|
تمام روزهای من
|
||
|
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد |
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
خیلی زود از روزهای نخست راه اندازی این وبلاگ به امروز رسیدم . روزی که از همون روز اول هم به اون می اندیشیدم . روزی که پایان شروع می شه و به دست خودم کودکی رو که بزرگش کردم می کشم . از حال و هوای این روزهای ایران افسرده ام . گفته بودم در مورد حوادثی که در تهران دیدم و بر من گذشت در طی این مدت بنویسم . اما دیگه حس نوشتن در من بیدار نمی شه . گهگاهی اومدم و وبلاگ دوستانو خوندم . یواش یواش به خودم عادت دادم که نباشم و اثبات کردم که هیچ اتفاقی در نبودنم نمیفته . اومدم مدتی در ناامیدی تو این بازار آشفته نوشته هامو پهن کردم روی زمین . سعی کردم جای کوچیکی تو این دریای بی انتها باز کنم . ساز مخالف در یک ارکستر هم ویران کننده است و هم بیطرفدار. از همه دوستانم تشکر می کنم همه اونهایی که نور نوشته هاشون شبهای تاریکمو روشن می کرد . برای تقدیر از همه دعوت می کنم یکبار دیگه متنی رو که واسه عید نوشته بودم و ازشون تقدیر کردم بخونند .امیدوارم روزی در یک دنیای آزاد همه دوستای عزیزمو ببینم . اونهایی که هیچ تصور ذهنی ازشون نداشتم و تنها خلاصه شده بودند به چند اسم مستعار . و من که نمی تونم یه جا بند بشم الان دنبال راه دیگه ای می گردم . راهی که انتها نداشته باشه و روزهای بهتری برای آیندگان به همراه داشته باشه ......... و باز هم خیلی زود دیر شد .
متن زیر خلاصه ای از داستان تمام روزهای من تو این وبلاگه .
پرنده روزی که آواز می خواند دنیایش قفس نبود . آزادی را می سرود و عشق را زمزمه می کرد . روزی که به قفس افتاد دیگرنمی خواند نه به این خاطر که خواندن فراموشش شده بود و نه به این خاطر که فضایش محدود شده بود . به این خاطر بود که دلش برای دشت شقایقها تنگ شده بود . دامنه کوه .... دامن سبزو قرمزش خورشید را رام می کرد . می آوردش پایین ولی نمی سوزاندش . ... باران که بارید دیگر هوا تیره نبود . و دامن دامنه کوه از شبنم عشقبازیش پاک شده بود . و آن روز دستم را گرفتی . آنقدر بالایم بردی تا مرا به دشت شقایقها رساندی. ترسیدم که ناگاه رهایم کنی وبی رحمی قدمهایم دنیای شیرینشان را آشفته سازد . آری گلهای آزاد و وحشی در بالاترین نقطه ها زندگی می کنند . ... و پرنده می ترسید که دلتنگیش آوازش را محزون کند و اشک به چشمانش بیاورد و راز دشت شقایقها برملا شود .
تمام می شوم شبی .................................................. فقط به من اشاره کن
خدانگهدار
1- در تهران انقلاب و آزادی درکنارهم هستند . درست در یک خط ... و لذت می بری حتی اگر با یک پیاده روی نسبتا خسته کننده بتوانی خود را از میدان انقلاب به آزادی برسی . انقلاب میدانی است که مدتی مخروبه شده و در حال بازسازی است و خدا می داند که از دل این بازسازی چه چیزی بیرون خواهد آمد و آزادی میدانی است که سالهاست قایم ایستاده است . میدانی که دروازه تهران بود و تو گویی به مثابه دو انگشت بلند شده برای پیروزی است که واژگون شده و به زمین کوبیده شده و اتفاقا همین کوبش هم علت استحکامش شده است . آری آزادی با وجود تمام بی مهری ها و وصله و پینه ها رنگ و روی خود را نباخته است ...
2- سرما را می توان حس کرد . احتیاجی به این نیست که درس خوانده باشی و بفهمی . وقتی که بدنت می لرزد و می دانی که از ترس نمی لرزی یعنی هوا سرد شده است . وقتی که از سرما می لرزی دیگر زمستان شده است . آدم چله تابستان که از سرما نمی لرزد . وقتی هوا سرد می شود بدنبال نفس گرمی می گردی که روح مسیحایی اش را در تو بدمد اگر نبود باید منتظر یک تابستان گرم بمانی . تابستان داغ داغ ...
3- این روزها هوا ی شهر مناسب نیست .از چشم ها اشک می آید . انگار گاز اشک آور تنفس می کنی . در خیابانها نفس نفس می زنی انگار کسی تعقیبت می کند . دستهای قدرت بالا رفتن ندارد انگار با دست بند بسته شده است . احساس کوفتگی می کنی انگار ضربات باتوم به بدنت وارد شده است . آلودگی را احساس می کنی انگار در بدنت زخمی چرکین وجود داره . تاریکی وجودت را فرا گرفته انگار در سلول تاریک به سر می بری و صدای ناله ای را می شنوی انگار دوستت در سلول بغلی از درد به خود می پیچد .
4- دونای بارون ببارید آرومتر / بهارای نارنج داره می شه پرپر
گل نسای منو می دن به شوهر / خدای مهربون تو این زمستون
یا منو بکش یا اونو نستون
بارون بارونه زمینا تر می شه / گل نسا جونم کارا بهتر می شه
گل نسا جونم غصه نداره / زمستون می ره پشتش بهاره
پ . ن : ممنون از همه دوستایی که تو این مدت به وبلاگ من سر زدن و ازم خبر گرفتند . فعلا با توجه به شرایط موجود تا مدتی قصد آپ کردن ندارم . امیدوارم روزی بتونم تمام روزهای خودمو کامل شرح بدم .
|
|