تبليغاتX
تمام روزهای من
 
تمام روزهای من
 
 
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
 
 

 دیروز صبح یه جلسه کوچیک با خانم مدیر داشتیم . کلا یه سری از بحث ها رو انجام دادیم و گزارشی رو که نوشته بودیم دادیم بهش . عصر که اومدم خونه رفیقم به من زنگ زد برای اینکه واسش گوشی بخرم . بعدش هم من رفتم بیرون قیمت گرفتم دیدم قیمت ها بالا بود . اومدم خونه دوباره مشغول شدم به شستن پرده ها و تمیز کردن شیشه ها . کلی وقتم گرفته شد . دیگه آخر شب اینقدر خسته شدم که برنامه 90 هم یادم رفت . صبح امروز اول کارهای عقب افتاده ام رو ردیف کردم . بعدش مرخصی گرفتم و یه سری رفتم خیابون جمهوری اینقدر گشتم تا گوشی 5200 رو با قیمت 145 هزار تومان با رم گیر آوردم . تو برگشت هم خیلی ماجراها اتفاق افتاد . مثلا یکی یه گوشه میدون معرکه گرفته بود و دست فروشها و ... . اومدم سر کار با دالتون رفتیم ناهار . بعد از ناهار رفتیم مراسم تودیع یکی دیگه از همکاران . خونه که اومدم بازی استقلال و ملوان بود که استقلال 2-0 برد . بعد اومدم وبلاگمو واسه آخرین بار تو امسال آپ کردم و از همه دوستام خداحافظی کردم . الان تازه وقت شد خاطره هامو تند تند بنویسم . من فردا می رم مسافرت تا پایان تعطیلات . امیدوارم که روزهای خوبی داشته باشم . به همین سادگی یک سال دیگه گذشت و یکسال بزرگتر شدم . خدایا

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش ...................................................................... ....................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

صبح راه افتادم طرف اداره . اول صبح 2000 تومان بچه ها ازم گرفتن گفتن می خوایم به راننده شرکت عیدی بدیم . صبح تو فکر خودم بودم و داشتم می رفتم که خانم مدیر منو صدام زد و گفت کجایی ؟ یه کمی از کاری که می کنی توضیح بده . دالتون می گفت روز پنجشنبه یه عده حسابی رو مخش رفتن کار کنند . نمی دونم چقدر موفق شدند . به اون گفتم باهات کار دارم  و بعد می بینمت . که دیگه ندیدمش . اومدم خونه بازی پرسپولیس و پاس و دیدم که مثل همیشه اعصاب خرد کن بود و 1-1 مساوی با جون کندن تموم شد . من که احساس می کنم مربی پرسپولیس ضعیفه . ترکیبش خیلی ایراد داشت . بعد از اون یه کتابی رو که قراره از روی اون فردا امتحان بدم و خوندم . البته یه کمی . جالبه حالا هم که من درس و کتاب و ول کردم اونا تو سر کار هم ولم نمی کنن . داشتم می خوندم که احساس کردم داره خوابم می گیره اومدم تو نت یه چرخی زدم . الان خواب از سرم پرید احتمالا دوباره برم سراغش . راستی این ورد 2007 خیلی باحال تر از 2003 است . من که یه مدتی 2007 داشتم برای کاری الان 2003 رو نصب کردم . حوصله ام وسربرده . فردا اولین کارم تعویض این نرم افزار لعنتیه ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

از دیروز شروع می کنم . صبح که از خواب بیدارشدم تصمیم به خونه تکونی گرفتم . اول رفتم سراغ میز تلویزیون و تلویزیون و حسابی به اونا رسیدم . بعد از اون اومدم سراغ میز کامپیوترم که حسابی شلوغ پلوغ شده یود و تموم سی دی هام پخش و پلا بودند حسابی وقتمو گرفت و خسته ام کرد . من هم این وسط  هر وقت خسته می شدم می اومدم سراغ نت تا ببینم از دوستام کسی پیدا می شه یه دو دقیقه چت کنیم تا استراحت بکنم که باز هم به نظر می اد همه با هم غیبشون می زنه . نه به اون روزهایی که تا می ری تو نت 10 تا چراغ روشن می بینی نه به این روزها که حسابی سوت و کوره . رفتم یه چرت خوابیدم این دفعه اومدم سراغ دستشویی و حموم و حسابی اونجاها مشغول بودم به خودم هی وعده یه پیتزا واسه شام می دادم که یهو رفیقم زنگ زد گفت می خوام بیام پیشت . حالا وسط این همه کار . تازه اونم پیتزا خور نبود . اگه هم بود من که نمی خریدم  ...Jهزینه ام می رفت بالا .  رفتم یه چیزی خریدم تا غذا درست کنم در همین بینها بود که یه دفعه یه چیکه روغن از اون بالا پاشید روی پام ... که الان یه تاول رو پام بوجود آورد . بهد از این که دوستم اومد یه فیلم هندی معجزه احساس که از خیلی وقت پیش داشتم با هم دیدیم . بعد خوابیدیم تا امروز صبح که هر جا رفتم نتونستم واسه صبحونه نون پیدا کنم آخرش هم دو تا باگت گرفتم واسه صبحانه . بعد در حالی که دوستم داشت مجله می خوند اومدم و مشغول نظافت هال شدم ( یکی به من قول داده بود که می اد یک ساعته خونه امو تمیز می کنه . نمی دونم کی بود J ما که دو روز مشغول بودیم کار به جایی نرسید هنوز) . خوب بعد از ظهر که با هم ناهار خوردیم یادم افتاد گزارش ننوشتم . داشتم گزارش می نوشت که دوستم رفت . گفت می خوام برم دنبال بلیط .  گزارش که تموم شد خوابم گرفت وحشتناک . اما مگه این ترقه چی ها می ذارن آدم دودقیقه بخوابه . هر چی فحش آبدار بود نثارشون کردم . اومدم دوباره یه دی وی دی از فیلم یک نامزدی طولانی نصفشو دیدم . بعد رفتم سراغ اتاق و این دفعه اونو تمیز کردم . راستی یادم رفت تو این دو روز کلی لباس و ملافه هم شستم . خلاصه یه خونه دار شدم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر . حالا هم دنبال اینم که از بیرون کار بگیرم . حسابی خسته ام . تو این دو روز تعطیلی عجیب وقتم پر بود به خیلی از کارهام نرسیدم . آخر شب هم که رفتم حموم و الان هم هی ول می گردم تو نت و هی خبری نیست .

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

امروز کلا خیلی زود گذشت بدون این که کار خاصی انجام داده باشم . دیشب نشستم بازی ریال و رم  و دیدم که رم برنده شد (2-1) بعد با خیال راحت خوابیدم تا 9 صبح . اون وقت اول یه سری اومدم تو نت . هیچ کی پیداش نبود . بعدش رفتم بیرون قبض برق و دادم بانک . بعد رفتم از بیرون ناهار گرفتم . اومدم بعد از خوردن غذا خوابیدم . بیدار که شدم یه کمی کتاب خوندم . یه دوتا شعر از اینترنت پیدا کرده بودم که ترجمه شون کردم . اومدم تلویزیون و روشن کردم دیدم داره سندباد پخش می کنه . نشستم و دیدم بعدش دوباره رفتم تو نت . یه سایت غیراخلاقی که توش به گوگوش توهین کرده بود و تصاویر غیر اخلاقی گذاشته بود و به مدیران وبلاگ گزارش کردم . هرچی باشه یکی از دوستام عشق گوگوشه و حالا که رفته مسافرت باید هواشو داشته باشم . جالب دو دقیقه بعد که سر زدم وبلاگ فیلتر شده بود . ( البته اگه این کار و نمی کردن خودم دست به کار می شدم ) . بعد دوباره رفتم بیرون تا ساعت 9 گشتم . چقدر شلوغ شده این روزا خیابونها . بالاخره اون مجله ای رو که دنبالش بودم پیدا کردم . الان حدود یک سال و نیمه که مشتری اون مجله ام . یعنی تقریبا از همون شماره های اول . واقعیتش هم اینه که هیچ مجله ای هم تو ایران به گردش نمی رسه . هر چند که قیمت شماره نوروزش یه کمی بالا بود 1500 تومان . این هم داستان امروز من بود ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

امروز صبح رفتم سوار سرویس بشم دیدم یکی از هکارهایی که با من سوار می شه با شیرینی اومده . اون هم می گفت امروز آخرین روزشه و از فردا باز نشسته می شه . صبح بالاخره خانم مدیر اومد .حدود سه ساعت با ما جلسه گذاشت تا اون چیزها رو که می خواد توضیح بده . قابل پیش بینی بود که یه سری که تو خطر بودن حسابی داد و بیداد راه بندازند و اون بنده خدا هم بگه به من فرصت بدین من تازه دو روزه اومدم . بعد که به اونها اعتماد داد که جابجاشون نمی کنه یه خورده آروم شدند . امروز می خواستم برم پست جدید و بهش تبریک بگم . اما ترسیدم که حرف پشتم در بیاد که دنبال مدیر داره راه می افته . فکر کنم از دست من دلخور باشه . به هر حال با از قبل با هم دوستی داریم و لااقل دلش می خواست که یه تبریک کوچولو بهش بگم . اینجا که همه دارند پوستشو می کنن یکی باهاش دوسته اونم این جوری . الان خیلی از دست خودم دلخورم . یکشنبه حتما می رم پیشش . چون علاوه بر اینها ازمون خواسته یه گزارشی از ایرادها بنویسیم وبهش بدیم . بعدازظهر اومدم خونه . اولش بازی استقلال و صبا باتری که 0-0 مساوی شد و دیدم . بعدش هم رفتم بیرون یه دوری زدم و برگشتم . امشب هوا خوب بود . تو خونه دوتا تلفن مشکوک داشتم که طرف مقابل اصلا حرف نمی زد . امشب احتمالا بازی ریال و رم و ببینم . بازی خوبی در می آد . قبلا که حرفه ایی تر فوتبال اروپا رو تعقیب می کردم طرفدار رم بودم . امشب باید ببینم چکار می کنم ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

صبح از دیر از خواب بیدار شدم . یعنی تا بیدار شدم دیدم ساعت 8ونیم شده . مقصر هم این علی دایی بود که دیشب تو برنامه 90 داشت اراجیف می گفت و من نشسته بودم و می دیدم که یک آدم چقدر پررو می تونه باشه که هفته قبل از باند بازی صحبت می کرد و حالا خودش سرمربی شده . خودمو رسوندم سر کار دوباره ساعت 9 راه افتادیم برای ماموریت . نل که گفت من نمی آم بعدش هم من و دالتون راه افتادیم و حسابی هم اونجا با طرف مقابلمون درگیر شدیم که حرفهای همدیگه رو نمی فهمیدیم . موقع برگشت مثلا یه آژانس گرفتیم که با یک ساعت تاخیر اومد . ظهر دوباره برگشتیم . اومدیم گفتیم تا مشکللاتی که وجود داره حل نشه ما دیگه ماموریت نمی ریم . هر کی مسئوله بره حلش کنه . دیدیم دوباره همه دارن گیج می زنند . مقصر اصلی هم خانم مدیره که هنوز هم پیداش نیست . ساعت 4 از سرکار اومدم خونه . دیشب رفته بودم مغازه یه بیسکویتی خریدم که توش انجیر بود . از طعمش خوشم اومد . دوباره رفتم مغازه و یه کارتن اونو خریدم .البته 1 کارتن اون توش 5 تا بیسکویت بود . تو هر بسته اون هم دوتا دونه . قیمتش هم که 250 تومان واسه هر بسته  !!! می خواستم برم بیرون بگردم . اینقدر باد اومد که بی خیالش شدم . اومد خونه و باز هم وقتمو تو وبلاگهای دوستام گذروندم .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

بالاخره امروز تحول انجام شد . مراسم برگزار شد و از مدیر قبلی تقدیر شد و مدیر جدید معرفی شد . مدیر قبلی اول مراسم قرآن خوند . گفت همین طور انتخاب می کنم . سوره ناس اومد . (جالبه که اخرین سوره قرآنه ) یه بار سوره رو خوند . یه بار هم ترجمه اش رو خوند (البته ما هم که منظورشو نفهمیدیم J) از شر وسوسه های شیطان به خدا پناه برد . بعد از رفتنش اونایی که از دیروز سوختنشن آغاز شده بود امروز به حد کباب شدن رسیدند . دالتون می گفت : من تو مراسم داشت اشکم در می اومد . ( البته از اون بعید نیست . مثلا اسمش پاچه خواره که یه کمی مودبانه شده ). البته خانم مدیر امروز بعد از مراسم معارفه اصلا آفتابی نشد . یه شامپویی می گرفتم واسه شوره مو سر الان یه ماهه که مصرف کردم و وضع رو به راه شد. امروز یکی منو دید و گفت خیلی خوب شد از همون روشی که گفتم استفاده کردی . (به من توصیه کرد سرمو با آب خالی بشورم ) . منم برای این که دلشو نشکنم گفتم آره . زیاد وارد جرییات امروز نمی شم . امروز گوگوش هم رفت مسافرت . با اون تو وب آشنا شدم و چند بار هم باهاش چت کردم . اصولا زیاد حال چت کردنو ندارم . چون تا با یکی دوست می شی فرداش سریع می ره تو برنامه های عشق و ... من نه حوصله این کارو دارم و نه ازبازی کردن با احساسات آدمها خوشم می آد . با اون چت کردم چون متاهل بود . لااقل از این نظر خیالم راحت بود . بعد تو وبش خاطراتشو می نویسه . خاطرات خیلی عجیب و غریبی داره که بعضی وقتها باور نمی کنم . ولی کلا خیلی زندگی سختی و تجربه کرده . برای همین من سعی کردم تو مدتی که باهاش چت می کنم روحیه اش عوض شه . یه کمی هم متفاوت از اون چیزی که تا حالا فکر می کرده فکر کنه . البته که می دونم خیلی سخته .خودم هم زیاد خوشم نمی اد عقیده امو به یکی دیگه تحمیل کنم . ولی کلا یه جوری ام  .از شادی تموم دوستای نتی ام خوشحال می شم . دوست ندارم که تو تصمیم گیری هاشون اشتباه کنن . جالبه با این که هیچ کدومشونو ندیدم این حسو دارم ... خلاصه امروز هم گذشت کم کم داریم می رسیم به پایان سال  و به قول مرحوم قیصر امین پور

حرفهای ما هنوز ناتمام     

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه عظیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود

دیر می شود

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 

ازچهارشنبه شروع می کنم . طرفای ساعت 11 بود که راه افتادم به سمت شمال . رفتم ترمینال اتوبوسها همه پر بود . یه سواری گرفتمو راه افتادم . تو ماشین دو تا پسر نشسته بودند که معلوم بود دانشجو هستند و حسابی بی ظرفیت . داشتن می رفتن خونه دوستشون و دو و دم درستو حسابی راه انداخته بودند . منم جلو نشسته بودم و با راننده صحبت می کردم . البته دیگه جزییاتو سانسور می کنم چون چند روزی گذشته . شب یکی از آشناهامون اومد اونجا . با هم تا ساعت 11 بیدار بودیم . صبح که شد یه دوی رفتم بیرون به کارهام رسیدم . بعد از ظهر باز هم همون فامیلای قدیمی پیداشون شد . اولش یه کمی پلی استشن بازی کردیم . بعدش فیلم پارک وی بعد سنتوری بعد از اون هم یه فیلم خارجی که الان اسمش یادم نیست تا 1 بیدار بودیم . دوباره صبح بعد بلند شدم دیدم حیاط خونه بتونهاش داره ترک می خوره . با پدرم یه کمی ماسه و سیمانو مخلوط کردیم تا دم عیدی یه رنگ و رویی به خونه بدیم ظهر شد حدود ساعت  راه افتادم . تو راه یه دفعه احساس گلو درد کردم . کلا مریض شدم . جاده هم که از اول رودهن به سمت تهران خیلی شلوغ بود . تازه روز جمعه ای تو شهر از روز عادی شلوغ تر بود مگه می شد به خونه رسید . بالاخره با بی حالی خودمو رسوندم خونه . یه چرخی تو نت زدم و خوابیدم . صبح که از خواب بیدار شده بودم صدام کلا عوض شده بود . رفتم سر کار مگه این کار دم عیدی تموم می شه . تازه زیادتر هم شده . ناهارو که خوردم اومدم خونه .حسابی سر درد داشتم . طرفای غروب بود که رفیقم زنگ زد گفت می خوام بیام پیشت . بعد منم رفتم کبابی دو پرس کباب خریدم چون خودم هم ناهار درست و حسابی نخورده بودم حسابی گرسنه بودم . شامو که با هم خوردیم به من گفت فیلم سنتوریو بذار با هم ببینیم و برای هفتمین بار این فیلمو دیدم . اما امروز صبح خبری همه همکارامونو غافلگیر کرد . پت و مت اومد خصوصی به من گفت : خبر داری امروز می خواد مدیرمون عوض شه ؟ من نه ؟! پت و مت - آره امروز اعلام می شه . من حالا کی جاش می خواد بیاد ؟ پت و مت خانم ... من _ اه این خانم که دوستمه ... و در حالی که امروز تموم اونهایی که پستی تو شرکت داشتند ناراحت بودند و نگران من خوشحالی عجیبی تو خودم احساس می کردم . البته معلوم نیست خوشحالیم دوامی داشته باشه یا نه . یه بار دیگه هم یه دوستمو از یه قسمت دیگه آوردم پیش خودم اونم تو این دنیای عجیب و غریب یه پستی گرفت . بعد تموم کارهاش مخالف با من بود . حالا خوبه که من قبلا به اون گفته بودم . آره امروز مدیر قدیم حکم رفتنشو گرفت و مدیر جدید هنوز نیومده . همکارها هم از وقتی فهمیدن مدیره با من رفیقه یه عده شون یه جوری نگاه می کنن انگار همین الان حاضریم بکشیمت و یه عده شون دارن به من می چسبن . خلاصه امروز نل که حسابی به هم ریخته بود (این همه بهش گفتم به مدیرها وصل نشو ) پت و مت آقای تو کف و بعضی های دیگه مثل هاپوکومار و لپ لپ و گوریل انگوری و ... که اونها رو هنوز معرفی نکردم خون داشت خونشونو می خورد :

نردبان این جهان ما و منی است / عاقبت این نردبان افتادنی است

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

جالبه الان داشتم وبلاگهای دوستامو یکی یکی می خوندم یه چیز جالبی توجه منو به خودش جلب کرد . فکر می کنم 99 درصد مراجعه کنندگان وبلاگها اصلا به نوشته هاش توجه نمی کنن . چرا ؟؟؟ چون تو تموم وبلاگهایی که نویسنده اش دختر باشه تو هر پستش تو یک هفته حداقل 50 نظر عمومی فقط می بینی ولی تو وبلاگهایی که نویسند هاش پسر هستند در طول هفته با حداکثر 5 نظر می شه گفت خیرشو ببینی . این یعنی این که جنسیت مهمه نه نوشته ها ( امروز پت ومت می گفت اگه پولدار باشی چرت و پرت هم بگی می گن چه سخنرانی وزینی . اگه یه آدم عادی باشی تا بخوای حرف بزنی بهت می گن بخواب بابا بذار باد بیاد ... این دو تا نتیجه خیلی شبیه هم هستند )  .... بگذریم . امروز صبح با یه نون داغ رفتم سرکار . آقای دلار هر وقت می آد سرکار هی چپ چپ به نون نگاه می کنه انگار می گه به من هم بده . البته من یه مدت که صبحها نون واسه صبحانه می بردم بهش می دادم ولی احساس کردم که یواش یواش داره سواستفاده می کنه واسه همین دیگه نون دادن قطع شد . داشتم کار می کردم که نل پیداش شد . دیگه خدا می دونه منو و دالتون چه بلایی سرش آوردیم . بهش گفتم خسته نباشین خانم شما تازه اومدین از ماموریت . دالتون گفت : گمشده یعنی دیشب خونه نرفته ؟ من نه دیگه تا به همه اونا برسه تا حالا وقت گرفته ... وسط تیکه انداختن پت و مت اومد وسط . یه دوتا یکه آبدار هم واسه اون فرستادیم حساب کار اومد دستش . حالا جالبه آقای دلار ول کن نیست به پت و مت می گه زیاد نل رو تحویل نگیر من همکار قدیمیتم (اگه جلوشو نمی گرفتی گریه می کرد ) یه عمره که با اشک ریختن آبروی یه مرد برده ولی به هر چی که خواسته رسیده . گفتیم بابا این هم دیگه حسودی کردن داره . مثلا داری پدربزرگ می شی . خوب زیاد تو جزییات نمی خوام برم . بعد از ظهر یه کلاس آموزشی تو محل کار برگزار شد من به دعوت استاد کلاس رفتم تو کلاس نشستم ببینم چه خبره . جالبه یکی که من نمی شناختمش حسابی با من گرم می گرفت و می گفت چه عجب شما اینجا اومدی ... اومدم خونه بازم دوباره رفتم بیرون . هوا نم بارون داشت . زیاد حس بیرون موندن نبود . دوباره اومدم خونه و شروع کردم به وبلاگ خونی (بقیه نوشته دوباره از بالا )

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

صبح  خوابم برد . گفتم حالا که سرویس و از دست دادم بذار یک ساعت بیشتر بخوابم . یه دفعه یادم افتاد که باید برم ماموریت . من به همراه دالتون و نل رفتیم دوباره برای ماموریت . حسابی روز خسته کننده ای بود . با هزار نفر !!! کلنجار رفتیم . وقت برگشت که شد نل گفت شما چند دقیقه منتظر باشین من با دوستم کار دارم الان می آم و اون چند دقیقه بیشتر از نیم ساعت طول کشید . وقت ناهار شد به دالتون گفتم به موبایلش زنگ بزن بگو ما تا کی باید معطل بشیم دالتون زنگ زد خانم گفت : شما برین من الان نمی آم . من و دالتون هم با کلی بد و بیراه گفتن به راه افتادیم . تا زمانی که برمی گشتیم هنوز برنگشته بود نمی دونم الان بالاخره راضی شده از اونجا دل بکنه یا نه ... فردا حسابی تیکه بارونش می کنم . دالتون تو برگشت گفت من الان می خوام برم واسه خواهر خانمم دفترچه کاردانی به کارشناسی بگیرم . فکر کنم کل تهرانو گشت . این آخر و عاقبت کسیه که می خواد تموم کارهاشو دقیقه 90 انجام بده . غروب اومدم خونه اولش یه چرت خوابیدم . بعدش یه دوش درست و حسابی و انجام کارهای عقب مونده ... الان یادم اومد که امشب باید 90 هم ببینم .J

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

صبح حسین خوابیده بود که زدم بیرون . الان دیگه ساعت 6 هوا داره روشن می شه . رفتیم سر کار . دالتون کار بانکی داشت دیر اومد . منم حوصله بقیه اونا رو ندارم . رفتم با نل کار داشتم . اونم نیومده بود . بعد که دالتون اومد بهش گفتم با نل دوتایی بانک بودید . گفت : مگه اونم نیومده ؟ کلا نل امروز نیومد . یه چند روزه سرحال نیست . بعد از ظهر اومدم خونه . یه کمی استراحت کردم . بعد رفتم بیرون . دنبال یه مجله بودم که نیومد . عابر بانکها که این روزا همه از کار افتادند . ولی من همین طور که گشت می زدم یه عابر بانک خلوت سالم دیدم باور کردنی نبود . تازه پولهاش هم همه نو بود . از خودم خوشم اومد . واقعا باهوشمااااااااااا . اگه کرایه صاحب خونه رو زودترپرداخت نمی کردم الان باید تو شلوغی دوبار می رفتم بانک . پیاده روها حسابی شلوغ شده این شبها . از مجله هم که خبری نبود . اومدم خونه بازم هندبال بود و باز هم ایران باخت ... یک ماه گذشت

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 

شنبه باز هم روز کار بود حسابی سرگرم شدم . نفهمیدم کی وقت تموم شد . اومدم خونه . حسین زنگ زد می آد پیشم . رفتم بیرون یه مقدار خرید کردم . داشتم بر می گشتم دیدم دم در یه خانمی با لباس صورتی ایستاده . رفتم جلو ببینم کیه . دیدم یه خانم حدود 60 ساله بود آدرس می پرسید .J . اومدم خونه . یه چیزی واسه شام آماده کردم و سریال حلقه سبز و دیدم . گرسنه ام شد . زنگ زدم به حسین  . گفت من دیرتر می ام یه چیزی خوردم . بعد شام خوردم . طرفای ساعت 9:30 پیداش شد . یه کمی صحبت کردیم . بحث رسید به فیلم و با هم سنتوری و دیدیم . تازه دفعه دوم بیشتر از اوین بار از این فیلم خوشم اومد . فکر می کنم این فیلم مردونه ساخته شده  . ساعت رسید به 12:30 که رفتیم برای خواب .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

صبح تا حدود 9:30 خواب بودم . بعد که بیدار شدم صبحانه خوردم و بعدش نشستم برنامه ورزش و مردم از شبکه اول دیدم . هم زمان فیتیله هم می دیدم . این برنامه هم جالبه . بعد فیلم سنتوری و گذاشتم تو دستگاه و دیدم . خیلی جالب بود . هرچند که یه جاهایی از اون طریقه تزریق هرویین و نشون می داد ولی فکر می کنم دیگه مردم جامعه ما حرفه ایی تر از این حرفها هستن که با یه فیلم آموزش ببینن . بهرام رادان عالی بود . موضوع فیلم هم حرف نداشت . فقط از دست گلشیفته فراهانی تو این فیلم کلافه شدم . اگه همین جور بخواد ادامه بده دیگه طرفدارش نیستم . تو این فیلم خیلی خوب بازی کرد ولی آخرش نامردی کرد . کلا فیلم ایرانی که ازش خوشم بیاد تا حالا خیلی کم بود . یکی فیلم شیدا بود یکی هم این فیلم بود . دیگه هر چی فکر می کنم چیزی به یادم نمی آد . مثلا فیلم میم مثل مادر با این که قشنگ بود اما یه فیلم احساساتی زنانه بود . بگذریم . بعدش دوباره نیم ساعت خوابیدم تا رسیدیم به فوتبال . بازی استقلال وسایپا رو دیدم که 0-0 مساوی تموم شد . تو نت اومدم خبری نیود باز رفتم سراغ تلویزیون و این دفعه بازی هندبال ایران و کویت و دیدم که ایران بازی رو برد . شام رفتم پیتزا خوردم و اومدم خونه . شاید امشب فیلم شبکه 3 رو هم ببینم . البته اگه خوابم نبرد . ...

 |+| نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

امروز هوا آفتابی بود. باد دیروز حسابی فروکش کرده بود . تصمیم گرفتم صبح برم بیرون . یاد شلوارم افتادم که دیروز یهو پاره شده بود ودرستش نکردم . دیگه اون موقع حوصله نداشتم . یه شلوار دیگه پوشیدم . از این یکی شلوار خوشم  می آد . اون پارچه ای رو مجبورم تو محیط کاری بپوشم . دیروز یه اتفاق جالب افتاد که یادم رفت بگم . من داشتم تو راهرو راه می رفتم دالتون از اون طرف راهرو از پشت من داشت می اومد . هوس کرد منو بترسونه . اما منم همون لحظه به پشت سرم نگاه کردم . اون هم برای این که لو نره سریع می خواست بره تو یه اتاق خودشو مخفی کنه که زانوی پاش محکم خورد به چارچوب در و حسابی زخمی شد . بعدش به من گفت تو دیگه کی هستی ؟ وقتی ماجرا رو از زبونش شنیدم خنده ام گرفت . خوب بریم به امروز . تو راه روزنامه گرفتم که توش نوشته بود سی دی فیلم سنتوری هم بیرون اومد (البته غیرمجاز) . تو مسیرم به همون عابربانک معروف رسیدم و باز یاد خانم رحمانی افتادم . فکر کنم الان تو دلش داره به من می خنده . بعدازظهراول نشستم هندبال دیدم . ایران و بحرین . ایران با 8 اختلاف جلو بود . بین دو نیمه اینقدر گزارشگرها مغرورانه صحبت می کردند و این قدر از اصفهان تعریف کردند که لجم در اومد گفتم خدا کنه ایران بازیو ببازه . تا آخرش هم طرفدار بحرین بودم . یادم می اد وقتی گزارشگر می گفت الان هیچکی تو ایران نیست که نخواد ایران برنده شه . پیش خودم گفتم پس من چی ام . بالاخره بازی تموم شد و ایران 32-31 بازی رو باخت  J . نمی دونم چی شده که الان یه مدتیه طرفدار تیم های ایران نیستم (به جز پرسپولیس ) ... شبعدش دوباره رفتم بیرون . فیلمو گیر آوردم اما مجله ای رو که دنبالش بودم پیدا نکردم . حالا هنوز وقت تماشا کردنشو ندارم . خواست فیلم پارک وی هم بگیرم که گفت شنبه می آریم الان تموم کردیم . امشب شب عجیبیه . به هر کسی که سر می زنم آپ نکرده . اصلا پیداشون هم نیست . فکر کنم همه با هم یه جا رفتن .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 

دیشب تا صبح صدای باد خواب راحتو از چشمم گرفت . صبح تو هوهوی باد به سمت محل کار راه افتادم .اولین چیزی که تو محل کار جای خودشو نشون می داد میز خالی مامان کوزت بود . امروز بیشتر بحثمون در مورد این بود که یکی جاش بیاریم . پت و مت و دلار می خوان دوست خودشونو بیارن . من و دالتون مخالفت کردیم و گفتیم ما می خواهیم که یه خانم جوون بیاد اینجا که کار کنه . نه این که یکی بیاد که کار ما رو بیشتر کنه . آقای تو کف ( هنوز واسش اسم پیدا نکردم) تو این قضیه طرف ماست . ظهر هم به نل می گفت اگه دوستی تو شرکت داری بگو بیاریمش اینجا .  بعد از ظهر اومدم خونه واسه فوتبال . یه بازی افتضاح بود .پرسپولیس باخت . همیشه بازیهاش با راه آهن عجیب از آب در می آن . دیگه حسابی سرماخوردم . صدام کلا عوض شده و دماغم گرفته . حالا امشب احتمالا بیدار باشم تا بازی میلان و آرسنال و ببینم .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت   توسط گمشده  | 
 
  بالا