تبليغاتX
تمام روزهای من
 
تمام روزهای من
 
 
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
 
 

امروز خبر خاصی نبود . صبح رفتم بانک کرایه خونه رو به حساب صاحبخونه واریز کردم . بعدم بیشتر وقت رو به تماشای المپیک پرداختم . من با این همه اطلاعات ورزشی ام امروز یه رشته ورزشی دیدم که تو المپیک انجام می شد که برای اولین بار می دیدم . اون هم رشته ای بود که تو اون ورزشکارای زن که فکر کنم ژیمناست بودند با حلقه و طناب شبیه همونهایی که تو سیرک هست به انجام برنامه های نمایشی می پرداختند که واقعا زیبا بود. به نظر من ارزش داشت یه ده بیست بار دیگه ببینمش . واقعا ما چقدر تو ایران از دنیا عقب افتادیم که حتی اسم این ورزشها رو هم نمی دونیم . اما نظر فنی من اینه که تو رشته هایی مثل شیرجه و ژیمناستیک باید امتیازدهی یه طوری تغییر کنه که دیگه نظر داورها مهم نباشه و هر که خودش نتیجه کارشو ببینه . به نظر من تو این دوره در این رشته ها داورها هوای چینی ها رو دارند . خیلی از ورزشکارها بودند که برنامه اونها خیلی از چینی ها بهتر بود ولی امتیاز پایین تری می آوردند . حالا تو این رشته خواهران اسراییلی هم بودند که کارشون هم خوب بود . قابل توجه مسئولین ایران که تیم بفرستند و بعد اونجا حاضر نشن . بعد یه کمی هم از تلویزیون ایران دیدم که با مربی کشتی ایران مصاحبه می کرد که می گفت ما در المپیک روی جوانها سرمایه گذاری کردیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! که رضاجاودانی مجری تلویزیون که حرصش حسابی در اومده بود گفت : احتمالا مسئولین ما تقویم مسابقاتشون انحراف پیدا کرده .( ساعت 8 هم یه سری رفتم انقلاب . غالبا تو بیکاری اونجا زیاد می رم . یه وقتهایی دستفروش ها کتابهای خوب هم می آرند )

پ . ن :

1-     زنگ زدم به یکی از رفقا وقتی بحث المپیک پیش اومد گفتم امروز هم که مدالها رو درو کردید . اون هم گفت ما که ندیدبدید نیستیم . همون یه مدال برای ما کافیه .

2-     امروز فهمیدم که یکی از شیرین ترین کارها مربی تیم زنان بودنه . همینطور بی دلیل می ری بازیکنتو می بوسی و......... .

3-     ایران الان جایگاهش تو المپیک با افغانستان یکی شده و البته اسراییل . هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

4-     امیدوارم سردار رادان این فضولی منو ببخشه .

 


الان که آپ کردم حدود ۲  دقیقه از بیرون صدایی شبیه صدای تیراندازی اومد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

امروز صبح یکی از همکارها اومد گفت می خواهیم دوره ICDL تو شرکت برگزار کنیم حاضری بیای درس بدی . منم گفتم اول معلوم کنید که تو کلاس قراره چه افرادی بشینند و درچه سطحی می خواهید دوره برگزار شه . من همینطوری برای این که یه کاری انجام داده باشید  تو مسایل وارد نمی شم . بعد نمی دونم این همکارم امروز چه مرضیش گرفته بود که گیر داد به پسوردی که من برای سیستم داده بودم و هی می پرسید اینو از کجا دادی بیا عوضش کنیم و... اینقدر گیر داد که معلوم نشد این وسط چی شد پسورد عوض شد . بعد دیدم قیافه اش سرخ شده . هی تقلا می کنه نتیجه نمی ده . آخرش مجبور شدم کیسو باز کنم و باتری رو خارج کنم تا پسورد از بین بره . ولی همین که این پسورد حذف شده دوباره دیدم می گه من می خوام رو ویندوز پسورد بذارم گفتم بابا بی خیال شو . دیگه من نمی دونم اونجا رو باید چکار کرداااااااااااا. ولی اون کار خودشو کرد جالب اینه که معلوم نیست چی پسورد گذاشت که دوباره سیستم قفل شد ایندفعه از ورودی ویندوز و آقا هم که معلوم نیست پسوردش چی بوده . منم گفتم دیگه کاری از دستم بر نمی آد . نمی دونم این طرف دیشب خواب دیده بود که تو خوابش پسورد سیستم اذیتش می کرد یا چطور شد ؟ به هر حال الان اومدم اینجا یه کتاب مدتها قبل داشتم در مورد هک کردن سیستم بود . رفتم توش یه چیزهایی نوشته بود که بریم تو DOS و یه چیزهایی اونجا بنویسیم . حالا تا شنبه ببینم می شه درستش کرد یا نه ؟ دیگه هیچی . موهای سرمو امروز کوتاه کردم . تو چند روز گذشته بزرگترین مشکل جامعه بشری هر جا که می رفتم موهای سرم بود که اونو حل کردم تا خیال ملت راحت شه .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

اول این که هفته قبل شب سه شنبه بود که قصد رفتن به شمال داشتم . اومدم تو نت که با یه آپ به همه خبر بدم که بلاگفا خوشبختانه کلا ایراد داشت . اصلا هیچ وبلاگی رو هم باز نمی کرد تا نظر بذارم . بالاخره برای این که اطلاع رسانی درست انجام داده باشم J  سعی کردم برای اونهایی که آیدی ازشون دارم off بذارم که نمی دونم کسی از قلم افتاده یا نه . هر چند که تعدادشون زیاد نبود . بعد اون روز هم من یه کار خیلی مهمی تو تهران داشتم که خسته بودم زیاد حال نت و نداشتم . خب اینهایی که گفتم یعنی یه جور توجیه .

از چهارشنبه شروع می کنم . صبح زودتر از سر کار راه افتادم . چون می دونستم که حسابی شلوغ می شه . همونطوری که قبلا هم گفته بودم قرار بود تو تعطیلات مراسم عروسی خواهرم باشه . اومدم خونه سریع لباس عوض کردم و رفتم طرف ترمینال . تو راه یه مادر و دختری بودند که بعدا با هم با یه ماشین رفتیم شمال . با هم صحبت می کردند و من از همون اولش هم فهمیدم که شمالی هستند . حالا نمی دونم دختره تو تهران کار می کرد یا دانشجو بود . ولی بالاخره یه پسر تو تهران گیرش انداخته بود و مثل این که اونها هم مراسم عقد و عروسی داشتند . حالا مادر پسره با مادر دختره تماس گرفته بود فکر کنم به مادر دختره می گفت دخترتو راضی کن براش لباس عروس بخریم و مادر دختره هم می گفت دخترم می گه من این لباسو که یه بار بیشتر نمی پوشم اصلا از این هزینه راضی نیستم و مادر دختره خودش هم می گفت ما زیاد اهل مادیات نیستیم . من اینو که شنیدم واقعا خیلی لذت بردم . ای کاش همه دخترها و خانواده هاشون اینطور بودند .

خلاصه  رسیدم خونه . اونجا هم تا رسیدم گفتند قراره خانواده داماد الان لباسهای عروس رو بیارند . این مراسم هم بالاخره گذشت . من بعد فهمیدم که قراره مراسم تو خونه برگزار شه . یعنی هتل بی هتل و ما از مهمونهای خودمون تو خونه خودمون پذیرایی کنیم و خانواده داماد هم همین کار و بکنند . واسه همین لباسهای رسمی که آورده بودم رو یه کناری گذاشتم . البته من زیاد از کت  وشلوار پوشیدن خوشم نمی آد اونم تو این هوای گرم . رفتم سراغ لباسهای اسپرتم که خیلی هم بهشون علاقه دارم .

نوبت رسید به روز پنجشنبه که تو این روز بیشتر سرگرم خرید کردن و این برنامه ها بودیم و با بچه ها برنامه ریزی کردیم که برای روز جمعه صبح بریم برای فوتبال سالنی . هر چند که من زیاد آماده نبودم و بدنم رو فرم نبود . ولی با این حال حریفمون کلا شکست سنگینی خورد . اونم حریفی با این همه ادعا . نکته جالب اینه که به پیشنهاد دوستان برای این که هر کسی یه رنگ لباس تنش بود تیم ما پیراهنشو از تن در آورد و بدون لباس بازی کردیم . روز جمعه که رسید فامیلهای درجه یک سرازیر شدند و از اون روز دیگه خونه کلا شلوغ بود . حالا جالبه که این وسط ما تلویزیون رو روشن می کردیم و المپیک رو هم می دیدیم . در حین پرتاب دیسک بود که گزارشگر اومد گفت برای قهرمان ما دعا کنید و دیدم که صدای یکی از بچه ها بلند شده : امن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف السو . J مملکت جالبی داریم کلا با دعا و نذر و نیاز می خواهیم تو المپیک مدال بیاریم .

خب رسیدیم به روز شنبه که کلا سرگرم کار بودم . شبش هم شب حنا بندون بود . مراسم تو سالنی که تو نزدیکی خونه بود و مال یکی از همسایه ها بود برگزار شد . هر چند که حیاط خونه ما به اندازه ای جا داشت که توش بشه مراسم برگزار گرد . بچه های فامیل هم که بدجور خوره رقصیدن هستند . تا حالا نشده تو عروسی برن و روی مهمونای طرف مقابل رو کم نکنند . هر چند که من خودم اینکاره نیستم . شبش هم به مهمونا شام دادیم تا رسید به یکشنبه . آهان طرفای ساعت 12 و نیم بود که پدرم اومد گفت دیگه ساعت از 12 گذشته مراسمو تموم کنید و ما هم تعطیلش کردیم اومدیم بیرون یکی از بچه ها گفت ماه گرفتگی شده . به آسمون نگاه کردم گفتم هیچم اینطور نیست ماه مدلش همینه . حالا نیمه شعبان بودا . این یعنی این که ماه باید کامل باشه . دیدم یکی دیگه که فکر کنم از فامیلای داماد بود گفت نه ماه گرفتگیه . منم که دیدم می شه مخشو کار گرفت گفتم نه بابا کی این حرفو زده . بعد دیدم می گه : نه اخبار هم اعلام کرد . گفتم اتفاقا اخبار بیشتر از همه دروغ می گه . و یه چند دقیقه ای باهاش مشغول بودم .

دوباره صبح یکشنبه هم با کار شروع شد یخ خریدن و میز و صندلی پخش کردن و پذیرایی از مهمونها که تا ساعت 5 ادامه داشت . طرفای ظهر خواهرم از آرایشگاه اومد . من تاحالا خواهرمو اینقدر خوشگل ندیده بودم . تو همین تفکرات بودم که یه دفعه دیدم خاله ام می گه : وای خواهرزاده ام چقدر خوشگل شده . و از اون موقع تا حالا این صدا تو گوشم مونده . بعد از اون با فامیلای داماد رفتیم تا خواهرمو ببریم خونه داماد . اونجا هم دوباره مراسم بود . تو فامیلای داماد دو تا برادر بودند که خیلی سوسول بودند و اینطور که آمارشون رو می دادند تو یه بوتیک کار می کردند . خیلی هم واسه خودشون تو رقصیدن ادعا داشتند . اونجا که رفتیم اولش یه کمی فامیلهای داماد رقصیدند بعد که تموم شد دیدم پسر دایی ام بی تابه . بهش گفتم برو وسط . رفت وسط و با لب کارون شروع کرد به رقص بندری و پشت سر اون دوتا پسر دایی دیگه ام هم رفتند وسط چند دقیقه از کار اونها کافی بود تا تموم پسرها و دخترای فامیل بریزند وسط . اول بندری رقصیدند . بعد با یه ترانه فارسی بعد محلی و آخرش هم کارشونو با یه رقص کردی تموم کردند . در طی این مدت اینقدر هم گرد و خاک راه انداختند که تموم مهمونهای داماد رو توش غرق کردند و این مثل یه آب سردی بود که عرق فامیلهای  داماد رو سرد کرد . بعد من زودتر برگشتم چون پدر و مادرم تو خونه تنها بودند . ولی بچه ها هنوز بودند . تو مسیر برگشت زن داداشم بهم می گفت : تو چرا واسه خواهرت گریه نکردی . گفتم حالا صبر کن برم تهران تو تنهایی بشینم خوب فکر کنم و سر فرصت گریه کنم .J

پ . ن :

1-     شرمنده که طولانی شد . تازه با کلی سانسور بود .

2-     امروز بالاخره چشم ایران به اولین مدال المپیک روشن شد . البته اونو هم مراد محمدی تو کشتی گرفت که همشهریمونه . تازه زمانی که تو دبیرستان بودم باهاش دوست بودم . من دلم نمی خواست ایران مدال بگیره امسال ولی حالا این یه مورد رو چشم پوشی می کنیم . دلتون بسوزه کلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .

3-     کی حاضر با فامیلهای من مسابقه رقصیدن بده . انتخاب مدلش هم با خودتون .J

4-     به دخترای فامیل بعد عروسی گفتم شما که تموم اتاقهای خونه رو گرفتید سه شبانه روز چه کار می کردید . من که هیچ تغییری تو قیافه تون ندیدم . حسابی این حرفم منفجرشون می کرد .J

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

یکی از همکارها از کیش اومده و بام سوغاتی یه حوله آورده . از همین مدلها که می ذارن تو آب باز می شه . منظور همون مسافرتی ها که تو خارج یکبار مصرف می کنند . اونوقت یکی از دوستام اومد بهم گفت وقتی اونو تو آب گذاشتی طرحش چی بود . گفتم عکس یه نخل کنار دریا بود . بعد دیدم فرصت مناسبه که طرفو بذارم تو کف . گفتم البته زیر درخت نخل هم یه خانم دراز کشیده بود . فکر کنم تمام سلولهای بدنش رفتند تو رویا . J . بدجوری هم امروز هوس کردم یه هندونه رو با روش سنتی یا بخورم . از اونجا هم که غالبا بین رویا و عمل من چند ثانیه بیشتر زمان نیست این کارو انجام دادم . هنوز مزه اش و احساس می کنم . این روزا یه کمی کار دارم تو خونه وقت بیرون رفتن ندارم .  کلید پارکینگ آپارتمانمون هم که دست منه و من هم در نقطه مقابل به اتفاق همسایه روبروی ام تنها کسانی هستیم که ماشین ندارند . همسایه روبرویی ام یه دختره . نکته جالب اینه که من فقط کلید پارکینگ رو وقتی که خانواده این دختره می آن پیشش به اون می دم . امروز هم که مادرش اومده بود برای تشکر دوتا کلوچه برام آورد هنوز حس خوردنشو ندارم . همین و دیگر هیچ .

پ . ن : الان تو صفحه اول یاهو یه خبر جالبه . ستاره والیبال ساحلی آمریکا در حین مسابقه حلقه ازدواجشو تو ماسه گم کرد .

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

اول این که دیروز سردرد شدیدی داشتم . علتش هم این بود که الان چند روزی هست که وسایل رنگ آمیزی ساختمونو تو اتاقمون گذاشتند . دیروز هم مثلا شروع کردند به کار . هر چند که معلومه که این کاره نیستند و حسابی همه رو سرکار گذاشتند ولی تنفس رنگ از صبح تا ساعت 4 اون هم تو هوای گرم آخرش سردرد آورد . دیروز استقلال هم طبق معمول یک صفر از پگاه باخت و پرسپولیس هم طبق معمول پاس همدان رو 3-1 شکست داد . دیروز داشتم اخبار ورزشی گوش می کردم دیدم مجری خبر با خوشحالی می گه برای اولین بار دوچرخه سواران ایرانی در مسابقات المپیک به خط پایان رسیدند و یکیشون 52 شد . امروز هم که حاج آقا میراسماعیلی تو جودو شکست خورد . بیچاره این دوره بدشانسی آورد . دوره قبلی خورد به ورزشکار اسراییلی و کنار کشید تا کلی تو ایران تحویلش بگیرند اما این دوره هر چی می باخت به ورزشکار اسراییلی نمی خورد . خلاصه می دونستم امروز صبح ایران و روسیه بسکتبال مسابقه دارند طرفای ساعت 6 بیدار شدم و یه خورده از مسابقه رو دیدم و راه افتادم به طرف محل کار . تو اداره هم که بحث روز ما ورزش بود . بعدازظهر یه سمینار دعوت بودیم . درست تو همون لحظه ای که من غرق صحبت های سخنران بودم و داشتم یه چیزی گیر می آوردم رفیقم شروع کرد به حرف زدن با من . اونم همش از نوع چرت و پرت . اینطور شد که بهش گفتم دیگه پرید . من وقتی حواسم از یه موضوعی پرت بشه . دیگه بخوام خودمو متمرکز کنم خیلی سخته .

پ . ن : واقعا من وقتی نتایج ورزشکارای ایرانی رو می بینم با خودم می گم کاش زمانی که من بین درس و ورزش داشتم یکی رو انتخاب می کردم ورزش رو انتخاب می کردم تا هموطنام یه حالی بکنند . ولی نکته اینجاست که اینطوری سطح علمی کشور می اومد پایین J تازه من که شانس درست و حسابی ندارم . همین که می رفتم تو ورزش می دیدم تموم مردم ایران اومدن تو ورزش .

پ .ن 2 ) اینو امروز دوستم تعریف کرد :

یه خر و یه شتر از دست آدمها فرار می کنند و می رن تو یه جای خلوت با هم زندگی می کنند و می خورند و می خوابند و کسی رو آدم حساب نمی کنند تا این که یه روز یه کاروانی از اونجا می گذره . در همین لحظه خر به شتر می گه شتر جان من نمی دونم چی شد که عرعرم می آد . شتره می گه بی خیال سروصدا نکن می آن می گیرنمون . خره هم می گه نه راه نداره . آخرش هم شروع می کنه به عرعر کردن .و اینطوری می شه که کاروان می آد و اونا رو می گیره . اما همین که چند قدمی راه می رن خره پاش می پیچه و اونو می ذارن رو پشت شتر تا ببرند . همینطور می رند تا می رسند به یه دره . یه دفعه شتره رو به خره می کنه و می گه : خرجان من نمی دونم چطور شده که یهو رقصیدنم گرفته ................... .

دیگه لالا

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

امروز کار خاصی نبود . نشستم تا بعدازظهر که بازی های المپیک شروع بشه . البته بالاخره امسال ایران تصمیم گرفت افتتاحیه رو بطور مستقیم نشون بده هر چند که وسطهاشو سانسور می کرد و مخصوصا رژه تیم ها رو اصلا پخش نکرد و هر چند که ما هم اصلا نتونستیم اون چیزایی رو که ایران پخش نکرد ببینیم .J . قسمت اول مراسم که نمایش های افتتاحیه بود و چینی ها هم تاریخ خودشونو حسابی تو اون با جلوه های ویژه زیبا نشون می دادند . بعد نوبت رسید به رژه تیم ها که یکی از چیزهای عجیب این دوره بود که تیم ها بر اساس الفبای چینی رژه رفتند . من حسابی دلم برای بچه های ایرانی سوخت . همچین شق و ورق و صاف  اومدند که اگه کسی نمی دونست فکر می کرد ایرانی ها یه مشت نظامی فرستادند . هر چند که با لباس سبز یه حالی به بچه ها داده بودند ولی در عوض خانم ها اینقدر پوشیده بودند که حتی یه تار موی اونها بیرون نبود . تازه زیر روسری هدبند هم داشتند واسه محکم کاری . حالا اینها رو باید با تیم های دیگه مقایسه می کردید مثلا مکزیکی ها که یکی از بازیکنهاشون همین که دید دوربین رو یکی از خانم های هم تیمیش زوم کزد از پشت با انگشت رو سرش شاخ گذاشت . یا دوتا بازیکن آلمان که یه خانم رو بلند کرده بودند و گذاشته بودند رو دوششون و می بردند و خیلی از این جور چیزها بود .  خلاصه از همون اول با روحیه اومده بودند ورزشکارها . یه کار جالب تلویزیون چین این بود که وقتی تیم ها وسط زمین جمع بودند یه لحظه رافایل نادال رو نشون داد که داره می خنده  . درست بعد از اون زوم کرد رو چهره راجر فدرر . رقابت های این دو نفر تو مسابقات تنیس المپیک امسال خیلی دیدنی می شه . یه عده دختر چینی هم دور تا دور زمین بودند که از اول که تیم ها شروع کردند به اومدن تا آخرش همینطور داشتند ورجه وورجه می کردند و مثلا می رقصیدند که من نفهمیدم این انرژی رو از کجا آوردند . راستی با این که تلویزیون ما سانسور زیاد داشت ولی برای اولین قدم خوب بود.

پ . ن : امیدوارم 3000 سال دیگه المپیک تو ایران برگزار شه تا نسلهای آینده ما از دیدن المپیک تو ایران لذت ببرند .


الان تو اینترنت خوندم که آقای علم الهدی امام جمعه مشهد گفته چه معنی داره که یک زن جلودار کاروان ایران در المپیک باشه .
 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

صبح راه افتادم رفتم طرف خیابون جمهوری برای خرید گوشی . هدفم هم خرید گوشی  w850 سونی اریکسون بود . تو چهار رنگ هم بود که قرار شد رنگ صورتی اونو بخرم . قیمت حدود 190 تا 195 بود . تو یه فروشگاه دیدم  قیمت زده 187 رفتم توش گفت البته اگه لوازم اصلی بخوای می شه 195 . حالا من اینقدر گوشی خریدم که با تموم لم های این فروشنده ها آشنا هستم. یعنی اگه حواست نباشه می بینی گوشی که مثلا قرار بد 200 باشه حدود 250 برات در اومد . ( یک رهنمایی : اگه خواستید گوشی بخرید اجازه ندید که به بهانه نرم افزار ریختن ازتون پول اضافه بگیرین . تازه هر نرم افزاری رو که بخواین تو سی دی هایی که تو بازار هست خیلی با قیمت کمتر می تونید گیر بیارید . ) می گفتم از اونجا رفتم یه فروشگاه دیگه این دفعه وقتی با 190 به توافق رسیدیم فروشنده گفت حالا چه رنگی می خوای ؟ - صورتی – اه صورتی قیمتش 205 در می آد . از اونجا هم اومدم بیرون یه فروشنده دیگه هم همین حرفو زد وقتی که داشتم بیرون می اومدم گفت : حالا 200 هم بهت می دم . از اونجا هم اومدم بیرون رفتم طبقه زیری علاالدین یه فروشنده رو تو یه غرفه کوچیک دیدم . ازش قیمت گرفتم . پرسید چند قیمت داری گفتم 200 . گفت حالا من 198 به می دم . بالاخره با 195 گوشی رو خریدم . یکی از ویژگیهای جالبی که این گوشی داره اینه که تعداد قدمهایی که راه می ری رو می شمره . بعد از ظهر یه چرتی زدم . حوصله ام سر رفته بود اومدم نت ببینم کسی از دوستان پیداش می شه یه دو کلمه بچتیم . دیدم نه خبری نیست . ملت فکر کنم امسال ترکوندن از بس رفتن مسافرت . خوبه که بنزین سهمیه بندی شده هاااااااااااااا . واقعا . یه کمی تی وی دیدم . حس کردم بد جور بی حوصله ام . پاشدم رفتم بیرون رفتم طرفای انقلاب تو کتاب فروشی هاش اینقدر چرخیدم تا یه 40 دقیقه ای که از اذان گذشت برگشتم خونه . الان تقریبا شارژم .

پ . ن : از وقتی که گوشی رو خریدم تا الان 8687 قدم بیرون خونه راه رفتم حدود 4000 قدم هم قبل خرید گوشی راه رفتم می شه 13000 قدم حدودا . یعنی اگه هر سه قدمو دو متر در نظر بگیریم در می آد حدود 8 کیلومتر .

2 ) یه جمله از چارلی چاپلین خوندم امروز که خیلی جالبه

وقتی خوشحال می شوید آنقدر بلند نخندید تا غمها بیدار شوند . وقتی ناراحتید آنقدر بلند گریه نکنید که شادی ها ناامید شوند .

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

یه روز عادی . اینقدر عادی که سر کار حوصله ام سر رفت زود اومدم خونه . بین راه که سوار ماشین بودم یه نفر اومد می خواست سوار شه . حالا من جلوی ماشین نشسته بودم اومد درب جلو رو باز کرد و هی به من نگاه کرد . منم هی به اون نگاه کردم . راننده هم داشت شاخ در می آورد . آخرش تصمیم گرفت بره تو صندلی عقب بشینه . دیگه همین .

پ . ن : حالا من یه دفعه به نظرات جواب دادم همیشه اینکارو نمی کنمااااااااااااااااااااااا . به قول حمیده آرمیده مجری برنامه زن امروز صدای آمریکا ما همیشه خوش قول نیستیماااااااااااااااااااااااااا .

2) کارآگاه علوی ، گجت ، پوآرو از این که بالاخره دوستان دارن منو می شناسن خوشم اومد

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

صبح خواب آلود پاشدم رفتم سر کار . رفیقم وقتی اومد تا منو دید گفت راستی بازی چی شد ؟ گفتم پرسپولیس برد گفت پس چرا ناراحتی ؟ گفتم واسه اینکه کم گل زده . حالا این دوستم استقلالی بوداااااااااااااا . بعد طرفای ظهر بود که ما داشتیم بحث اقتصادی می کردیم یه دفعه دیدم وسط بحث ما یه اس ام اس رمانتیک که واسش فرستاده بودند داره می خونه . کلا اخلاقش عجیبه . وقتی حرفی می خواد بزنه یا چیزی می خواد بگه اصلا نگاه نمی کنه که یکی داره حرف می زنه مثلا . یا الان تو چه موقعیتی هست و چی رو باید بگه . یکی از دوستام که خونش تو طرفای محل آتش سوزی بود  رو امروز دیدم گفتم آخرش علت آتش سوزی معلوم شد ؟ اونم گفت الان یه قضیه جالب تر اتفاق افتاده گفتم چیه ؟ گفت یکی از همسایه ها وقتی خونه نبوده بهش می گن بیا که کسی تو خونه ات اومده و اون هم خودشو می رسونه و می بینه که کسی اومده تو خونه و داره آلبوم خانوادگی رو زیر و رو می کنه . بعد این طرف جلوی راه اونو می گیره و نمی ذاره در بره که این آقا دزد هوس می کنه از پنجره بپره و می افته و می میره . جالب اینه که کلید خونه این آقا چند روز بود ناپدید شده بود . حالا من یه تئوری مطرح کردم چون واقعا تو جنبه های پلیسی هم استعدادم خیلی عالیهJ مثلا تو قضیه قتل همسر ناصر محمد خانی همون روزهایی که پرونده رو از روزنامه می خوندم گفتم پرونده ایراد داره به دلایل گوناگون و آخرش هم همین شد  وشهلا اعدام نشد . حتی من به قاتل هم رسیده بودم . حالاااااااااااااااااااااااااا . تو راه که داشتم می اومدم خونه رفتم یه محافظ برای یخچال بگیرم دستم یه روزنامه ورزشی بود و همین شد که با فروشنده که اتفاقا یه پسر جوون هم بود هم تیمی در اومدیم و کلی گپ زدیم و بعد به امید قهرمانی مجدد پرسپولیس از هم جدا شدیم . اومدم خونه فکر کردم بازی استقلال هم 30/5 شروع می شه یه چرت زدم و بیدار شدم . دیدم زیرنویس کرده بازی ساعت هفته . واااااااااای چه وقتم بیخود هدر رفت  . آخرش هم که استقلال برد .

پ . ن : امروز خیلی چیزا می خواستم بنویسم بازم سانسور کردم تا اعتراض نباشه .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

پرسپولیس امروز یک بر صفر سایپا رو شکست داد . مرسی پژمان

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

صبح که از خونه به سمت محل کار می رفتیم با ترافیک سنگین دور میدان آزادی روبرو شدیم . یه کمی که ماشین جلوتر اومد n تا ماشین آتش نشانی کنار خیابون ایستاده بودند و بعد جلوتر فروشگاه رفاه دور آزادی بود که در دود غرق بود . وقتی که به محل کار رسیدیم از شیشه هایی که به فروشگاه مشرف بود معلوم بود که تا ساعت نه مشغول خاموش کردن آتش بودند . حالا جالبه که اهالی محل می گفتند آتش سوزی از ساعت 12 شب شروع شده . خیلی عجیبه واقعا . هر چند که تجربه ثابت کرده این نوع آتش سوزی ها غالبا عمدی هست تا کسی سراغ انبار اونا برای حسابرسی نره و از طرفی هم بتونند یه پول هنگفت از بیمه بگیرند  اما برای من فکر کردن به قیافه کارکنانی که اول صبح می آن و می بینند که محل کارشون تو آتش سوخته درد آوره . یکی از همکارها که اتفاق معاون مدیرمون هم هست اومد و گفت که رفاه به کارکنانش اعلام کرده که برید و شش ماه دیگه بیاید برای کار و البته من از این فرصت استفاده کردم و گفتم حالا شما چند تا از خانم هاشونو جذب کنید .  این جواب من یه تیر بود با حدود 54 نشون . یعنی هم جنبه سیاسی داشت هم اقتصادی هم اجتماعی هم فرهنگی هم جنسی و ... .  امروز بیشتر بحث های ما کارشناسی در مورد این آتش سوزی بود . واقعا من تعجب می کنم وقتی خاموش کردن یه آتش کوچک اینقدر وقت می گیره وقتی آمریکا نیروگاه هسته ایمونو بزنه ما می چکار می کنیم . تعجب دومم هم اینه که این همه ادعایی که در سازمانهای ما وجود داره توخالی واقعا مردم ما هم از چه ارگانهایی می ترسند و صدای اعتراضشون در نمی آد . خلاصه .......حدود ساعت 10 بود که من برای یه کاری خارج شده بودم وقتی که برگشتم دیدم اینقدر گرمه که دکمه های پیراهنمو باز کردم رفتم جلو فن . یکی گفت : مگه بیرون خیلی گرمه ؟ گفتم چون ساختمون رفاه آتش گرفته هوا گرم شده .J . بعد بحث دومی که ما امروز می کردیم در مورد فرم اطلاعات خانوار بود . از اونجا که من تو همه مسایل صاحب نظرم ( خداییش از خودم خیلی خوشم می آد J) ثابت کردم این یک طرح بیخود و بی نتیجه است که اصلا اجرا هم نمی شه و آخرش همکارا مو با خودم هم نظر کردم . از اونجا که به هر حال اینجا نمی شه مسایل سنگین اقتصادی رو بحث کرد از اون صرفنظر می کنم . J.

پ . ن : امروز باز جناح مقابل قصد داشت عملیاتو شروع کنه . این دوست من که خیلی ساده است زود اسیر دشمن می شه . دیدم داره یه جایی بحث می کنه با یکی و حسابی قاط زده . بهش گفتم بابا تو خودتو با اینا درگیر نکن . البته زور اونا به من نمی رسه ولی این دوستان بعضی وقتها اینقدر زود اسیر می شن که ما مجبور می شیم به خاطر اونا قرارداد صلح رو بپذیریم .

2) دیشب خواب دیدم پرسپولیس اولین بازیشو باخت و من کلی به قطبی بد و بیراه گفتم .

3) یعنی منم به نظرا اینجا جواب بدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شعار هفته : (( انرژی هسته ای ........ حق مسلم  ماست ))

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

صبح ) بچه ها مشغول تکمیل فرم اطلاعات خانوار هستند و طبق معمول به احمدی نژاد اعتراض دارند . یکی از بچه ها که مشهد بوده اومده و یه تسبیح واسه من آورده . واقعا زحمت کشید .

ظهر ) پرچم های سفید بالا رفته . فعلا همه تو صلحیم .

عصر) بیرون هستم . یکی از بچه ها ازم یه گوشی خواسته . راستی شنیدم n96 هم اومده بازاررررررررررررر. هنوز قسمت نشده ببینمش

 

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

اون داستان سامسونگ که تو چند ماه قبل اینجا جریانشو تعریف کردم . حالا امروز که ایمیلمو چک می کردم چشمم به یه ایمیل افتاد :

با سلام. كاربر گرامي ضمن عرض پوزش ازشما شركت سام سرويس پس ازخواندن متن شمابراي پيگيري مشكل درتاريخ 8/5 با منزل شما تماس حاصل كردند ولي كسي در منزل حضور نداشت. لطفا براي پيگيري شكايت خود با شركت سام سرويس تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

:پاسخ ما

لطفاً در تماس های بعدی در خصوص این ایمیل کد پیگیری را نیز برای ما ارسال نمایید.
با تشکر، تیم وب سایت «سام سرویس»

 

چه عجب !!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟ بعد در همین حین که داشتم تو ایمیلم این ور و اون ور می رفتم یه دفعه ایمیلم دیگه هیچ جا نمی رفت . بعد یه صفحه باز شد که یاهو خواست اگه مشکلی دارید گزارش بدید . منم که دست گزارش دادنم خوبه سریع گزارش دادم و یک دقیقه بعد هم جواب ایمیلمو دادند . هم مشکل حل شده بود . اینها رو حالا با هم مقایسه کنید دیگه . تو ایمیلم یه دعوت نامه هم بود از یه سایت برای دانلود موزیک  ایرانی که برای جلوگیری از سوالات بعدی آدرس اونو هم می زنم .J    persianaudio.com . خیلی وقت هم که می شه سراغ کتابهای اسپانیایی نرفتم . امروز بدجور هوس پریمیر کار کردن اومد تو سرم ولی بعد از یک ربع حسش از بین رفت . دیگه هیچی

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

امروز صبح تو محله کار داشتم رفتم بیرون . بعدازظهر هم که آریاشهر بودم . تو پاساژهاش داشتم می چرخیدم . چون امشب زیاد حال و حوصله ندارم توضیح نمی دم . بعضی شب ها مثل امشب اینقدر بی حوصله می شم که دلم می خواد وبلاگهامو حذف کنم . بعضی شب ها هم مثل دیشب اینقدر حال و حوصله داشتم که رفتم تو سایت وبلاگ نویسی محله ثبت نام کردم . کلااااااااااااااا امشب حسش نیست . می فهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دارم موزیک گوش می کنم برای refresh     شدن .

پ . ن : ساعت موبایلم یه چیزیو نشون می ده . ساعت کامپیوترم یه چیزیو نشون می ده . تلویزیون یه ساعت دیگه رو اعلام می کنه . ساعت مچی ام از کار افتاده . کلاااااااااااااااااااااااا الان ساعت چنده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

به این دقت کنید . الان تو اینترنت کشفش کردم ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

امروز صبح که کلا خواب بودم  . از یه طرف دیشب دیر خوابیدم و  از طرف دیگه هم روز تعطیل بود دلم نبومد بلند شم . بعد از ظهر تو گرمای هوا راه افتادم طرف میدون فردوسی . باز هم  واسه کفش رفتم و باز هم همان حکایت همیشگی . کفشهای بی ریخت با قیمت بالا . حالا جالبه من هر چی از این کفشهای نوک تیز که منو یاد کفشهای دلقک های سیرک می ندازند بدم میاد این کفشه فراوون شده . جالبه که دقت کردم مردم هم اینا رو خیلی کم می پوشیدن . تو این وسط هم هر کفشی که ازش خوشم می اومد قیمت زیر 50 هزار تومان نداشت . یارو می گفت ایتالیایی هستند  . یکی دو تا کفش هم از پشت ویترین بد نبود ولی از جلو مثل قبل . خب در ادامه امروز رسیدم به انقلاب دیدم از جلو داره یه دختره می آد رسید به یه پسری که کنار خیابون ایستاده بود بهش گفت : بیا جلوووووووووووووووووووووووووووو . یاد اون روزی افتادم که یکی از بچه ها اومد به من گفت تو تهران همه دختر پسرا فکر کنم با هم فامیل هستند . چه خوب J . غروب واسه خرید میوه بودم دیدم یه پسری که افغانی بود فکر کنم اومد مغازه حدود هفتصد تومان پول داشت که می خواست سیب بخره . روش نمی شد به فروشنده گفت اول کار آقا رو راه بنداز . بعد فروشنده هم گفت آین از خودمونه . بعد با همون هفتصد تومان بهش یک کیلو سیب و یک کیلو گلابی و یک کیلو خیار داد .

پ . ن : چقدر خوننده هاااااااااااااااااااااای من با دقتند . خدایی . هیچکی نگفت شماره هایی که می زنی ردیف نیست

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

امروز یه روز کاملا خلوت بود . بجز من و یکی از دوستام بقیه بچه های اتاق رفته بودند مسافرت . تو همین وسطها بود که یکی از اعضای باند بانو چویی پیداش شد . اومد یه کتاب تصویر روی آب دستش بود . تو این کتاب یه سری از مفاهیم مدیریتی رو با نقاشی توضیح داده . بهش گفتم اتفاقا منم این کتابو خوندم . اونم گفت اگه خوندی پس چرا به مطالبش عمل نمی کنی . مثلا این عکسو ببین یه کور افتاده جلوی راه و رهبر مردم شده  وا اونها هم دارن به دنبال اون می افتن تو راه . از اونجا که من باهوشم بلافاصله فهمیدم که جریان از کجا آب می خوره و خبر صحبتهای دیروز من و مدیر به گوش اونا رسیده لذا خودمو زدم به خنگی گفتم اره خیلی عکس جالبیه . حالا اون هی خودشو می کشت عکسا رو ییک نشون می داد تا من یه جوری قضیه رو بفهمم و ازش سوال کنم . منم همش می گفتم آره واقعا جالبه  . درست در لحظاتی که دیگه داشت به مرز انفجار می رسید خانم مدیر یهویی اومد تو اتاق و دیدم خیلی سریع این آقا خداحافظی کرد و از درب خارج شد . ( آخه مدتی بوده 20 میلیون اعتبار گرفته بودند تا یه کاری رو انجام بدن الان 16 میلیون پولو خرج کردند و خبری نیست . چند روز پیش وقتی مدیر با من صحبت کرد و کلی از اینها گله و شکایت کرد منم یه پروژه خیلی عالی که 1000 برابر هم از اون چیزی که اونها قرار بود تو صد سال آینده تحویل بدن و بهش دادم . و اینجوری دکون اونا رو به هم زدم .) حالا هم حسابی ناراحتند اونا . هر چند که من اونا رو عددی حساب نمی کنم اصلا که جذرشونو بگیرم .

یه عادت دیگه ای که من دارم اینه که وقتی یکی داره با من حرف می زنه من کار خودمو انجام می دم یا به جای دیگه نگاه می کنم و اصلا عادت ندارم که زیاد به چهره طرفم نگاه کنم و این اخلاقم طرف مقابلمو شاکی می کنه و  من هی باید توضیح بدم که بابا اندام شنیدن و دیدن با هم فرق دارند دلیل نداره که وقتی نمی بینم صدا رو هم نشنوم . حالا جالب اینه که همونطور که قبلا گفتم وقتی یکی داره با من صحبت می کنه و من به چهره اش نگاه می کنم کمتر پیش می آد که به صحبتها توجه کنم . بقول شاعر :

پس زبان دل زبان دیگر است / همدلی از همزبانی بهتر است . یکی دیگه می گه     چون سرو پای تو با کودک فتاد/ پس زبان کودکی باید گشاد .     یکی دیگه             دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد/ شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد .

برو کار می کن مگو چیست کار / که سرمایه جاودانی است کار

زاغکی قالب پنیری دید / به دهن برگرفت و زود پرید

کی می تونه با من مشاعره کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

یکی از بچه ها خبر یه تصادف و آورد که یه پسری شب با ماشینش زده به پایه پل و در جا دوتا پاهاش قطع شده و یه دستش  و اورژانس اومد و بیهوش کردش و برد بیمارستان و من گفتم دیگه اینجور زنده بودن به چه دردی می خوره ؟ نکته جالب این ماجرا این بود که یه عده  از این صحنه فیلمبرداری کرده بودند و در محل بلوتوثشو می فروختند . امروز که همه همکارای هر کدوم به بهانه ای یه جا رفته بودند سروکله خانم مدیر پیدا شد و سر درد دلشو و باز کرد و گفت که اینجا خیلی به هم ریخته است و من هر کاری می کنم یه عده  مخالفت می کنند و از حالا می خوام یه مدت دستور بدم و من هم بهش گفتم که من چند روز پیش به یکی از همکارام گفتم که اینقدری که این خانم بعضی ها رو آزاد گذشته و به اونا فرصت دوباره داده آخرش به اون خیانت می کنند . و بهش گفتم که زمانی که شما اومدید من انتظار تحول داشتم و اون هم گفتم که دارم انجام می دم و باید کمکم کنی . امروز داشتم تو یه مجله مصاحبه گلشیفته رو می خوندم بنده خدا حسابی از وضع سینما و مخصوصا برخورد با فیلم سنتوری شاکی بود ومی گفت تو این سینما به ما سیمرغ نمی دن . شاید برم دنبال موسیقی ............... . حیف از چنین ستاره ای که تو سینمای ایران داره هدر می ره .

داشتم تو نت می گشتم یه جمله جالبی دیدم . احمدی نژاد بالاخره جواب 5+1 رو داد و با شجاعت اعلام کرد که جواب 6 می شه و همین باعث شد که از اون بعنوان یکی از نوابغ قرن نام می برند .

پ . ن : بعضی کلیپ های ایرانی واقعا حال ادمو به هم می زنند . واقعا این همه خوننده اومدن سرکار ولی بازم من نمی تونم 10 تا خوننده درست و حسابی ایرانی رو اسم ببرم که همیشه تو اوج هستند .

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

پنجشنبه ساعت سه و نیم صبح بود که پدر و مادرم رسیدند تهران و من رفتم دنبالشون . قضیه این بود که ماشین اونها مشکل داشت و رو همین اصل قرار شد تهران ماشین عوض کنند . این شد که دیگه کسی نیومد . حالا خوشحالی منو تصور کنید . نه این که من حوصله مهمون نداشته باشم . من کمبود جا و امکانات پذیرایی دارم . دوست ندارم کم بیارم . به هرحال اومدیم خونه . مادرم که از صبح مشغول شست و شو شد و من هر چی گفتم بی خیال شو ول کن نبود . حتی لباسهایی رو که من چند روز پیش شستم شست . هر چی هم که می گفتم تو تهران لباس فقط 1 ساعت تمیزه گوشش بدهکار نبود . من هم با پدرم نشستم پای سیستم و کلی تم و آهنگ و عکس و ... از نت ریختم رو گوشیش . بعد هم رفتم سراغ سی دی هم و کلی ترانه قدیمی گیر آوردم که ریختم رو گوشیش . تا به خودمون اومدیم ساعت شد 6 . بعد با هم یه دوری رفتیم بیرون . جمعه صبح هم که بعد از صبحانه رفتند . هنوز من  خیالم جمع نشده بود که دوباره بعدازظهر این پسره که جدیدا گیر شده زنگ زد دارم می آم پیشت . حالا چهره منو تصوررررررررررررررررر کنید . دیگه اومد و گفت با کامپیوتر کار دارم منم کامپیوتر و دادم بهش و رفتم زیر تی وی نشستم . اما امروز که اومدم خونه وقتی داشتم وسایلمو چک می کردم به یه نتیجه ای رسیده بودم که قبلا هم در موردش مشکوک بودم . این پسره فقط داره فیلم بازی می کنه و واقعا اونی که ادعا می کنه نیست . حالا موندم یه راهی پیدا کنم که یه جوری وقتی اومد خونه ام و وقتی که من نیستم اینقدر آزاد نباشه که فردا خونواده اش بگن فلانی اخلاق بچه مونو خراب کرد . من حوصله این جور حرفها رو ندارم .

پ . ن : بالاخره الان رو صندلی نشسته امJ

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

احتمالا فردا مهمان دارم  . پدر و مادر به همراه جمعی از فامیلها به مسافرت رفته بودند با یک اتوبوس دربست . حال به من گفتند تو مسیر برگشت می آن پیشم . اما نمی دونم چند نفرشون می خوان بیان . الان یه اس ام اس از یکی از دوستان داشتم که گفته بود برای مهمونای فردات آمادگی داری ؟ و من حالا دارم فکر می کنم که مگه چند نفر قراره بیان ؟ منم زیاد نمی نوسم . مثل بعضی هاااااا ..

پ .ن :تشکر ویژه از sami که بدون این که هیچ ردی بذاره همیشه به من ســـر می زنه . خیر بینی جوون . انشالله تو بهشت می بینمت .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 
  بالا