|
تمام روزهای من
|
||
|
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد |
امروز بالاخره مامان کوزت (خانم بی اراده ) رفت . صبح هوا ابری و بارانی بود . رفتیم تو اتاقمون نشستیم . اولش مامان کوزت هدایایی و که واسمون گرفت به ما داد . قابهای سفالی . بعد ما واسه ساعت 10 قرار گذاشتیم و مدیر و بعضی بچه های جاهای دیگه رو دعوت کردیم . هدایای مامان کوزتو بهش دادیم . بعدش اون صحبت کرد و اشک ریخت . (راستی خیلی سخته که سی سال یه جا کار کنی و بعد بخوای ازش دل بکنی ) . بعد بزرگترا از اون حرف زدند . آخرش هم چندتا عکس با موبایل با مامان کوزت گرفتیم . مامان کوزت ظهر رفت . ما هم رفتیم بدرقه اش گفت دیگه جلوتر نیاین و در حالی که بازم اشک می ریخت از ما جدا شد . اما بعد از رفتنش من دلم گرفت . واقعا برای من مثل مادر بود . تنها کسی بود که بعضی وقتها باهاش درد دل می کردم . غالبا ظهرها که همه می رفتند واسه ناهار با هم در مورد مسایل مختلف حرف می زدیم . خیلی دل پری داشت . اون سی سال پیش تو روزهای جوونیش که واسه خودش بروبیایی داشت اومد اینجا . امروز که می رفت مادر سه تا بچه بود و گرد پیری رو سر و صورتش نشسته بود . هیچ حرفیو تو دلش نگه نمی داشت . خیلی ساده حرفاشو می زد . همین هم باعث شد که به اون چیزی که حقش بود نرسه . دلم واسش تنگ می شه ... بعدش منو و دالتون گفتیم که حالا ما می خوایم یه دختر جوون بیاریم اینجا سر کار J یه چیز دیگه هم دیروز اعصابمو به هم ریخت . کلا هفته بدی بود . دیروز تو ماشین با راننده صحبت می کردیم . راننده یه خاطره تعریف کرد : تو ماشینم داشتم با یک مسافر حرف می زدم مسافر گفت ای بابا ما که زندگیمون از بین رفت . گفتم : چرا ؟ گفت : من چند تا برادر بودیم که یک خواهر خوشگل داشتیم . یه روز که خونه نبودیم یکی از برادرامون که معتاد بود رفت خواهرمونو فروخت و... از اون موقع تا حالا خواهرمون چند بار از خونه فرار کرده . هی با برادر معتاده می ره اینور و اون ور . ما یه بار می خواستیم سرشو ببریم که نشد ... چه مملکتی داریم ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
صبح می خواستیم برای مامان کوزت مراسم بگیریم دیدیم می گه من ساعت 9 جایی کار دارم امروز نیستم . البته ما کادوها رو آماده کردیم . یه نیم سکه ، یه گلدون کریستال و یه سینی که روش کار شده نمی دونم اسمش چیه .البته مامان کوزت می گفت منم برای شما چیزهایی گرفتم که می خوام هر وقت می بینینشن به یادم بیفتین . بذارین واسه فردا که اونا رو بیارم . واسه همین مراسم افتاد واسه فردا . بعدش منو دالتون با هم رفتیم بیرون واسه ماموریت که خوشبختانه هیچکدوم از اونایی که باهاشون کار داشتیم نبودن . برگشتیم . پت ومت (آقای مرام سابق ) واسه کاری رفت بیرون . حالا یکی زنگ می زنه و آقای دلار که سوتیه هول گوشیو بر می داره . طرف با پت و مت کار داشت . می خواست یه جوری دستشو تو شرکت بند کنه . اما آقای دلار که اونو با تعمیرکاری که پت و مت باهاش کار داشت اشتباه گرفته بود گفت پت و مت داره می آد پیش شما . حسابی خندیدیم . گفتیم حالا طرف تو خونه نشسته می گه دارن می آن دنبالم که ببرنم سر کار . حالا سوتی دوم آقای دلار جالبتره . زنگ می زنه به موبایل پت و مت که از ماجرا خبردارش کنه موبایل دست خانم پت و مت بود . می گه پت ومت اومده بیرون . الان تو اداره نیست !!!! تازه خانم پت و مت می گه الان اون یکی سیم کارت دست پت و مته . معلوم می شه که پت و مت هم دو سیم کارته هست . بازم خندیدیم حسابی . حالا امشب پت و مت با زنش درگیره که چرا قضیه اون یکی سیم کارتو گفتی ؟ بعد از ظهر اومدم خونه . بازم یه کمی از این کتاب انگلیسه رو خوندم . حوصله امو سر برده . تموم نمی شه با اون متن عجیب غریبش . من دوست دارم ی کتابهای دیگه بخونم ...........
امروز هم یه روز معمولی بود . فردا قراره واسه مامان کوزت جشن بازنشستگی بیگیریم . احتمالا دیگه نیاد . فکر کنم یه مدت دلتنگش می شم . خیلی تو یادگیری زبان کمکم می کرد .امروزنل (همون خانم همگانی چون معلومه که داره دنبال چیزی می گرده) اومد یه مجله آورد پیشم گفت همون مجله ای که گفتی واسم بیار. جالب اینه که من یک و ماه و چندی پیش اینو بهش گفته بودم . ظهر دیدم سردرد دارم . اومدم خونه پای اینترنت . ولی بازم سردرد داشتم . خوابیدم بعد بیدار شدم و فوتبال دیدم . بالاخره استقلال هم برد . بیچاره تیم کرمانشاه . فکر کنم دارم سرما می خورم . صدام یه جوری شده . الان یه خورده بهترم
صبح رفتم سر کار . خدایی این شنبه ها صبحش خیلی اعصاب خرد کنه . مامان کوزت (همون خانم ساده ) می گه تو خارج از ایران روز بعداز تعطیلات صبحها دیرتر کار شروع می شه . حتی تو شرکتهای ایرانی هم که نمایندگی شرکتهای خارجی هستند این قانون رعایت می شه خوش به حالشون . امروز زیاد سرکار حال و حوصله نداشتم . با دالتون (همون پاچه خوارسابق) یه کمی در مورد روش آپگرید ماهواره صحبت کردیم و به نتیجه نرسیدیم . یه خبرایی هست . من اینو حس می کنم . عصر اومدم خونه . دارم سعی می کنم اتفاقات چند روز قبلو فراموش کنم . اما نمی دونم چی شد که دوباره اس ام اس فرستادم برای خانم رحمانی ( امروز شنبه بود خانم رحمانی ) . چند دقیقه بعد به من زنگ زد . (گمشده من امروزمریض بودم اصلا حالم خوب نبود ...) بهش گفتم صدات خوب نمی آد . داشت دوباره حرفشو تکرار می کرد که تماس قطع شد . بعد من یکی دوبار تماس گرفتم که قطع می کرد . فهمیدم که حدسم درسته . یکی داره از اون سوء استفاده می کنه . اون خودش همراضی به این کار نبود . ولی کسی مجبورش کرده .این همون دلیلی بود که می خواستم یه بار دیگه ببینمش . می خواست یه چیزی بگه . همین که طرف دوم اومد قطع کرد . جالب اینه که طرف دوم کاملا احمقه . نقشه هایی که می کشه کاملا پیش پا افتاده است . مثلا بعد که من اس ام اس فرستادم که می دونم شما یه چیزیو به من نمی گید . واسم فرستاد : من خیلی مشکل دارم اگه میشه به من کمک کنید به پولی که گفتم نیاز دارم . ( کار نفر دوم بود ) . واقعا اگه به خاطر معصومیت چهره اون دختر نبود تا حالا صد بار گیرش می انداختم . اما هربار که به چهره اش فکر می کنم یه جوری می شم . واقعا نمی خوام فکر کنم که از اعتمادم سوء استفاده کرد .(بازم می گم من که مشکلم با اون 60000 تومان حل نمی شه . مثلا فروردین فقط برای تمدید قرارداد خونه حداقل باید به فکر 3 میلیون باشم . ولی شاید اون پول دخترو نجات داد . ) دیگه می خوام اصلا به این موضوع فکر نکنم ...
ساعت 9 از خواب بیدار شدم . دیشب صدای زنگ گوشیو قطع کرده بودم و صبح 3 تا mis داشتم از خانم رحمانی . همون خانم دیروزی . گوشیو برداشتم و دو سه بار بهش زنگ زدم . قطع می کرد . بعد از ظهر نشستم فوتبالو دیدم . کلی بهم چسبید . پرسپولیس 2-1 مقابل پیکان برنده شد . بعدش داشتم اصلاح می کردم که یه sms داشتم . از خانم رحمانی بود :
(آقای گمشده سلام ، رحمانی هستم .من نتونستم برم کیش (دیروز گفته بود اهل کیشه و می خواد بره اونجا پول بیاره ).ازتون یه خواهش دارم . براتون مقدوره 105 تومان دیگه به من قرض بدین ؟ من برای کسری شهریه دانشگاه از پولی که باید بلیط برگشتو تهیه می کردم برداشتم . من پولتونو تا آخر همین هفته برمیگردونم . فکر کنید این پولو دارید به خواهرتون می دید . البته با این تفاوت که به یک سید آل پیامبر قرض می دید . اجر این کارم با آقا سیدالشهدا .منتظر جوابتون هستم . با تشکررحمانی )
من نتونستم تحمل کنم سریع واسش نوشتم :
(خانم رحمانی با این اس ام اس که فرستادید من فهمیدم که دیگه پولمو نمی بینم . البته از اول که شما رو دیدم فکر کردم که دارم به خواهرم کمک می کنم اما الان فهمیدم که حتی به چهره معصومی مثل شما هم نباید اعتماد کرد . همونقدر که من دفعه اول در مورد شما اشتباه کردم شما هم الان در مورد من اشتباه کردید . اگه واقعا مشکلی داشتی می تونستی الان شماره حسابمو بخوای . فقط به یک دلییل دوست داشتم یکبار دیگه ببینمت . اما در مورد پول اینو بدون کسی تا حالا نتونسته پولمو بالا بکشه (این عین واقعیته ) . خیالم راحته چون می دونم خیلی زود دنبالم می گردی . فقط امیدوارم اون روز دیگه واست دیر نشده باشه )
چند دقیقه بعد به من زنگ زد : (- خانم رحمانی = من )- این حرفا چی بود نوشتی = یعنی شما نمی دونی . شما فکر کردی داری برای بچه اس ام اس می دی ؟ – منو بگو که شما رو نشناخته بودم = مگه قبلا منو می شناختی – چرا اون حرفا رو نوشتی = چون اگه شما واقعا به پول احتیاج داشتی الان باید شماره حساب منو می گرفتی به فامیلات می گفتی پولتو به این حساب واریز کنن . بعدش من می دادم بهت . شما الان کجا هستی ؟ - تو خونه یکی از فامیلام = شما که گفتی فامیلی نداری - این فامیل دورمه = کدوم دانشگاه درس می خونی ؟ - پیام نور تهران = اسم کاملت چیه ؟ – ... رحمانی . منو بگو که چه فکری می کردم . من پول شما رو فردا بهتون می دم . = خوشحال می شم . فردا بدین - باشه شماره حسابتونو بفرستین حواله می کنم ( در حالی که معلوم بود انتظار این جوابو نداشت )
چند دقیقه بعد دوبار براش اس ام اس فرستادم (کاش دلیل این کارتو می دونستم واقعا . باور کن من الان اصلا به خاطر پول ناراحت نیستم . از این ناراحتم که از اعتمادم سوء استفاده شد .) این دفعه اون فرستاد ( کسی از اعتماد شما سوء استفاده نکرد . فقط من کسی و ندارم که بهش بگم پدر و مادرم تو حادثه هوایی مردن . من پیش مادربزرگم تو کیش زندگی می کنم و از حقوق پدرم اموراتم می گذرهمنم نمی خواستم پول شما رو بخورم . فقط تا شنبه مهلت خواستم حقوق پدرمو بگیرم بعد براتون حواله کنم . والسلام ) (جملاتش پر از تناقضه ) بازم من (می خوام یه بار دیگه ببینمت اون دفعه من به شما اعتماد کردم . این دفعه نوبت شماست) اون (ممنون از این همه توهینتون . دلیل خواستن ملاقات از من چیه ) من ( مطمئنا دیگه پول نمی خوام بدم . اما اگه واقعا مشکلت با اون پول حل شد فکر می کنم ملاقات حضوری خواسته زیادی نیست اگه اشتباه از من بود یه جوری از دلتون در می آرم و اگه از شما بود شاید بتونم کمکتون کنم و شما حرفی برای گفتن داشته باشید .) از اون موقع تا حالا دو ساعت گذشته و اون هنوز داره فکر می کنه .
نتایج :
1- 60000 هزینه کردم تا دیگه به هیچکی اعتماد نکنم . 60000 هزینه کردم تا گول ظاهر آدما رو نخورم . 60000 هزینه کردم تا بدونم هنوز هیچی نمی دونم .
2- چوپان پاییلو کوییلو خیلی بیشتر از من هزینه می کرد تا علایم و پیدا کنه .
3- وقتی اس ام اس می دادم فهمیدم که اون تنها نیست وسعی می کنه با همفکری یکی دیگه جوابهاشو بفرسته . واسه همینم دیر جواب می داد . شاید واسه همینم صبح تماسها رو قطع می کرد .
4- ملت چقدر ساده با اسامی ائمه بازی می کنن .
5- به اون حرفهایی که در مورد آینده بهش گفتم ایمان دارم . چون قبلا اتفاق افتاده.
صبح از خواب بیدار شدم . تصمیم گرفتم برم بانک کرایه این ماه و ماه بعد و به حساب صاحبخونه واریز کنم . اما اتفاق عجیبی افتاد . جلوی عابر بانک بودم داشتم پول می گرفتم همه اش هم دوهزار تومانی نو بود . داشتم پول می گرفتم که صدای دختری که داشت با موبایل حرف می زد توجهمو به خودش جلب کرد . بعد اومد با من سر صحبتو باز کرد . گفت دانشجو هستم . اما برای ثبت نام دانشگاهم پول احتیاج داشتم . امروز متوجه شدم کارت عابر بانکم سوخته . منم شهرستانی ام . امروز آخرین مهلت ثبت نامه . می شه به من پول قرض بدی . گفتم تو تهران آشنا نداری گفت : نه . قیافه اش اینقدر مثبت ومعصوم بود که گفتم بهت پول می دم بعدش 60000 تومان به اون پول دادم و شماره موبایلشو ازش گرفتم . گفت شنبه یا پولو به حسابت واریز می کنم یا بهت پس می دم . اون لحظه اصلا شک نکردم . ولی بعد که فکر کردم تردید پیدا کردم . البته مشکلات من با این 60000 تومان حل نمی شه . این به این معنی نیست که پولو مفت به دست آوردم . اما امیدوارم که اشتباه نکرده باشم . چون اگه اینجوری بشه دیگه بطور کلی اعتمادمو به همه از دست می دم و این واسم خیلی سخته ...
صبح بارونی بود . پس از مدتها برف بالاخره بارون هم خودشو نشون داد . مدتها بود که وقت نداشتم کتابهایی که دوستشون دارم مطالعه کنم. از مطاعه کتاب کیمیاگر خیلی لذت بردم . اما الان دوباره که فکر می کنم بازم باید اینقدر کتابهای علمی بخونم که شاید نتونم به اینجور کتابها برسم . دارم برنامه ریزی می کنم که یه وقتی برای این جور کتابها در نظر بگیرم . مثلا کتابهای زبانو خیلی وقته که نتونستم بخونم ( انگلیسی و اسپانیایی ) باید وسطها وقت خالی ایجاد کنم تا به علاقه ام برسم . اینقدر از کتاب کیمیاگر تعریف کردم که امروز بقیه هم این کتابو خریدن . معلومه البته اونا چه کسایی بودند . خانم بی اراده اول همه همین که یه کمی داستان تعریف کردم رفت کتابو خرید (بعید نبود ) از پاچه خوارم بعید نیست (به حرفهام اعتماد داره ) آقای دلار هم که کاملا معلومه (می ترسه شاید توش چیزی باشه که عقب بیفته از بقیه . با این که نمی خونه می خره ) . آقای مرام و تو کف هم که معلومه باید داستان یه چیزی در مورد روابط مرد و زن داشته باشه تا بخرنش . خانم همگانی هم که می گفت من این کتابو دارم ولی نخوندمش . دادم به دوستم (عجیبه هاااااااااااااااا ) . می دی منم کتابو بخونم . منم گفتم نه اگه می خوای بر بخر . البته این یه شوخی بود . من کتابها رو بعد از خوندم می دم تا دوستهای دیگه ام هم بخونن . (هر چند که تاثیری تو طرز تفکر اونا ایجاد نشده ) امشب می خوام قسمت های دیگه ای از این کتابو بنویسم . مثلا یه قسمت جالبش اونجاست که سانتیاگو تو صحرا دختریو با جامه ای رنگین سبویی بر شانه و دستمالی بر سر می بینه ( نخلستان شاد شد ، آسمان رنگ گرفت ، زمان متوقف گردید ... وقتی نگاهش را دید خورشید را هم دید که به شب می نشیند و برق نگاهی را دید از چشمانی سیاه ، همیشه مرطوب ، برنگ شب که در افق طلوع می کند . لبانی را دید فرزانه و نیمه باز مردد بین سکوت و لبخند بر چهره ای نه روشن نه تاریک نه سوخته نه بی رنگ ) . یا اونجایی که دختر در هنگام خداحافظی به سانتیاگو می گه : (همه گفته هایت سبب شدند تا در مقابل رویدادها نهراسم چون آنها را علایمی دیدم که تو را به من می رسانیدند ... اکنون من جزیی از زندگی تو شدم از خودت از رویاهایت ...) کلا داستان خیلی خوبی بود احتمالا در اول فرصت یه بار دیگه بخونمش .
قدیم ترها خودم خیلی می نوشتم . داستان می نوشتم و شعر . تو جشنواره ها برنده می شدم و با بعضی مراکز فرهنگی همکاری می کردم ... افسوس ... کار و درس و مسایل عجیب جامعه منو از این علاقه ام دور کرد . هدفم هم از وبلاگ نویسی در اصل این بود که نذارم این حس بمیره . اما الان هرچی نگاه می کنم کارهای خودمو کمتر تو وبلاگم می بینم . الان خیلی دوست داشتم که به جای پاییلو کوئیلو من کتاب کیمیاگر و می نوشتم . قبلا دوست داشتم مثلا کتاب زندگی جنگ و دیگر هیچ خانم اوریانافالاچی یا مثلا کتاب اژدهای سرخ یا سکوت بره ها مال من بود ...
تاساعت 2 نشسته بودم پای برنامه 90 . بعد تا 6 خوابیدم و دوباره بیدار شدم و رفتم سر کار . اول صبح در اتاقو که باز کردم پاچه خوار با یه سلام به سبک نازی ها از من استقبال کرد . اتفاق خاصی سر کار نیفتاد . کتاب کیمیاگر پایولو کوییلو رو گرفتم . خیلی جالب بود . همین طور که داره یه داستان و شرح می ده خیلی حرفها واسه گفتن داره . بیشتر وقت امروزمو با این کتاب گذروندم و بیشتر از نصف کتابو خوندم . یه چند جای کتاب برام جالب بود تا حالا . یکیش اونجایی بود که پدر به پسرش که می خواست چوپان بشه سه تا سکه می ده و می گه با این پولها واسه خودت گوسفند بخر . ( اما روزی خواهی فهمید که دهکده قدیمی ما بهترین کاخ ها را دارد و زنان دهکده ما زیبا ترین زنان هستند) . یکی دیگه هم زمانی بود که چوپان همین که به آفریقا رسید تموم پولهاشو دزدیدن . در حالی که رفته بود اونجا گنج پیدا کنه . ( شرم داشت گریه کند . هرگز حتی در مقابل گوسفندهای خود هم گریه نکرده بود . اما میدان بازار روز خالی بود و او دور از گوسفندها ... گریه کرد که خدا با او عادل نبود و آدمی را که تصوراتش را باور داشت و در رویاهایش به دنبال آن بود چنین پاداش داد ... )
اتفاق خاصی نیفتاد . یه تعطیلی بیهوده . تلویزیون که کلا تعطیله . تو خیابونهای دور و اطراف هم راه پیمایی 22 بهمن بود . فقط یه کمی با کامپیوتر بازی کردم . تو اینترنت هم که خبری نبود . الان دوباره بارندگی شروع شد .
امروز پاچه خوار نیومد . خانم داره بازنشسته می شه دنبال کاراشه . امروز حسابی خانم همگانی و آقای تو کف و آقای مرام با هم پریدند . ایام دهه فجره دیگه . این خانم همگانی واقعا همگانیه . امروز با یکی دیگه دیدمش که حسابی گرم گرفته بود . الان یکی دو روزه که زیاد بهش محل نمی ذارم . هی به من نگاه می کنه . احساس می کنم که تعجب کرده . استقلال به مس کرمان باخت . زنگ زدم به دوستم که تو یه قسمت دیگه کار می کنه (اون بعد از باخت پرسپولیس به پگاه همین کار و کرده بود ) . اون استقلالی بود . بهش گفتم حالا ببین پرسپولیس امروز سه تا می زنه . اومدم خونه . تلویزیونو روشن کردم . پرسپولیس 2 گل از ابومسلم عقب بود . اونم تو تهران . دیگه اعصابم به هم ریخت . حالا عجله نکن سومین گل و هم خورد . نیمه دوم شد . بازی رو با دقت دیدم (هر وقت بازی پرسپولیسو با دقت ببینم پرسپولیس نمی بازه ) خدا رو شکر تو یه نیمه هر سه تا گل و جبران کرد . تازه اگه دقت می کردن شاید می بردن . خیلی وقته که هوس کردم برم ورزشگاه . امسال اصلا نتونستم یه بازی پرسپولیسو برم ورزشگاه . آخرین بازی پرسپولیس و سپاهان فصل قبل بود . آقا مگه قرار نبود ساعت 9 شب الله اکبر بگن . هنوز 10 دقیقه مونده بود که دو سه نفر شروع کردن . همون دو سه نفر هم بودن که آخرش حداکثر پنج نفر شدند تو این محله . ولی ول کن نبودند . می خواستم برم بگم بابا دیگه کافیه فردا حواله سمندو بهتون می دن . افسوس که اصلا حوصله حرف زدن با این آدمها رو ندارم . حالا معلوم نیست کی بخوابم فردا تعطیله ...
دو تا از وزیرها و چند تا دیگه از مسولین اومدن پیشمون . به خاطر حضورشون مراسم گرفتند . رفتم ببینم چه خبره . دیدم یه عده از بسیجی ها ایستاده اند و اینقدر جو اونا رو گرفته که راهو بسته بودند تا کسی نره پیش وزیر . من که حوصله اینجور بازی ها رو نداشتم برگشتم به اتاقم . یاد وزیر دولت خاتمی بخیر که تو زمان دانشجویی اومده بود تو اتاقمون . با پاچه خوار رو یه قضیه ای به هم پریدیم . هر چند که مدتش طولانی نبود . اما همینه نمی شه زیاد به مردم رو داد . بعضی وقتها یادشون می ره که خودشون کی هستن و طرف مقابلشون کیه . یادشون می ر اگه با من کار نمی کردند تا حالا صدبار از شرکت رفته بودند بیرون . یادشون می ره که روزی که قبلا دست چپ و راستشونو گم می کردند و حالا یه کمی از کامپیوتر سر در می آرن . بگذریم (چون اینجا خیلی حرف دارم و حوصله ندارم که بگم ) . آقای دلار اومد به من گفت که وزیر دنبالت می گشت تا ازت تشکر کنه (متلک گفت مثلا ) منم به اون گفتم اگه وزیر بخواد چیزی بده اینقدر هستن که نذارن به من برسه (حسابی سوخت یه چند دقیقه حرف نزد ) . اومدم خونه . طرفای ساعت 8 دوستم زنگ زد و گفت می خوام بیام پیشت . حدود ساعت 9 رسید . می خواست پروژه تایپ کنه . تا 11:30 با هم بیدار بودیم . بعدش گفتم من دیگه می خوام بخوابم . تو هم کارتو انجام بده . هنوز یه ساعت از خوابم نگذشته بود که دیدم پام حسابی درد داره . یه کدیین خوردم تا آروم شد و خوابیدم .
باز هم صبح تا 9 خوابیدم .این دفعه به پیشنهاد بچه ها رفتیم نمایشگاهی که به مناسبت دهه فجر و محرم برگزار می شد . طبقه اول نمایشگاه که پر از ماکت هایی از اتفاقات صحرای کربلا بود . مثل نماز امام حسین و... حتی تابلوی معروف ظهر عاشورای فرشچیان هم اونجا بازسازی شده بود . اما وقتی خواستیم بریم برای طبقه دوم گفتن دیگه نمایشگاه تعطیل شده (تو ساعت 11 !!!!!!!! ) ساعت 2 راه افتادم به سمت تهران . تو ماشین یه دختر بود که اول با مادرش اومده بود (مثلا دانشجو ) بعد سه تا پسر اومدن . مادره پیاده شد و در کمتر از یکی دو دقیقه معلوم شد که دختره عجب دوستی پایداری داره با این پسرا .( بابا دو دقیقه صبر کن مادرت از ترمینال دور شه) . حالا بیچاره مادره که فکر می کنه که دختر نخبه اش داره تو دانشگاه درس می خونه . نمی دونه که داره پسرا رو نوازش می کنه (برای من عجیبه که اونا چطور دانشجوی دانشگاه امیر کبیر بودند . چند ماه پیش که با یکی از دوستان دانشجوی فوق لیسانس دانشگاه تهران حرف می زدم به من می گفت الان دیگه تصورتو از دانشجو عوض کن . تو این دو سه ساله اصلا نوع دانشجوها همه عوض شدن . شایدم دانشگاه امیر کبیر عوض شده . ) خلاصه اینقدر سه چهارتایی تو ماشین سروصدا راه انداختند که همه مسافرا شاکی شدند و منم که از دستشون سر درد گرفته بودم وقتی ماشین به ترمینال رسید به اندازه لحظه ای که بازیکنهای فوتبال ایتالیا تو فینال جام جهانی 2006 با سوت داور خوشحال شدند ، خوشحال شدم .
صبح تا جایی که می شد خوابیدم . بعد بیدار شدم و روزنامه خوندم . بعد از ظهر رفتم سلمانی دوستم . موهامو کوتاه کوتاه کردم . شدم یه بچه کاملا مثبت . شب یکی دو تا از بچه های فامیل اومدن پیشم . یه سری بازی موبایل ازشون گرفتم . اولش گفتن با هم بازی مصر و ساحل عاج ببینیم . اما بعد تصمیم همه عوض شد . قرار شد پلی استیشن بازی کنیم . هنوز دوساعت بازی نکرده بودیم که خوابمون گرفت . یکی از بچه هام که ایرانسلی بود رفته بود تو اینترنت (شب های جمعه اینترنتش رایگانه ) . نمی دونم تا کی مشغول بود ولی اینقدر یادم می آد که هر وقت چشامو باز می کردم می دیدم که داره با گوشیش ور میره . (نحسی سیزده هم گذشت )
همه چیز از آقای بامرام شروع شد . به من گفت حسابی آمارمون رفته بالا (من خودم می دونم از وقتی که من با اونا کار می کنم آمار همه چی رفته بالا ) بهش گفتم پس بیا به مناسبت دهه فجر جشن بگیریم (این فقط یه شوخی بود ) چند ساعت بعد دوباره آقای بامرام پیداش شد با یه کار جدید گفت روم نمی شه بهت بگم . گفتم خودم انجامش می دم (چون اول و آخرش کار خودم بود . اگه اونها می خواستن انجامش بدن بازم باید بالای سرشون بودم ) . کار تو نیم ساعت انجام شد . اصلا کیفیت کار تو تصورش نبود . هوا بهتر از قبل شد . تصمیمو گرفتم . راه افتادم به سمت شمال .تو راه فوتبال گوش کردیم . اونم چه بازیی . یه کمی هم راننده ترانه قدیمی گذاشت که نمی دونم از کی بود . رسیدم خونه . بچه ها گفتن : فوتبال ایتالیا و پرتغاله قرار شد ببینیم ولی خوابم برد .
صبح قرار شد با آقای پاچه خوار و خانم همگانی بریم ماموریت . طبق معمول خانم همگانی با تاخیر اومد . من و پاچه خوار حسابی خانم همگانیو اذیت کردیم . طفلکی خانم همگانی کم آورده بود . کم مونده بود جیغ بزنه . حسابی استرس داشت . اینو وقتی فهمیدم که منتظر آژانس واسه برگشت بودیم . نمی تونست یه جا وایسه . هی این ور و اون ور می رفت و با ما حرف می زد . یه بار وقتی که با پاچه خوار تنها شدیم بهش گفتم دیگه کافیه . خانم همگانی حسابی به هم ریخته . بعدش وسط راه از خانم همگانی جدا شدیم و رفتیم فروشگاه. (چه زمانی بهتر از ماموریتهای اداری برای کارهای شخصی ) . یه دوربین فیلمبرداری سونی دیدیم 60 گیگا رم داخلی داشت . (یه کامپیوتربود واسه خودش . قیمتشم 620 هزار تومان ) . وقتی رسیدیم معلوم بود که آقای مرام و آقای تو کف حسابی از خجالت هم در اومده بودند . خانم بی اراده که چند روزیه نیست . آقای دلار هم که از اسمش معلومه دنبال دلاره . امروز تصمیم گرفتم برم مسافرت . از یه طرف نگران وضع هوا و جاده هستم . حوصله مسافرت تو برف و سرما رو ندارم . منتظرم ببینم فردا هوا چطور می شه . اوهوم یادم اومد . سی دی فیلم (چه کسی امیر را کشت ) خریدم . فقط به این خاطر که امین حیایی و مهناز افشار و نیکی کریمی توش بازی کردند . اما رو جلد سی دی نوشته بود دیدن این فیلمو اصلا توصیه نمی کنیم . منم واسه همین خریدمش . اما یکی از بچه ها اومد گفت : فیلمش اصلا ارزش دیدن نداره . منم دیگه حس و حال دیدنشو از دست دادم . من فیلم های درست و حسابی ایرانیو هم به زور نگاه می کنم .
امروز اول صبح خانم همگانی و دیدم به من گفت : گمشده کجایی ؟ نیستی ؟ گفتم : هستم . مشغول کارم (منظورم این بود که اینقدر کار دارم که مثل تو حال گشت و گذار و همگانی شدنو ندارم ) . دو هفته قبل رفته بودم دکتر گوش یه کمی گوشم سنگین بود . یه مقدار دارو به من داد و به من گفت دوباره دوشنبه ها بهش سر بزنم . امروز رفتم پیشش اول گوشم معاینه کرد . گفت گوشت خیلی عالی شده . بعد یه سری قطره و دارو نوشت و گفت دوباره به من سر بزن !!! طرفای ظهر آقای تو کف داشت با آقای مرام حرف می زد البته اونا با فحش با هم حرف می زنن . آقای توکف گفت (البته به شوخی ) ببین این بچه چقدر مظلومه (منظورش من بودم ) . اینا تا حالا از این جور حرفا نشنیدن منحرفشون نکن . منم بهش گفتم آره آخه ما بچه های نسل انقلابیم . این جور چیزا رو نمی دونیم چیه .
اینقدر این چند روزه پاچه خوار تو گوشم از دیکشنری هزاره تعریف کرد که مجبور شدم برم تو نمایشگاه کتاب بخرمش . قیمتش 21000 تومان بود با تخفیف شد 16800 . پول همراهم نبود کسی دیگه هم پول نداشت (بدبختها پولاشونو خانوماشون نگه می دارن و با اجازه اونا باید مصرف شه ) . مجبور شدم از آقای دلار پول قرض بگیرم . خیلی از این کارم راضی نیستم . حاضرم فردا به من بگو 10 کیلومتر کلاغ پر بیا تا دست از خواسته هایی که معمولا بعد از انجام هر کار کوچیک از آدم داره برداره . شب رفتم تو حموم . زیر دوش تو خیالات خودم بودم که یه دفعه یاد این موضوع افتادم سریع از حمام اومدم بیرون و لباس پوشیدم و رفتم عابر بانک . ساعت 9:30 شب بود . راستی امروز با گوگوش (این هم یه اسم مستعاره ) تلفنی حرف زدم . صداش خیلی آشنا بود .J
مشکل کامپیوترم امروز حل شد . باز هم برف امروز صبح تا ظهر بارید و زمین سفید پوش شد . چه حالی شدم امروز وقتی که تو ناهار اداره امروز وسط کبابها یه مو پیدا کردم . پاچه هی می گفت برو اعتراض کن . بهش گفتم عجب خوش خیالی تو ؟ برم به کی شکایت کنم . هر وقت یه گوش شنوا پیدا کردی خبرم کن . ناهار امروز کوفت شد به همه ما . تو نت امشب کسی نبود . تلویزینم که این روزها برنامه اش کاملا مزخرفه . حیف این همه پول که خرج برنامه هاش می شه . امروز آنتی ویروسهای 2008 دستم رسید. Nod نصب کردم . خیلی عالی بود .
آخر وقت با مدیر جلسه داشتم . مدیر بوسیله آقای پاچه خوار برام پیغام فرستاد . رفتم پیشش . گفت چرا با ما نیستی ؟ بعد از ساعات کار برای پروژه بمون . من از اولش این پروژه و از تو خواستم . نذار بقیه پاشون باز شه . گفتم : من چه بمونم چه نمونم کار پروژه رو انجام می دم . گفت : من می خوام بهت چیزی برسه (منظورش مالی بود ) . گفتم فعلا کارمندای قدیمی هستند . ( منظورم این بود که مثل گرگ نشسته اند می ترسم یه لحظه بخوابم و منو بخورن . ولی اینو نگفتم ) . بعد از ساعت کار رفتم کارت اینترنت گرفتم . کارت ایراد داشت . وصل نمی شد . شماره پشتیبانیشو گرفتم . پس از کلی جستجو گفت : کارتت اعتبارش تموم شده !!! خسته نباشید.J
کارت اینترنتم تموم شده بود . همین
خسته ام بیش از حد تصور . امروز بیشتر وقتم تو چت گذشت . این سیستمم که نمی دونم چه مرگش شده . حسابی اذیت می کنه . تموم درایوها رو فرمت کردم . ویندوزم واسه دومین بار تو یه ماه اخیر عوض کردم . چندتا آنتی ویروس نصب کردمو آپ کردم ولی نشد که نشد . شب رفتم مغازه همسایه مون . چند دقیقه اونجا بودم یه مردی اومد سیگار وینستون بخره . عجیب بود صدای نفس نفسش فضا رو پر کرده بود . انگار داشتن التماس می کزدن ششهاش که تو رو خدا به ما رحم کن .الان ساعت یک و نیمه . دیگه وقت خوابه . چشمام خسته شدن .
امروز روز عجیبی بود . خانم همگانی از اول صبح چندبار با آقای توکف در حین گفتگو دیده شدند . ظهر خانم همگانی گوشی خانم بی اراده رو گرفته بود و باهاش بازی می کرد که آقای تو کف رو گوشی خانم همگانی یه mis انداخت . بعدش نمی دونم چی شد من داشتم کتاب می خوندم که صدای زنگ موبایلو شنیدم . یه دفعه خانم همگانی اومد تو اتاق و گوشی خانم بی اراده و داد دستش و با خنده گفت گوشیت زنگ می خوره . کار آقای با مرامه . این جوری شد که خانم همگانی هم شماره سیم کارت جدید آقای تو کف و پیدا کرد هم شماره آقای بامرامو . آقای بامرام مگه دل نداره . اون نمی خواست از قافله عقب بیفته . راستی آقای پاچه هم یه نقشه هایی داره . یه چیزایی به من گفته . همش می گه گمشده من آخر نتونستم این خانم همگانیو بشناسم که چطوریه ؟ بهش گفتم نمی ارزه .( من با پاچه خوار از همه صمیمی ترم ) . گفتم حواستو جمع کن تو این دام ها نیفتی . امشب کنار تلویزیون نشستم هی کانال عوض کردم تا یه فیلمو گیر می آوردم که ببینم تموم می شد . حوصله ام سر رفت . امروزم که فوتبال یادم رفت اصلا ( ایران و کجا بازی داشتن) ؟ آهان کاستاریکا بود .
واقعا بعضی ها عجب استعدادی دارن . می تونن با حرف دنیا رو مشغول نگه داشته باشن . می خوام اونایی رو که باهاشون کار می کنم امروز معرفی کنم . آقای مرام حسابی به اونی که یه کاری براش انجام بده ادای دین می کنه . آقای توکف سن وسال زن براش مهم نیست میره تو کف . آقای دلار به هیچی کار نداره . همه انسانها رو به شکل پول می بینه . آقای پاچه عشق پاچه خواری داره مهم نیست طرف کیه . خانم بی اراده خیلی راحت می شه بازیش داد و خانم همگانی با همه جوره حتی بعضی هایی باهاش جورهستن که من خودم تازه می بینمشون . البته خیلی ها هستن ولی اینا مهم ترن . این جوری داستانهای اینا هم به خاطرات روزام اضافه می شه . خوب امروز دست آقای توکف یه سیم کارت جدید بود . من یه حدسایی می زنم . منتظرم ببینم تو چند روز آینده چه اتفاقی می افته ؟
با چت روم مشکل دارم . با اد لیستهام مشکل دارم . هی وقت می ذارن واسه چت . ولی پیداشون نمی شه . بعدشم این قدر دلیل می آرن که اگه خدا ختم نبوت و اعلام نمی کرد فکر می کنی احتمالا قرار بود پیامبر بشن . فکر می کنن من بچه ام . من به روشون نمی آرم . می گم بذار فکر کنن دلیلشونو قبول کردم . بذار فکر کنن دارن سرکارم می ذارن . نمی دونن اگه بخوام تموم ... . کلا این جوریه ... تو چت باید چند تا رو تو آب نمک بخوابونی . وقتی با یکی به هم زدی بری سراغ یکی دیگه . ولی من امروز به یکی یه چیزی گفتم . چیزی که حسابی شاکیش می کنه . دیگه نتونستم تحمل کنم . واسش آف گذاشتم . چون این چند روز خیلی سر کارم گذاشته بود . حوصله ام سر رفته بود . فکر می کنم همین کافیه . اینجوری اونو چند روز تو هول و بلا می ذارم . هی با خودش فکر می کنه که من سرکار گذاشتنهاشو فهمیدم یا نفهمیدم . فکر کنم این کارم خیلی جالب بود .![]()
از بلاگفا خسته ام
با خیلی از بچه هایی که وبلاگ نویسی فعال دارن آشناشدم . بقیه هم که سالی یه آپ دارن . دنبال یه محیط جدید می گردم . اصلا منتظر یه ابتکار جدیدم . دلم می خواد یه روز برم کلی وبلاگ هک کنم . حیف که همه وبلاگ نویسا هم مثل من بی حوصله هستند . خیلی وقته که همه چی تکرار می شه . راستی عجب برفی بارید دیشب . امسال سرما نمی ذاره از خونه بزنم بیرون . مـــــــــــــــــــــــــــــردم از بس تو خودم پیچیدم .
|
|