|
تمام روزهای من
|
||
|
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد |
امروز پر از بی حوصلگی بود . طرفای ساعت 9:30 از خواب بیدار شدم . دیدم بیکارم . گفتم برم بیرون . بعد گفتم هندونه بخورمو برم . همین که در حین تماشای تلویزیون داشتم هندونه می خوردم دوباره خوابم گرفت و تا ساعت 11 خوابیدم . علت اصلی اش هم بازی های اروپاست که باعث شده شبها بیدار بمونم . بعد از ظهر هم یه سری رفتم بیرون قدم زدم تا روحیه ام عوض شه . بزرگترین مشکل من در حین پیاده روی اینه که تو پیاده رو جلوم یه خانم باشه که داره اسلوموشن راه می ره و طوری هم راه می ره که تموم پیاده رو بسته می شه . بعد حالا اگه چادری باشه که وضع بدتره . تازه بعضی ها هم زیر چادر دستی به کمر هم می زنند که واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای . وقتی با دوستام می ریم بیرون به این جور آدما می گیم محموله ترافیکی . کی می دونه محموله ترافیکی چیه ؟
امروز شنیدم یکی دیگه از دوستام تصادف کرده . عجب تصادف مد شده . یاد اون هفته افتادم که با بچه ها رفته بودیم بیرون افتادم . تو خیابون داشتیم صحبت می کردیم که یه دفعه دیدم یه چیزی به من خورد . برگشتم دیدم یه سمند زده به من . برگشتم بهش نگاه کردم . دیدم یه بچه سوسول پشت ماشین نشسته . می گه : آقا نگاه کن . من : من باید نگاه کنم یا تو که داری از پشت می آی می زنی به من ؟ اون : من اگه نگاه نمی کردم که تو الان مرده بوده . من ( عصبانی ) : چرند نگو بینم بچه پررو اون ... که بهت گواهینامه داد بهت یاد نداد که اونی که داره از پشت می آد مقصره ... می خواستم برم جلوی در ماشینش که تا دید اوضاع خیطه پاشو گذاشت رو گاز و رفت . دوستم که اون ور ایستاده بود همینطور با تعجب نگاه می کرد و میخکوب بود .من کلا آدم خیلی آرومی هستم . اما اگه عصبی بشم قابل کنترل نیستم . اولا نگاهم خیلی ترسناک می شه J بعد اصلا حساب نمی کنیم آدم روبرویی ام کیه ؟ تازه اگه بخوام داد بزنم صدام گوشو کر می کنه . از جیغ های ماریاشاراپوا هم ترسناکتر و بلندتر می شه . هی می گم هی یاد خاطره می افتم امشب . بازی پرسپولیس و پاس بود دو سه سال پیش منم تو ورزشگاه بودم پرسپولیس هم بازی و عقب بود . توپ رسید به کریم باقری و کریم توپ و گرفت و هی داشت با توپ می چرخید منم که اعصاب نداشتم همچین گفتم بندازش دیگه که کریم طفلی مثل برق گرفته ها سریع توپو انداخت . حالا حساب کنید بین 50000 تماشاگر بودا اقلا .
حالا یه خاطره دیگه رفته بودم چند سال پیش یه برنامه ای پیش اومده بود که واسه کاره یکی از دوستان باید می رفتم نیروی انتظامی . علتش هم یه اشتباه نیروی انتظامی بود که الان حال ندارم توضیح بدم . رفتم اونجا دیدم فرمانده اونا هی داره منو این ور اون ور پاس می ده همچین اعصابم به هم ریخت و داد زدم و درو به هم کوبوندمو اومدم بیرون که همه اونجا میخکوب شدن . بعد که اومدم خونه دوباره باهام تماس گرفتند گفتند بیا . بعد خودشون همه مدارک و آماده کرده بودند . یکی از پرسنل اونجا منو یه گوشه کشوند گفت : بابا نا سلامتی طرف سرهنگ مملکته هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .
الان بد آموزی نداشته باشه ها . تو این قضیه حق با من بود واسه همین هم نیروی انتظامی خودش با من تماس می گرفت و دنبالم می دوید . شما تکرار نکنید که اگه رفتید بازداشتگاه آب خنک بخورید من جواب نمی دم .
امروز همکارم بازنشسته شد و اون هم برای همیشه رفت . در طول حدود 5 سال گذشته کلی خاطره با هم داشتیم . وقتی داشت می رفت اشک می ریخت . وقتی همدیگه رو تو بغل گرفتیم حسابی داشت گریه می کرد . منم دلم می خواست گریه کنم . اما چکار کنم که یه مردم حالا نه این که اون همکارم زن بودا . از طرفی هم همش فکر می کردم که اگه منم اشک بریزم اون دیگه نمی تونه خودشو کنترل کنه . خداییش این از سختی ها مرد بودنه که درونگرا باشی واسه همینه که از هر 5 مرد یکی سکته می کنه و از هر 5 میلیون زن یکی . واقعا من چند بار هم اینجا گفتم سخت ترین لحظه زندگی واسه من لحظه خداحافظیه . مخصوصا زمانی که یکی بیاد با من خداحافظی کنه . واسه همین هم سعی می کنم وقتایی که با دوستام چت می کنم وقتایی که جایی می ریم و می خوام ازشون جدا بشم وقتیایی که می خوام یه جمعو ترک کنم خودم زودتر برم یعنی قبل از رفتن اونا . بعضی وقت ها که فکر می کنم اگه دوستای خوب و دور و وری هام یه روز از دنیا برن من چطور می تونم تحمل کنم واقعا سخته . خدا رو شکر که تا حالا این اتفاق واسه آشناهای نزدیک و دوستای صمیمی ام نیفتاده .
آقا یکی دو شبه که اینترنت مشکل داره . دیشب که اصلا بعد از آپ کردن به کلی قطع شد . الان هم بخش نظراتش فعال نیست . اگه نتونستم تو دو روز گذشته تو وبلاگهاتون بیام و نظر بدم ببخشید .
دیشب فرانسه هم باخت تا از چهار تیمی که گفتم شانس قهرمانی دارند دوتاشون حذف بشن . اگه می دونستم اینجوری اصلا پیش بینی نمی کردم . نمی دونم گفتم یا نه که دوره قبلی فقط تو یه پیش بینی گفتم یونان قهرمان می شه و درست دراومد . می دونم که باور نمی کنید ولی بچه هایی که اون روز به حرفم خندیدند رو پیدا کنید تا باورتون بشه . حالا امسال که 4 تیمو انتخاب کردم تا حاشیه اطمینان درست کنم دوتا شون تو مرحله گروهی اوت شدند عجبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نکته ) من رو بازی اسپانیا و ایتالیا با یه همکارم شرط بندی کردم .
امروز روز جالبی بود . صبح نشسته بودم کنارهمکارم و داشتیم در مورد لب تابی که از آمریکا آوردن واسه پسرش صحبت می کردیم ، گفت : تازه این کامپیوتر میکروب کش هم داره . بعد صحبت فوتبال شد واین که بچه ها گفتند استقلالی ها بعد قهرمانی تو زمین نماز خوندند که حسابی مایه خنده بود امروز . راستی این قهرمانی آبکی و به آبی ها تبریک می گم تا یادم نرفت . بعد اومدم از شرکت بیرون مرخصی گرفتم تا کرایه خونه رو به حساب صاحب خونه بریزم . همیشه قبل از سر برج این کارو می کنم تا به شلوغی بانک نخورم . چون کلا از صف ایستادن بدم می آد. اینقدر بچه بودم تو صف ایستادم که عقده ای شدم . داشتم برمی گشتم یه آقای مسنی در حالی که تسبیح دستش بود داشت از عرض خیابون عبور می کرد و حواسش نبود تا وسط خیابون رفت یه دفعه ماشینا رو که دید دوید و برگشت به این طرف که من ایستاده بودم طوری که گفتم الانه که به من حمله کنه که به خیر گذشت . بعد از ظهر هر جا می رفتم می دیدم همکارا یا تو چرت هستند یا دارند حرف می زنند یا چیزی می خونند . این دوستم که خودشم یه چرتی زده بود اومد یه چیزی آورد گفت بیا با هم اینو کار کنیم . گفتم بابا برو سه روز دیگه بیا . الان تموم ایران دارند کارو می پیچونند بعد همه از من انتظار کار دارید مگه من پیامبرم ؟ عصر اومدم هر چی گشتم تو مغازه های دور و بر یه صندلی واسه خرید ندیدم . آخرشم یه نجاری دیدم اما نمی دونم اینو بدم واسه تعمیر یا بگم یه جدید بسازه ؟
امروز یکی دیگه از همکارا به بازنشستگی رسید و براش مراسم گرفتیم . اون هم تو مراسمش کلی اشک ریخت . بعد بعضی ها از ما تو مراسم یه چیزی در مورد همکارمون گفتیم . مدیرمون از من خواست یه چیزی بگم . منم یه جمله ای در موردش گفتم که همه همکارا خوششون اومد . حالا نمی گم چی گفتم . آقا من تو این مراسم تو صندلی ته سالن طبق عادت نشستم . بعد درب ورود به سالن هم جلو بود . من وسط مراسم دستشوییم گرفت وحشتناک . حالا مگه می تونم بیرون برم . هی تحمل کردم . آخرش وقتی زمان رفتن رسید گفتم بابا دیگه سرویسها دارند می رند و این طوری بود که مراسم تموم شد . فردا هم که استقلال بازی داره . بازی های جام ملتها هم که الان تو این مرحله همزمان شده .از زمان شروع جام ملتها دلم واسه یه خواب توپ تنگ شده .
الان تیم ایران فوتبالشو برد . هر چند که من اصلا خوشحال نشدم چون اصولا از تیم ملی خوشم نمی آد . راستی پیتزا خوردن از نوع سردش خیلی سخته . من پیتزاهایی رو که از دیروز مونده بود داشتم می خوردم که دیدم هیچ جوری راه نداره . بازی های جام ملتها هم به حساسیت رسیده . دیشب تا نیمه شب داشتم بازی فرانسه و هلند و می دیدم . خیلی بده که آدم اسیر پول باشه . آدمهایی که من با اونا کار می کنم با وجود این که خیلی ادعا می کنند وقتی اسم پول می آدحرفهاشون یادشون می ره . خیلی خوشحالم که تا حالا تو زندگی ام به حق خودم قانع بودم و هیچ وقت واسه پول نخواستم برخوردی کنم که یک عمر عذاب وجئان داشته باشم . البته اگه وجدان وجود داشته باشه . الان با بازی یونان و روسیه دور دوم بازی ها تموم می شه . باید ببینیم بالاخره چه اتفاقی می افته .
راستی نت گردی درازکش من هنوز ادامه داره
مهمانهای من امروز رفتند . خداییش مهمونای بی آزاری بودند . خودشون اصلا اجازه نمی دادند من واسه غذا کاری کنم همه چیزها رو تهیه می کردند . دیروز از 9:30 صبح رفتیم واسه خرید . اول انقلاب بعد جمهوری بعد خیابون ولی عصر بعد فردوس و بعد بهارستان . به طوری که بعد از این که رسیدیم خونه ساعت 5 بود و داشتیم می افتادیم . بچه ها هم که حسابی بد سلیقه . من اگه خودم می خواستم خرید کنم جنسهای خیلی بهتر از اونی که اینا گرفتند . البته به نظر خودم . رو خیلی زودتر می خریدم .یه فوتبال جدید هم که گرفتیم نصب کردیم و این یکی دو شب تا ساعت 3 باهاش مشغول بودیم . آخرین خبر این که دقایقی پیش صندلی من کلا شکست و من الان روی زمین دراز کش دارم مطلب می نویسم .
در دقایقی که سوئد و یونان دارن مسابقه خودشونو برگذار می کنند من مشغول وبلاگ نویسی ام . از فردا یه سری مهمون دارم که آخر هفته پیشم هستن و این یعنی این که آپ بی آپ دوباره . امروزم یه دستی به سر و روی خونه کشیدم تا مرتب باشه . بیرون بودم عصر دیدیم دوتا خانم دارند صحبت می کنند می گن که بیچاره خانمه داشت با تلفن صحبت می کرد . چند قدم جلوتر هم یه ماشین آتش نشانی دیدم . از وصل کردن این دوتا موضوع به این نتسیجه رسیدم که خانمه اینقدر داشت با تلفن صحبت می کرد که تلفن سوخت . آقا ملت از چه روشهایی پول در می آرن . حرف می زنند و پول در می آرند . داشتم برنامه این آقای مثلا دکتر آزمندیانو می دیدم که تو یه سالن که توش کیپ تا کیپ آدم نشستند داره صحبت می کنه . جالب اینه که تموم حرفایی که می زنه رو همه می دونیم . اصلا اگه کسی نمی دونه بیاد خودم واسش از این حرفا بزنم . بعضی ها خودشون می کشن و پول در می آرند بعضی ها فسفر می سوزنند و پول در می آرند بعضی ها ورزش می کنند و پول در می آرند . بعضی ها تفریح می کنند و پول در می آرند . بعضی ها حرف می زنند و پول در می آند . این مدل مخصوص مملکت ما هست البته هااااااااااااا و البته فراون هم هست .
و من آمدم . بالاخره هر جوری بود این تعطیلی چند روزه رو به پایان رسوندم و زودتر هم حرت کردم تا به این ترافیک عجیبی که الان یکی دو ساله تو جاده تو روزهای تعطیل بوجود می آد نخورم . و در همین تعطیلات بود که رفقا گیرمون آوردند و به خاطر قهرمانی پرسپولیس شام دادم . بعد هم که تا دلتون بخواد بازار پلی استیشن داغ بود . تازه یه دوتا بازی موبایل هم گیر آوردم که با اونها هم مشغول می شدم . هوا هم که عالی . ایران هم که طبق معمول افتضاح فوتبال بازی کرد . چه تو اون بازی که مساوی کرد و چه تو این بازی که برنده شد . راستی جام ملتهای اروپا هم شروع شد و کار ما دراومد . من رو فرانسه حساب باز کردم . هرچند از چک و اسپانیا و پرتقال نمی شه گذشت . امروز که رسیدم تهران می خواستم ماشین بگیرم یه خانمی جلوی پام ترمز کرد و آدرس خواست . بعد منم گفتم اتفاقا منم همون طرفها می رم و اینگونه بود که شانس به ما روی خوش نشان داد و تونستم راحت برسم به خونه . اینجا هم اداره برق برای خیر مقدم بلافاصله برقها رو قطع کرد . من فکر می کنم اگه همین جور پیش بره تموم وسایل برقی تعطیل می شن و مسولین عزیز تموم دعاها رو واسه خودشون و دور و بری هاشون جمع خواهند کرد . راستی اینجوری نیازی هم به فیلترینگ نیست . جالبه هاااااااااااااااااااااااااااا
بالاخره ما در دوران جنگ جهانی اول زندگی می کنیم . دیگه قطع برق عادیه . فقط باید مواظب باشیم که تو تاریک نریزن تو خونه ها و حمله نکند که بعید هم نیست البته ! بلــــــــــــــه ! برق قطع شد و با ترانه شکیلا که می خونه من از این دل به عذابم دل ز من پر از شکایت / غصه هام خیلی زیاده می تونه باشه حکایت چشمامو بستم تا الان که بعد دو ساعت برق تشریف آوردند . امروز صبح که به سر کار می رفتم اعلامیه جالبی توجه منو به حودش جلب کرد . طبق دستورمدیر محترم شرکت پوشیدن لباس آستین کوتاه و شلوار جین در شرکت ممنوع می باشد . در غیر این صورت از ورود شما جلوگیری می شود . حالا به این جور تصمیمات عجیب غریب که این یکی دو ساله تو مملکت ما فراون شده کاری ندارم . به سواد بالای نویسنده اعلامیه توجه بشه که باعث شده منو دوستم کلی بخندیم . ( اگه تونستید پیدا کنید ایرادو ) . از فردا تعطیلات من شروع می شه تا شنبه . این یعنی این که تو اون روز روزنگاری و آپ تعطیل .
نکته ) دو چیز در مورد خانمها وجود داره که من همیشه از اون تعجب می کنم و اون در مورد کفش پوشیدن خانمها است :
1 ) خانمها چطور می تونند کفشی با اون پاشنه های بلند و بپوشند و راست راه برند . من هر جور خودمو تصور می کنم فکر می کنم آخرش می افتم زمین .
2 ) خانمها چطور می تونند بدون جوراب کفش بپوشند و پاهاشون سالم بمونه .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امیدوارم که تعطیلی خوبی داشته باشید .
خدا رو شکر که استقلال برد . من داشتم فکر می کردم برای آسیا نامه بنویسم که تا تیم سیزدهم بیان تو مسابقات آسیایی نا این استقلالی ها اینقدر ناراحت نباشن . ما مگه چند تا رقیب داریم .
امروز رفتم از مغازه نون بگیرم دیدم یه پسری اومد گفت من نون گرفتم بهت می دم . من نمی شناختم . گفت نون صلواتی بود . بعد یه دونه اونو جلوی چشم بهت زده فروشنده داد به من . من هم گفتم اینجوری که فروشنده ورشکست می شه . بعدش هم پسره غیبش زد . و من هنوزم دارم فکر می کنم : که چرا باغچه خانه ما سیب نداشت ؟؟؟ (یه چیزی تو این مایه ها )
داستان من و سامسونگ
در هزاره ارتباط باز هم دقایقی پیش برق قطع شد تا به یاد فیلم های زمان جنگ جهانی دوم بیفتم . فقط امیدوارم که تو این یکی دو ساله وسایل برقی ما جان سالم به درد ببرند . خب اما امروز صبح زنگ زدم به نمایندگی سامسونگ با یه آقایی قرار گذاشتم که ظهر اول زنگ بزنه بعد بیاد خونه واسه گارانتی . منم مرخصی گرفتم اومدم خونه . اما هر چی منتظر شدم از تلفن خبری نشد . آخرش زنگ زدم نمایندگی خانم گوشی رو برداشت گفت ما اصلا مشخصات شما رو تو سیستم هامون جایی ثبت نداریم . بعد منم گفتم بابا من خودم زنگ زدم صبح صحبت کردم . گفت نه اصلا هیچ آقایی پیش ما گوشی رو برنمی داره .. وهی اون انکار کرد . بعد وصل کرد به یکی دیگه یه بار ماجرا رو واسه اون هم توضیح دادم اون وصل کرد به یکی دیگه . یه بار دیگه ماجرا رو واسه اون گفتم اون شماره یه نمایندگی دیگه رو داد . زنگ زدم به اون خانمه گوشی رو برداشت هنوز من داستان و کامل براش توضیح نداده گفت مگه به ما آدرس دادی از ما می پرسی !!!!!!! این دفعه زنگ زدم به دفتر مرکزی اون جا هم واسه دو سه تا اپراتور داستانو توضیح دادم ( از این جا به بعد دیگه من عصبانی ام ) حسابی قاطی کردم آخرش سومی شماره یه خانم دیگه رو داد گفت این شماره مدیر همونجایی هست که باهاش صبح تماس گرفتی . زنگ زدم به اونجا خانم مدیر گوشی رو برنداشت .این دفعه یه خانم دیگه گوشی رو برداشت باز داستان از اول اون منو وصل کرد به یه جای دیگه که همون خانمی بود که یه ساعت پیش برای اولین بار تماس گرفتم . اون هم گفت آقا باور کن اسمتون تو سسیستم ما نیست . من هم بهش گفتم من باید چه کار کنم الان ؟ اون منو وصل کرد به همونجایی که قبلا وصل کرده بود و من که دیدم داره این سیکل دوباره تکرار می شه محکم گوشی رو کوبیدم زمین وتماس و قطع کردم . می خواستم شماره دوستمو بگیر و شماره اون رفیقمون تو سازمان بازرسی کشور و بگیرم ببینم اینجا بالاخره کی باید جواب بده که زنگ خونه متوقفم کرد . گفتم کیه گفت از شرکت سامسونگ !!!!!!!!!!!!!!. بعد آقا تشریف آوردن 8000 تومان ناقابل گرفتن فقط دوشاخه رو زد به برق و یه فاکتور به من داد . (این هم از ادعای نصب رایگان که دنیا رو کر کرده ) . این قدر اعصابم خورد شد که حال و حوصله ام کلا گرفته شد . بعد غروب که بهتر شدم رفتم تو سایت سامسونگ تا تونستم ازشون انتقاد کردم بعد هم گفتم به جایی که این همه هزینه تبلیغات کنید یه کمی پول خرج آموزش دادن به کارکناتون کنید تا بفهمن تو یه شرکت خدماتی چطور باید با مردم برخورد کرد .
این نتیجه گیری های من اینجا یه کمی تنده امیدوارم به دوستام برنخوره :
1- من نمی دونم این همه خانم تو یه شرکت دارند چکار می کنند وقتی هیچ کدوم نمی دونند چی به چیه . آخرش هم حرف همون آقایی که صبح باهاش صحبت کردم درست دراومد . در حالی که اون خانم اصلا می گفت پیش ما هیچ آقایی گوشیو برنمی داره .
2- مسلما وظیفه یه خانم تو اداره فقط زیر ابرو نازک کردن و سرخاب سفید آب کردن و هرهر خندیدن نیست .
3- من امروز خدا رو شکر کردم که پست های مهم مملکت دست خانمها نیست . در حالی که تا قبل از این فکر می کردم خوبه که زنها هم تو رده های بالای مملکتی حضور داشته باشن
4- الان دیگه باید این پستو تموم کنم و بقیه نتیجه گیری ها رو سانسور کنم . چون امروز عصبانی بودم . یه چیزی می نویسم دعوا می شه حالا بیا درستش کن
امروز یه روز کلا پر تلفن بود . از صبح تماس تلفنی داشتم تا نیم ساعت پیش . یکی از بچه ها یه ترانه از ری هانا خواسته واسش دانلود کردم . اون عصر تماس گرفت گفت دراثر گردبادی که تو چند دقیقه اتفاق افتاد برق خونشون قطع شده . منم بهش گفتم من اگه جای تو بودم می رفتم بیرون می گشتم الان . چند روزی بود که یخچال قدیمی عمرشو داده بود به شما و من تو فکر یه یخچال جدید بودم . الان یخچال جدید روبرو ایستاده ولی حیف که گفتن تا نیومدن گارانتی اونو مهر نزدن ازش استفاده نکنم . الان کلی کارتن خالی هم جلوم خونمایی می کنند . الان احتمالا نود شروع می شه . می ریم که ببینیم چه خبره .
پ . ن : ای ول سیستم فیلترینگ عجب داره وبلاگها رو فیلتر می کنه . خوشم اومد . به امید روزی که فقط تو نت وبلاگ من باقی بمونه و بس . ( البته اون روز فکر کنم تنها کسی هم که می آد نت خودم باشم )
دیشب که رفتم بخوابم یه دفعه هر چی درد تو دنیا بود اومد سراغم . احساس کردم که شکمم درد می کنه . سرم هم داشت به حد انفجار می رسید . هی خواب کامپیوتر می دیدم ولی اصلا خواب نتیجه نداشت . هی می خوابیدم و بیدار می شدم و خواب تکرار می شد . داشتم دیونه می شدم . حالا وسط این همه برنامه این طبقه بالایی مثل این که دیروز اسباب آوردند نمی دونم چی بود که ساعت 2 شب هی داشتن می کوبیدند . خدا کنه از این خونواده هایی که از روستا مستقیم اومدن تو تهران آپارتمان گرفتند نباشند که تا بخوان زندگی تو آپارتمانو یاد بگیرن عمر من تموم بشه . سردردم تموم امروز و حتی الان هم ادامه داره . شاید علتش از ماستی باشه که دیشب خریدم . دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه . فکر کنم داستان اون دوغه با ماست برای من تکرار شده . این هم آخر و عاقبت کسی که بازیگوشه . غروب رفتم از شدت گرما موهامو کوتاه کردم . الان که تو آیینه داشتم نگاه می کردم دیدم چقدر عوض شدم . خودمو نشناختم .
این هم بازی که به دعوت نوشا دارم انجام می دم .
چی ها رو دوست دارم :
1- پرسپولیس : از وقتی که یادم می آد سرخ سرخ بودم . خیلی هم واسش درگیری تن به تن کردم .
2- فیلم : دیدن فیلمو خیلی دوست دارم البته نه هر فیلمی و نه با هر کسی . تو فیلم های ایرانی هم فقط به فیلم های مهناز افشار نیکی کریمی گلشیفته فراهانی امین حیایی و لیلا حاتمی (بخاطر شباهتش با نیکول کیدمن ) علاقه دارم
3- خاتمی : از روزی که رییس جمهور شد دوستش داشتم تا حالا . اصولا من تو سیاست یک جناح چپی هستم .
4- داستانهای پلیسی خوشم می اد یه نویسنده مخمو کار بگیره تا اخر داستان از اون سر در نیارم .
5- تو میوه ها آلوچه هندونه و گیلاس الان هم که فصل هر سه تایی شون هست .
6- دخترایی که تو خیابون راه می رند و پسرا هر چی تیکه می ندازند بهشون محل نمی ذارن .
7- گوشی ان 96 از وقتی که تو اینترنت در موردش خوندم خیلی بهش علاقمند شدم .
8- برم تو دل جنگل با دوستام و شب بمونم . چند بار این کارو کردم البته .
9- به ترانه هایی که خوننده اش خیلی سنگین و با احساس اون اجرا می کنه و شعرهای زیبایی دارند که آدم به فکر فرو می بره خیلی علاقه دارم .
10- تو عطر و ادکلن ها هم فقط به ملایمش علاقه دارم و همیشه اونا رو مصرف می کنم .
11- به نوشتن خیلی علاقه دارم . اگه وقت کنم یه کتاب می نویسم .
1- تو یه جمعی بشینم که هی پشت سر این و اون حرف بزنند .
2- از آدمهایی که واسه پول هر کاری می کنند متنفرم .
3- از غذاهای چرب مثل کله پاچه و غذاهای شیرین مثل لیموشیرین بدم می آد . کلا با خوردن گوشت زیاد رابطه ام خوب نیست .
4- پسرایی که بعد یه عمر زندگی نمی تونن مستقل باشند و منتظرند که پدر و مادر همه چیزو واسه اونا بخرند .
5- از آدمهای خیلی مذهبی بدم می آد . اصلا نمی تونم بهشون اعتماد داشته باشم که ظاهر سازی نمی کنند .
6- از این که تازگی ها همه خوننده شدند یا بازیگر حالم به هم می خوره .
7- وقتی رقمهای قرارداهای فوتبالیست ها رو واسه یک سال می شنوم منفجر می شم کلا .
8- از این که می بینم واسه جوونها و دوستای خودم کار نیست اعصابم خورد می شه .
9- از وقتی فهمیدم ده نمکی فیلم ساخته دیدم نسبت به سینمای ایران عوض شد .
حالا منم این آخرش دوستای تو این وبمو که زیاد هم نیستن مرجان ، سمیه یاس و crazy girl به بازی دعوت می کنم . حنا رو که خود نوشا دعوت کرده .
و نشستیم و فوتبال دیدیم . نیمه اول که تموم شد دیدم 1-1 بود حدود دقیقه 70 گفتم اینجوری که پیش می ره بازی مساوی می شه . بذار یه چرتی بریم تا وقت اضافه و وقتی از این چرت بیدار شدم که دوتیم داشتن پنالتی می زدند . پنج شنبه کار خاصی نداشتم این دوستم گفته بود یه گوشی ان – 73 واسش قیمت بگیرم . چقدر قیمت ها اومده پایین . شش ماه پیش که با یکی دیگه از دوستامون رفته بودیم بخریم قیمتش 380 بود . الان 305 بود . تازه فروشنده اون موقع می گفت پارسال قیمت این گوشی 700 بود . اینه دیگه . فقط منتظر بودند یه گوشی به ما با قیمت بالای 300 تومان دوسال پیش بندازن بعد قیمت ها رو بیارن پایین . حالا من برای رو کم کنی هم که شده صبر می کنم که ان- 96 یاد تو بازار . آها یادم افتاد چند روز پیش یکی از دوستام یه شوی عربی رو ریخت رو موبایل بعد بلوتوث اونو به من داد . البته من اون موقع نگاه نکردم . اما بعد فهمیدم که در حین پخش گیر می کنه . فکر کنم رو بد سکتور ریخته شده . اینو واسه این گفتم که اگه اهل بلوتوث بودید و این کلیپ و دیدی بدونید کار ما بود . البته من خبر دارم که این کلیپ با سرعت نور پخش شد . دیشب هم یه فیلم بود از شارون استون . البته غریزه اصلی نبودا .... نشستم و دیدم تا دیر وقت . بعد این روزا فقط کارم شده این سی دی های شو که دوستام به من دادن از عربی و هندی و ایرانی و ... ببینم . اما نمی دونم چرا عربها و هندی سعی می کنند جدیدا از اروپایی ها تقلید کنند . نتیجه اون هم همینه . خیلی بی کیفیت بود . اگه من می خواستم اینا رو ببینم که کارهای اروپایی رو می دیدم .
نمی دونم این ورد چه مرگش شده الان تا می خوام وسط جمله انگلیسی بزنم می پره اول خط
این همسایه طبقه بالایی 1 ساعت داشت امشب می کوبید آخرش می خواستم برم بزنم تو مخش که قطع کرد .
تیم قدرتمند و تا دندان مسلح سایپا امروز در مقابل جوانان غیور ایران شکست خورد .هوراااااااااااااااااااااا
الان که داشتم وبلاگcrazy girl رو می خوندم تو قالب وبلاگش جمله جالب بود
هی فلانی زندگی شاید همین باشه ...
الان تا دقایقی دیگه چلسی ومنچستر فینال باشگاههای اروپا رو برگزار می کنند و من طبق معمول طرفدار تیم قرمز هستم . یه اتفاقی برای یکی از همکارام افتاد . این آقا که اینقدر تو این نظام ثابت اقتصادی وضع مال اش خوبه که حرف نداره از سر شکم سیری تصمیم می گیره بعد از ساعت کاری مسافر کشی کنه . یه مسافر خانم به تورش می خوره و بهش می گه منو در بست ببر . بعد خانمه تو راه هم چند جا می ره خرید می کنه . آخرش هم جلوی یه مغازه ماشین می ایسته و خانم به راننده می گه آقا من خسته شدم می شه بری برام دوغ بخری . راننده هم ماشین و قفل می کنه و می ره از مغازه دوغ می خره می آره . بعد خانم درب ظرف دوغ رو باز می کنه و یه لیوان می آره و یه مقداری از دوغ رو تو لیوان می ریزه و بهش می گه آقا شما هم بفرمایید دوغ . و تعارفات آقای راننده هم فایده نداره . و این آقا به محض این که یه قلپ از دوغ می خوره روی فرمون ماشین در جا می افته و وقتی که چشم باز می کنه خودشو در بیمارستان در شرایطی می بینه که چند روز تو کما بوده و پزشکا از بهبود اون ناامید شده بودند . خوبه که حواسمونو جمع کنیم . این روزا به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد .
|
|