|
تمام روزهای من
|
||
|
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد |
امروز رفتم سراغ سی دی هام . تو یه مدت کلی فیلم سی دی و کلی دی وی دی تو آرشیوم
هست. اکثرا هم فیلمهای درست و حسابی و با ارزش
هستند . چه خاطرهایی تو این سی دی ها خوابیده بود . دلم می خواد فرصت داشته باشم
تموم فیلم ها رو یه بار دیگه از اول ببینم . تو فکر تحول
اساسی هستم . می خوام قیافه اتاقو کلا عوض کنم . یه چیزی بشه که خودم هم تو کف کاری
که کردم بمونم . دارم فکر می کنم از کجا شروع کنم .
البته یه کمی شروع کردم . پوسترهای قدیمیو کلا اوردم پایین. الان هم دوتا پوستر جدید
چسبوندم . اصلا شاید یه پرینتر بگیرم و از عکسهایی که
تو سیستم دارم پرینت بگیرم . مطمئنا هیچ تابلویی نمی تونه جای عکسایی رو که تو سیستم
دارم بگیره .
امروز پس از مدتها دیدم که یه کتابفروشی کتاب آموزشی اسپانیایی آورده . واقعا عجیبه تا حالا تو کشور ما یه کتاب آموزشی اسپانیایی پیدا نمی شد . بابا این دومین زبان زنده دنیاست . از پارسال که فرصت خوندن اسپانیایی برام بوجود اومد خیلی بهش علاقمند شدم . البته سخته خیلی سخت تر از انگلیسی . اما شیرینه . همین که آدم می دونه خیلی از کتابها و آثار ادبی دنیا اسپانیایی هستند بهش علاقمند می شه . حالا نمی دونم اصلا وقت خوندنشون پیدا می کنم یا نه . الان دو سه سالی می شه که سه جلد استریم لاین رو خریدم . دو جلدشو هم کاملا با نوار خوندم . اما وسط جلد سوم بی انگیزه شدم و دیگه کار جلو نرفت . می خوام اگه وقت شه اونو اول تموم کنم . مدتیه که به یادگیری زبان خیلی علاقمند شدم . تو همین مدت یه کتاب ایتالیایی گرفتم که کمی از اونو خوندم . بعدش هم یه مدتی شروع به روسی کردم . اما وقتی فرصت اسپانیایی بوجود آومد اونها رو گذاشتم کنار. ایتالیایی که خیلی با اسپانیایی شباهت داره . روسی هم که کلا از الفباش تا بقیه با این زبون فرق داره . ( یه روز پدره پسرشو می بینه که درس نمی خونه . بهش می گه این چه وضعیه ؟ پسره می گه من کتابامو دو دسته کردم . اینایی که اینجا می بینی آسون هستند و نیازی به خوندن ندارند . اینایی هم که اون ور می بینی سخت هستند . خوندن و نخوندنشون فرقی نداره J )
بیرون بودم . داشتم با موبایل صحبت می کردم . بعدش به راهم ادامه دادم . یکدفعه یاد موبایلم افتادم . خدایا کجا گذاشتمش. هی این جیب و بگرد اون جیب و بگرد . این ور و بگرد اون ور و بگرد . خدایا این شلوارهای شش جیبه عجب دردسری هستند . بالاخره موبایلم پیداش شد .
· این روزها سرعت اینترنت چه می کنه . اینقدر پایین اومده که سال قبل رو سفید شد .
وقتی فوتبال نگاه می کنم نمی تونم احساساتمو کنترل کنم . از گل زدنها خوشحال می شم و از گل خوردنها عصبانی می شم . وقتی می رم ورزشگاه اصلا نمی تونم باور کنم که اینی که اینجور شلوغ می کنه منم . مخصوصا اگه رفیق پایه ام داشته باشم . اما خوبیش اینه که بعد از فوتبال بعد چند دقیقه دوباره آروم می شم . حالا نمی خوام بحث سیاسی کنم که چرا ما تفریحات دیگه ای نداریم . اماخیلی از روزهای خوبم و خیلی از خاطرات به یاد موندنی ام تو ورزشگاههای فوتبال شکل گرفت . جایی که از 6 سالگی می رفتم . بازی خیلی از تیم ها و بازیکنها رو هم دیدم . یادم می آد چند سال قبل اون وقتها که تو دبیرستان بودم خارجی ها خیلی کم می اومدن ایران . وقتی که یه تیم از روسیه اومد و ما رفتیم بازیکنهاشو دیدیم چه حالی می کردیم . اینقدر از سکوهای فوتبال خاطره دارم که شاید به هزلر صفحه برسه . اما یه خاطره است که همیشه به ذهنم می آد . یه پسری بود رفته بود چیزی بخره . فکر کنم چیزی از پدرش می خواست . پسره پایین سکوها ایستاده بود و پدره اون بالا داشت بازیو نگاه می کرد .پسره هی داد می زد بابا بابا . ولی پدره نمی فهمید . یه دفعه یه مرد دیگه که همون نزدیکیها بود به پسره گفت : اینجا همه بابا هستند کسی متوجه صدات نمی شه . ( راستی امروز پرسپولیس بد باخت )
حالم زیاد خوب نبود . بچه ها با ماشین اومدن دنبالم . – بریم بیرون ... و رفتیم کجا بریم تایک ساعت دیگه که باید برای ناهار برگردیم ؟ رفتیم روی یه پل خیلی زیبایی که برای قطار روی رودخونه ساختند. البته نه تو این سالها . رفتیم و وسط ریل ایستادیم . از فضای بین چوبها جریان رودخانه دیده می شد . رفتم کنار نرده ها . از اون بالا به رودخونه نگاه کردم . چه هوس از بالا به پایین پریدنی تو ذهنم ایجاد شد . یکی از بچه ها که از ارتفاع می ترسید جلو نیومد . البته من هم تو ارتفاع حالم خیلی عجیب می شه . ولی نه به شدت اون دوستم . بعضی وقت ها که تو طبقه های بالای ساختمون های بلند می ایستم بازم هوس به پایین پریدن می آد تو سرم . اصلا خود به خود بدنم به جلو متمایل می شه . یه بار در مورد برج میلاد هم خوندم و هم تو وبلاگم نوشتم داستان خودکشی های روی اون برجو . بعد نظر یه روانشناس که می گفت : ارتفاع بلند هوس یه مرگ به یاد ماندنی رو تو ذهن خیلی ها ایجاد می کنه . جالبه که چند نفری که روی برج میلاد خودکشی کردند تحصیلات دانشگاهی داشتند . من همش فکر می کنم اونی که از بالا می آد پایین چه حسی داره . اگه وسط راه پشیمون شه چه زجری می کشه ... حالا که می دونی تا چند ثانیه دیگه می میره چه حسی داره .............یه صدایی منو به خودم آورد : از روی پل برید کنار . قطار داره به اینجا می رسه . صدای ماموری بود که برای جلوگیری از خودکشی اونجا کشیک می داد .
دختره از خونه اش فرار کرد . این اولین بارش نبود . اونم با کی با یه پسر لات و ولگرد . دلم برای دختره سوخت . می گفت تازه یه سال از سن بلوغ دختره گذشته . تو اون سن دختره چیو می فهمه . پس پدر و مادر کی باید بیان وسط ؟ می گفت پدر و مادرش خیلی آدمهای ساده ای هستند از ترس آبرو شون حرفی نمی زنند و هر روز از دختراشون کلی فحش می خورند . گفتم کدوم آبرو؟ کس و کاری پسر عمویی پسر دایی ای . گفت : اونها همه شون پرت هستند . اصلا تو این مایه ها نیستند . خوب دختره کجا بود چطور فرار کرد ؟؟؟ پسره اومد تو مدرسه اونو گرفت برد - یعنی این مدرسه در و پیکر نداره ؟ گفت مسوولین مدرسه به دختره گفتند وجود تو اینجا بقیه دخترا رو خراب می کنه . یعنی تو اون شهر اصلا پلیس نیست که جلوی اون پسره رو بگیره . گفت اگه پیگیری کنند پلیس می گه برن ازداج کنند و اونا مخالفند .... و من الان مطمئن هستم که دختره داره برنامه فرار بعدی رو ردیف می کنه .
دیگه امروز تصمیم گرفتم شروع کنم به آپ کردن وبلاگهام .الان کلی خاطره دارم که شاید به مرور اینجا بیارم . از طرفی هم دارم فکر می کنم که بهتره سبک نوشتن مطالبو اینجا عوض کنم . حالا باید ببینم چی می شه . دیگه بعد از عید پوشیدن لباس یه دست اجباری شد و ما هم مثل کمونیست ها شدیم . این هم آخر و عاقبت نزدیکی به روسیه و چین . صبح با سرویس داشتم می رفتم سر کار . تو خیالات خودم غرق بودم که دور میدون آزادی سرویس با یه سمند تصادف کرد و بقیه راه رو پیاده رفتم . این روزها تو فکر تمدید قرارداد خونه ام هستم . صبح رفتم بانک سپه و پاسارگاد از حسابم دو میلیون پولی رو که پس انداز کرده بودم گرفتم . تو بانک پاسارگاد جالب بود منشی یه دختر بود . بهش گفتم ایران چک داری گفت نه . گفتم پس من می رم جای دیگه . گفت نه بمون بهت 5000 تومانی می دم . بعد که تموم حساب کتابهاشو کرد و همه چی رو با کامپیوتر ثبت کرد رفت پول بیاره دیدم با یه بسته 5000 تومانی و بقیه اش 2000 و 1000 تومانی برگشت . (5000 تومانی مون تموم شد ) کلی بهش خندیدم . بعد از ظهر اومدم خونه اول اومدم یه تماس با صاحب خونه که تو بالای شهر زندگی می کنه گرفتم بهش گفتم که آژانس ها می گن برای تمدید قرارداد یک میلیون یا 30000 تومان کرایه کافیه اون هم رفت که فکر کنه و نظر بده .بعدش رفتم بیرون اول رفتم کیوسک روزنامه فروشی کارت نت گرفتم . تو این یکی دو روزه کارتهایی که گرفتم همه مشکل دارند و من کلی شاکی ام . بعد یه دوری چرخیدم و یه هندونه خریدم . راستش از وقتی که روز 13 بدر رفتم تو دل جنگل تموم تنم می خاره . یکی از دوستام گفت شاید گرمیت شده . هندونه بخور . من خریدم و خوردم . اما هنوز هم تنم می خاره . بعدش هم وبلاگهامو آپ کردم تا الان ...
|
|