تبليغاتX
تمام روزهای من
 
تمام روزهای من
 
 
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
 
 

دیشب مادرم مثل سالهای قبل با خواهرم و چندتا ازخانمهای فامیل رفته بود برای مراسم شب احیا . مادر مذهبی من عمریه که با اعتقاداش زندگی کرده . از وقتی که یادم می آد نماز و دعا خوندنش ترک نشد . خودش می گه از زمانهای خیلی دور نماز می خونده . و جالب اینه که من هنوزم عباداتم یک خط درمیان انجام می شه . بعضی وقتها می شینم باهاش در مورد بعضی مسایل بحث می کنم . تو مسایل سیاسی تونستم تو تفکراتش اثر بذارم ولی تو مسایل مذهبی راه نداره . می شینه و به حرفهام گوش می کنه و سکوت می کنه ولی آخرش از چهره اش معلومه که از مواضعش کوتاه نیومده . بعضی وقتها به خودم می گم چرا وارد حریم خصوصی اون می شی و افکاری رو که این همه شک و تردید تو ذهن تو بوجود آورده به اون منتقل می کنی . تا یادم می آد همیشه یه بیماری وجود داشته  که اونو رنج بده  . زمانی که تو دانشگاه بودم اوج روزهای بیماریش بود . می گفت اینقدر درد می کشید که هر کی رو که می تونست صدا می کرد و کمک می خواست . می گه من تو خانواده پر جمعیت رنج کشیدم تا بزرگ شدم . این سرنوشت خانواده هایی بود که بچه اولشون دختر بود . باید هم کار می کردند و هم از برادر و خواهرهاشون نگه داری می کردند . قصه های شیرینی که توبچگی برام می گفت هنوز یادم نرفته . بعضی وقتها می رم کنار برادر زاده ام دراز می کشم . به مادرم می گم مامان براش قصه بگو . مادر شروع به قصه گفتن می کنه و من با قصه هاش به خواب می رم  . می دونم وقتی میره تو یه مراسم مذهبی برای هر کسی که می شناسه دعا می کنه . واقعیت جامعه ما اینه زنها از مردها معتقدتر و مذهبی تر هستند . فکر می کنم اون هم به این خاطره که احساساتشون بیشتره . البته این ازیک طرف معضلی شده برای جامعه . اونهایی که با اسم مذهب به نان و نوا رسیدند بیشتر روی احساسات همین گروه از جامعه کار می کنند . به هرحال من فکر می کنم خانمها زودتر با خدا ارتباط برقرار می کنند و به اون نزدیکترند . از تموم دوستان خوبم می خوام که منو هم فراموش نکند .

پ . ن :

1-      امروز خیلی روز شلوغ  و پر حاشیه ای بود . از همه اونها صرفنظر می کنم جز یک مورد . بعدازظهر که به خونه اومدم  دیدم همسایه بغلی ام پرده هاشو جمع کرده و هیچکی توخونه اش نیست . از چند روز پیش هم خونه اش شلوغ بود . فکر کنم واقعا رفته .

2-  بلاگفا باز هم امشب کرم می ریزه . فکر کنم نشه واسه کسی کامنت گذاشت . شیطونه می گه جمع کنم کار و کاسبی رو ببرم تو یه سایت خارجی

قابل توجه نوشا )

درماه صیام روزه خواهیم گرفت / با سهم اما م روزه خواهیم گرفت

ما با هدف کمک به این دولت خوب / یک سال تمام روزه خواهیم گرفت .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 


به نام تو  قلبم به تپش می افتد

ای تنها حقیقت زندگی ام

تو را افسانه نمی دانم

تو در وجود من زندگی می کند

مدتی است که فهمیده ام

عاشقی چاهی می خواهد

به وسعت تمام دردهای ناگفته عالم

و مردی می خواهد

به بزرگی تمام دلهای شکسته شده

اشک ریختن

چشمی می خواهد

که جز در خلوت آسمان بی ستاره نبارد

و راز گفتن

محرمی سنگدل می خواهد

تا صدای شکستنش رودخانه ها را به طغیان وادار نکند

گوشه ای می خواهد

که ذهنی نباشد

تا روح زخمی را چرکین نماید

و گوشی می خواهد ...

تا مانند چاهی حرف بشنود

و تنها طنین صدایت را برگرداند

تا با خود راز بگویی

و با خود محرم شوی

 

تو را افسانه نمی دانم

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

تو روزنامه خبر ورزشی مسابقه sms بود برای پیش بینی بازی های امروز لیگ برتر . به دوستام هم زنگ زدم گفتم روزنامه بخرن و تو مسابقه شرکت کنند . به هر حال  تک خوری خوب نیست . حساب همه چیز رو کرده بودم الا این که استقلال تهران و استقلال اهواز با هم تبانی کنند . فکرشو بکن استقلال تهران در حالیکه بدترین جای خودشو تو لیگ برتر داره بیشترین گلهاشو در تاریخ لیگ برتربه استقلال اهوازی بزنه که بیشترین شایعه در مورد کمک مالی مدیر عاملش شفیع زاده به استقلال تهران وجود داره .

پ . ن : دلم می خواد یه شب بیدار شم و یه سحری توپ بخورم . مشکل تو بیدار شدن نیست . مشکل اینه که از سحری توپ خبری نیست .

 


چند دقیقه بعد )

به همه اونهایی که آپ کردند سر زدم . دیگه کسی آپ نکرده ؟؟؟ مردیم از بیکاررررررررررری

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

صبح  تو تاریکی آروم آروم به سمت محل سرویس می رم  . سرویس خیلی سریع از جلوم می گذره و انگارنه انگار که من دارم از تو پیاده رو می رم . چه بهتر . به جای این که اول صبح قیافه خواب آلود بچه های سرویس رو ببینم با تاکسی می رم و یه جاهایی رو هم پیاده روی می کنم . تازه خیلی هم بهم خوش گذشت . دور میدون آزادی دارم راه می رم . دارم یه کمی به اتفاقات این روزها هم فکر می کنم  . – آقا ماشین های کرج کجا می ایستند ؟ سرم بلند می کنم و مردی رو می بینم که منو از تو افکارم  آورده .

ساعت 10 ) من و یکی از همکارهام با هم تو اتاق خلوت کردیم و نشستیم  و اون داره برای من از اتفاقات آینده حرف می زنه و داره بهم توضیح می ده که اگه من چطور برخورد کنم با این مسایل بهتره . جالب اینه که یک ساعت بعد عصبانی می آد تو اتاق و خودش از دست یکی از همون اتفاقاتی که داشت برام صحبت می کرد حسابی از کوره در رفته . ارمش می کنم .

ظهر ) نمی دونم چی شده که این روزها همه دارند درمورد قضیه ارتداد صحبت می کنند . حتی شنیدم که مجلس هم براش جرم اعدام گذاشته . یکی از طرفدارهای احمدی نژاد می آد تو اتاق . نمی دونم چی شده که بحث رو می بره به این طرف . وقتی حوصله داشته باشم می شینم و باهاشون بحث می کنم چون می دونم که جلوی اونا کم نمی آرم . می گه لااکراه فی الدین درمورد قبل از مسلمون شدنه بعد اون دیگه این قانون صادق نیست . می گم مگه تو قرآن نگفته که بین دین پیامبران هیچ فرقی نیست و همه از آدم تا خاتم دین همه اونها اسمشون اسلامه . می گه خوب قانون اینه که باید همه به دین آخرین پیامبر در بیان ؟ می گم پس چرا خود حضرت محمد (ص) قبل از این که پیامبر بشه به دین ابراهیم (ع) بود در حالی که بعد از اون عیسی (ع) و موسی (ع) هم بودند ؟

شب ) نمی دونم باید بشینم فوتبال ببینم یا سریالها رو تماشا کنم . کلا هی کنترل تلویزیون تو دستم حرکت می کنه .

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

مدتی پیش داشتم یک فیلم مستند تو تلویزیون می دیدم ، پسر که چوپان بود یه کتابی دستش بود و داشت با دوستش صحبت می کرد : این عکس رو می بینی اینجا استرالیاست . اینها هم گوسفندهای استرالیایی هستند . نژادشون با نژاد گوسفندهای اینجا فرق داره . اینها اسمشون مرینوسه . من بزرگترین آرزویم اینه که یه برم استرالیا و یه گله اونجا داشته باشم .

پ . ن 1 :

1-      دلیل نداره کسی که مثل ما فکر نمی کنه اصلا فکر نکنه .

2-      هرکسی از ظن خود شد یار من ...

 

جلسه نقد فیلم بود در زمان دانشجویی که آقای شاه حسینی که الان شنیدم تو سینمای ایران یه پستی گرفته برای این کار می اومد . یک روز بحث در مورد فیلم مجید مجیدی بود . اونجا که پدره و پسره با دوچرخه برای کار نظافت می رند به خونه های بالای شهر و بالاخره تو یه خونه بهشون یه کاری واگذار می شه . آخر اون روز با جیب پر پول به سمت خونه با دوچرخه حرکت می کنند . پدره با بچه اش داره صحبت می کنه :

حالا صبر کن . روزهای دیگه که می آیم اینجا درآمد مون بهتر می شه . یواش یواش یه کفش و لباس درست و حسابی می خریم بعد می ریم یه خونه بزرگتر   بعد حتی این دوچرخه رو هم می فروشیم و ..

در همین لحظه دوچرخه سرعت می گیره و چون تهران از بالا به پایین شیب داره به سرعت می آد و دوچرخه هم که ترمز درست و حسابی نداره از کنترل خارج می شه و می خوره به درخت یا ماشین و به هر حال داغون می شه . اون روز آقای شاه حسینی می گفت آقای مجیدی گفته هدف من از این تکه از فیلم این بود که بگم خدا برای هر کسی یه سطحی تو زندگی در نظر گرفته که از اون نمی تونه بیشترپیشرفت کنه . می خواستم اینجا بگم خدا داره به این آدم می گه تو سطح زندگیت از این حد نباید بالاتر بیاد .

پ .ن 2 : من خیلی وقتها که مسایل اجتماعی رو می بینم به این جمله فکر می کنم . آخرش هم نفهمیدم  که واقعا این جمله درسته یا نه  .

پ . ن  کلی )

پرسپولیس امروز برد . چه لذت بخشه  بعد از یه برد شیرین بشینی و حدود یک ساعت شوهای قدیمی  گوگوش رو از تی وی پرشیا ببینی .  راستی به نظر شما عامل محبوبیت گوگوش بیشتر چهره اش بود یا صداش ؟

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

قبل از هر چیز در مورد مطلبی که دیشب نوشتم من به هیچ وجه منظورم این نبود که حالا که اون آقا قهرمان شده من بیام افتخار کنم و هی واسه این و اون کلاس بذارم . فکر کنم توضیحاتم کامل نبود در این مورد . همونطور که گفتم این آقا دوست دوران ابتدایی ام بود و بعد از اون دوران من اصلا ندیده بودمش  . تا پارسال که تو خبرهای ورزشی دیدمش و بعد از پرس و جو فهمیدم که اونه . الان هم اصلا نمی دونم کجاست و چطور زندگی می کنه و چه شخصیتی داره الان  . من فقط می خواستم اراده اونو توضیح بدم و بگم از کجا به کجا رسید ...

بعد در مورد این سریال روز حسرت که من تو قسمت های اول شک کردم یه کارگردان ایرانی داره چنین فیلمی می سازه . ولی بعد از چند قسمت الان دیگه خیالم راحت شد که این هم یه سریال ایرانیه ومثل بقیه اونها هم  کشکیه . امشب که اولش افسانه بایگان به پیامبری رسید . بعدش هم نمی دونم چطور حالا نقش اون تو این سریال شده کاسه داغتر از آش . یه جوری هم می خواد به زور به بیننده بگه که من حق دارم . واقعا خانمی که اینقدر احساسیه چطور وکیل می شه و اون هم وکیلی که به حق خیلی حساسه . من سر در نمی آرم کلا. یه جایی از سریال هم گفته شد که تو دختر شهید هستی باز هم هر جور که من نشستم جمع و تفریق کردم با توجه به سن پسرش در عالی ترین حالت باید  پدرش وقتی می رفت جنگ 50 سال سن داشت حداقل . تو یه قسمت این سریال هم یه جایی بود که خانمی که پخش کننده مواد مخدر بود داشت تو خونه اش به برنامه زن امروز صدای آمریکا نگاه می کرد . امروز مجری این برنامه می گفت هفته قبل از ایران ایمیلهای فراونی داشتیم و این تکه از سریال رو هم برامون فرستادن . هر چند که ما از ماجرای این سریال خبر نداریم . اما مثل این که می خواستند القا کنند که مخاطبین این برنامه آدمهایی هستند که وضعشون تو جامعه خرابه و از این جور حرفها . حالا ما افتخار می کنیم تونستیم برنامه ای بسازیم تا این قشر از افرادی هم  که تو جامعه ایران آمارشون فراون هم هست جذب برنامه کنیم .

پ . ن :

1-      امروز رو این که من باید کجا کار کنم بحث و درگیری زیاد بود .

2-      به ادامه مطلبهام که با کلی علاقه واستون می ذارم سر  نزدید .واسه همین تعطیل شد .

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

1-      وقتی به مدرسه ابتدایی می رفتم یه رفیقی داشتم که فلج مادرزاد بود . هر جا هم که می خواست بره دوتا عصا همراهش بود که با اونها می رفت . تو زنگهای ورزش هیمشه می اومد و ازما می خواست که بازیش بدیم . ماهم گاهی اون رو می گذاشتیم تو دروازه که توپها رو بزنه . بعضی وقتها هم می اومد جلو و در حالی که عصا داشت دنبال توپ می دوید . به هر حال پدرشم تو همون مدرسه بود و هواشو داشت . دیروز اولین مدال طلای ایران تو مسابقات پارالمپیک تو رشته وزنه برداری رو سینه اش خیلی خودنمایی می کرد .

2-      دیروز نشستم به تماشای قوتبال پرسپولیس . اگه پرسپولیس مردونه تو زمین فوتبال ببازه حرفی نیست . اما الان چندتا بازیه که داورها انگار قسم خوردند به ضررش سوت بزنند . من هم که کاری از دستم برنمی اومد . مثل بیشتر وقتها تو اینجور مواقع مسوولین مملکت رو بالا تا همین داور دعا فرستادم . به هر حال  می گن دعا تو ماه رمضان تاثیر داره .

3-      از همه دوستای خوبم که درمورد پست قبلی با نظراتشون راهنمایی ام کردند ممنونم . حالا احتمالا تو یکی دو روز آینده می گم که بالاخره تصمیم چی شد . بذارید ببینم اصلا قضیه چقدر جدی بود .

پ . ن : تنظیماتی رو تو ادامه مطلب آوردم که یه کمی سرعت اینترنت رو بالا می بره . البته  تغییرات در حد کیلو بایته انتظار زیادی نداشته باشید .

 

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

گمشده در دو راهی

امروز آخر وقت مدیرمون بهم گفت که می خوام بفرستمت یه قسمت دیگه . البته وقت برای توضیح بیشتر نشد و این جمله که قبلا یکی  خبر وجود چنین تصمیمی رو به گوشم رسونده بود منو در وسط بزرگترین تردید این روزها قرار داده .  من تو این قسمتی که هستم الان چند ساله که با بچه ها مشغول بکار هستم و دیگه اینقدر با هم صمیمی شدیم که از تموم  کارهای هم خبر داریم ( البته من بیشتر از اونها خبر دارم ) . تو روزهای اولی هم که اومدم تو این قسمت یکی دونفر بودند که خیلی هوامو داشتند  و من هم می دونم به محض این که من از این قسمت برم اینها باید عزا بگیرند . تازه همونی که قبلا این خبرو واسم آورد یه جوری التماسی اومد بهم گفت یعنی نرو . چون به هیچ وجه نمی تونند کارهای منو انجام بدن . از طرف دیگه تو این چند مدتی که اینجا بودم دیگه از این کارم خسته شدم . واقعیتش اینه که هرچقدر ایده داشتم تو این کار ارایه دادم که کلی هاش با مخالفت روبرو شد ولی همون چندتایی هم که انجام شد حسابی تحول ایجاد کرد . دیگه این کار برام چیزی نداره که هیجان انگیز باشه و از طرفی حجم کارم تو این قسمت اینقدر بالا بوده که همه می دونند که کار چند نفرو خودم تنهایی انجام می دم و حسابی خسته می شم . از طرفی با این که اینجا بچه هاش آدمهای خوبی بودند ولی علت اصلی مخالفتهاشون با ایده هام این بود که یه جوری می خواستند جلوی پیشرفتمو بگیرند تا براشون دردسر نشم . حالا من موندم و یک انتخاب که فکر میکنم تو چند روز آینده باید انجام بدم .

پ . ن :

1-      افسانه بایگان دیشب گفت مردهااااااااااااا عاطفه ندارند . من از دیشب تا حالا دارم فکر می کنم عاطفه از کجا گیر بیارم که افسانه راضی بشه

2-      خیلی از ترانه ها رو حفظم . ولی وقتی دارم می خونم همیشه یکی بهم هشدار میده که اینجاش مثلا غلطه . دیشب اون شعره یادم بودا ولی نمی دونم چرا تو زمان نوشتن اینجوری شد . (یه خاطره دارم که بعدا می گم )

3-      امروز شنیدم تو جنوب زلزله اومد . حدودش هم اونجایی بود که نیروگاه هسته ای ایران هست که داره حق مسلم ما رو می سازه

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

اومدم خونه دیدم کلی miss از یه شماره ناشناس رو گوشیمه . هر چی فکر کرددم به جایی نرسیدم . خوابیدم  گفتم هر کیه دوباره زنگ می زنه . وسطهای خواب بودم که دوباره زنگ تلفن بیدارم کرد .یه خانم بود .  آقا شما تو شمال هستید ؟ از آتش نشانی تماس می گیرم ببینم شما تو ماشین یا منزلتون کپسول آتش نشانی دارید ؟ تو محل کارتون چی ؟ بعد تشکر کرد و قطع کرد . من سه تا خط همراه دارم . یکیش مال شماله که بیشتر دوستام شماره اونو دارند . یکی دیگه شمارشو تعداد کمتری دارند و یکی دیگه شو که اصلا کسی نداره فعلا . چه  حالی می ده با اون شماره ها برای دوستان اس ام اس تهدید آمیز فرستادن .

اما در مورد سینما چند روز پیش تو یه ماشین نشسته بودم دیدم یکی از مسافرا داره آه بلندی می کشه  . می گم چی شده . گفت الان سینما بودم  . من و فروتن با هم از یه جا شروع کردیم . الان فروتن رو همه ایران می شناسند و من باید توسینماها این  در و اون در بزنم تا فیلم ببینم . گفتم فروتن چطور پیشرفت کرد . گفت اولش دو میلیون داد تا اومد تو یه تئاتر بازی کرد . بعد 10 میلیون اون موقع داد تا تو یه قسمت سریال سرنخ بازی کرد و اینجوری شد بازیگرررررررررررررر .

اینه که من می گم  سینمای ایران ورودش بی ضابطه است و فیلمهاش ارزش نداره . زنهاش باید مثل زهره برای بازیگری هزینه کنند و مردهاش باید عین فروتن کار کنند . یکی از دوستان مدتی خبرنگار بود و رفته بود پشت صحنه فیلم آکواریوم . اتفاقا اونجا بود که با کارگردان فیلم که الان یادم نمی آد کی بود مصاحبه می کرد و در مورد ورود به سینما ازش سوال کرد گفت این بازیگرهایی که می بینی همه شون(سانسور می کنیم ) بازیگر شدند .

پ . ن  : امشب تا آخر سریال دادشی رو حدس زدم . خیلی دلم برای سرانجامش سوخت . اینجاست که خواجه امیری می گه همه دنیا بخوان و تو نمی خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

دیروز بالاخره درگیری خانم مدیر با خانم که تو این وب به همگانی معروف بود به جاهای باریک رسید تا خانم مدیر در یک حرکت تلافی جویانه این خانم رو در اختیار امور اداری قرار بده تا تکلیفشو مشخص کنه . یعنی از قسمت ما دیگه اخراج شد . فکر کنم قبلا تو این وب گفتم . تو این چند مدت من درسهای زیادی گرفتم . اما به یکی از نتایج مهمی که رسیدم این بود که معلوم شد چرا زن ها تو جامعه ما باید اینقدر از مردها پایین تر باشند . اول این که نمی تونند همجنسشونو تحمل کنند و دوم این که تموم حرکتهاشون احساساتیه و سوم این که زود تحریک می شن و می شه ازشون سواستفاده کرد و چهارم این که به شدت قدرت طلب هستند و این جنون قدرت باعث می شه زود اشتباه می کنند و بقیه ماجرا ... . البته شاید شما اینها رو قبول نداشته باشید ولی اینها همه اون چیزهایی بود که من تو این مدت دیدم .

داشم تی وی می دیدم دیروز دم افطار . فیلمساز بزرگ جهان حاج مسعود ده نمکی اومده بود شبکه تهران داشت در مورد سینما حرف می زد .  اگه فیلم دایره زنگی رو دیده باشید و اگه مستند فقر و فحشا  ده نمکی رو دیده باشید باید نتیجه می گرفتید که اون پسر فیلمساز فیلم کنایه ای بود به ده نمکی که خواهرشو واسه مصاحبه انتخاب می کنه و نمی فهمه ... .. من  روزی که فیلم اخراجی ها اکران می شد که میگن کار ده نمکیه و البته خدا عالمه در این مورد – داشتم از جلوی یه سینما رد می شدم دیدم عده زیادی از دختر و پسرهای تیپ امروزی دم درب سینما ایستاده اند . واقعا اون روز از مردم ایران متنفر شدم . انگارنه انگار که  این آقا همونی بود که با دار و دسته اش چندسال پیش به سینماها حمله می کردند . مردم رو کتک می زدند . نصف شب می ریختند تو دانشگاه و کتک کاری می کردند . حالا امروز بچه ها می رن سینما واسش سوت بلبلی هم می زنند احتمالا .

پ . ن :

1-      بازیگری گلزار در فیلمهای ایرانی ممنوع شده . علتش هم گفته می شه درگیریش تو دوبی با پلیس دوبی هست .

2-      امروز تو اتاقم اول صبح نشسته بودم تو نمازخونه مراسم زیارت عاشورا بود صداش می اومد مداحه می گفت خدایاااااااااااا اگه حاجتمو ندی واسه خودت بد می شه . همه می گن کریم یکی رو از در خونه اش رونده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

3-      به لینکهایی که می ذارم سر بزنبد . بعضی وقتها تو اونها 50000 تومان جایزه هم هستااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

آپ کردم . همه اش با ابتکارات بلاگفا پرید . دیگه حال نوشتن ندارم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 


 

اون روز اولین روزی بود که بعد از عمری که روزه کله گنجشکی می گرفتم قرار شد پاشم و روزه کامل بگیرم . با شور و شوق برای سحری بیدار شدم . بعد اون روز با خانواده خونه دایی ام واسه افطار دعوت بودیم . یادم می آد اون روز هوا گرم بود . همیشه هم دم ظهر که می شد مادرم کلی اصرار می کرد که حالا دیگه کافیه بیا غذا بخور و من قبول نمی کردم ( اگه الان بود قبول می کردم ) . بعداز ظهر رفتیم خونه دایی و از اونجا من و پدرم و دایی ام رفتیم تو باغشون که نمی دونم چی می خواستند بکنند . تو باغشون بوته توت فرنگی بود که اتفاقا توت فرنگیش سیده بود و تازه . دایی ام چیدش و بهم گفت بخور من هم گفتم نمی خورم ولی برام نگه دار که بعد افطار بخورم . گفت اگه ببریم خونه دیگه اونجا اینقدر آدم هست که بهت نمی رسه . ولی من باز هم کوتاه نیومدم تا برگشتیم خونه و من از شدت خستگی خوابیدم . وقتی بیدار شدم و چشممو باز کردم دیدم دارند سفره افطارو کنار من می چینند . با خودم گفتم من چرا اینقدر گرسنه ام . اصلا یادم نبود که روزه ام . سریع رفتم کنار سفره نشستم و شروع کردم به خوردن نون . حالا دو دقیقه مونده بود به اذان . یه دفعه نمی دونم کی بود که بهم گفت نون نخوریهاااااااااااااااااااااااا . الان اذانه روزه ات رو خراب نکن . و هیچ کی نفهمیده بود که من دو دقیقه مونده به اذان روزه رو افطار کردم .

پ . ن : امروز رفتم از فروشگاه اداره کلی خرید کردم و یخچال و پر کردم . الان مهمون قبول می کنیم . البته از نوع  اینترنتی اش .

 خیانت رو می تونید اینجا ببینید


نیمه اول فوتبال الان تموم شد

تیم دایی ۰ عربستان ۱  .... منتظر گلهای بیشتر هستیم

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

چهارشنبه حسابی تشنه ام شد . با هر زحمتی بود خودمو به شمال رسوندم و تا افطار دوام آوردم .  شنیدم یکی از پسردایی هام عقد کرده . اما چون تو امسال یکی از آشناهاشون مرده مراسم نگرفتند . شب با خانواده رفتیم خونه دایی ام برای تبریک .

پنجشنبه برادرزاده ام اومد پیشم . جالبه که شماره پاهاشو پدش به من اشتباه داد و کفشی که با اون همه زحمت براش خریدم چهاریا پنج شماره براش کوچیک بود . افطار دعوت بودم خونه خواهرم . با همه خانواده  اونجا بودیم .

جمعه با هماهنگی با پدر و مادر تلفن ها رو از پریز در آوردیم و تا حدود ساعت ۱۰ خوابیدیم . بعدش  بیدار شدم و فیلم دایره زنگی رو به اتفاق بچه ها دیدیم . ساعت ۲ هم حرکت کردم به سمت تهران . چه حالی می شید که کمتر از دوساعت این دفعه همون فیلم تو اتوبوس پخش بشه .؟؟؟

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

خب دیگه ماه رمضون برای تموم مردم حتی اونهایی که منتظر می شینن تا سیستم رسمابهشون اعلام کنه شروع شده. امیدوارم طاعات و عبادات همه دوستان عزیزم تو این ماه مورد قبول واقع بشه.

امشب دم افطار یک حس عجیبی تمام وجود منو یک دفعه گرفت . تمام دوستان و آشنایان و تموم اونهایی که تو دو روز گذشته بهم گفتند ما رو دعا کن و حتی تموم دوستان اینترنتی ام  اومدن جلوی چشمم ( البته این آخری ها فقط اسمشون اومد جلوی چشمم . اشتباه نشه ) . برای همه دعا کردم . امیدوارم خدا دعاهایی رو که برای دوستام انجام دادم بپذیره . راستی می خوام خاطره اولین روزی رو که روزه گرفتم بعد برگشت بنویسم . اگه دوستان خوبم هم این خاطره به یادشون مونده فکر کنم جالب از آب در بیاد .

فردا دارم می رم شمال . یه سری به خانواده و دوستان بزنم . چیز خاصی برای گفتن ندارم امشب .

پ . ن : الان داشتم سریال های ماه رمضون رو می دیدم . حیف شد امسال نه از فرشته خبری هست نه از الیاس نه از هستی ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای امروز چه بد گذشت . مردم از تشنگی . خیلی سخت شده امسال روزه داری . امروز بدنم بدجوری خالی کرد . هیچوقت یادم نمی آد که روزه گرفته باشم و این طور شده باشم . بد جوری هوس آب کرده بودم . من کلا سیستمم اینه که زیاد به غذا اهمیت نمی دم . خیلی هم طرف گوشت و اینجور چیزها نمی رم . ولی مایعات چای و میوه از اعضای ثابت زندگی ام هستند . حالا تو این گرما چه حسی داشتم من .

نمی دونم چرا هر وقت که ماه رمضون می آد آمار دخترهایی که تیپ می زنند می آن بیرون می ره بالا . منم که چشمهام حساسه . حتما باید زوم کنه رو طرف . حالا موندم با این قضیه چطور کنار بیام . امیدوارم خدا بهم تخفیف بده .

دوستم امروز داشت یه داستان می خوند و دیدم داره می خنده گفتم چی شده می گفت الان وضع قهرمانهای داستان خوب شده . کلا جالب بود .  هی می اومد از داستان تعریف می کرد که نویسنده اش وضع قهرمانهای داستان رو خوب کرده . اومد بهم گفت بعد که تموم شد می دم بهت داستان رو بخونی . منم گفتم من داستانی که قهرماناش وسطهای داستان از سختی در بیان نمی خونم . تو داستانهای من قهرمانها تا صفحه آخر باید رنج بکشن و تازه صفحه آخر نویسنده بهشون حال بده .

پ . ن  : ندارد

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

صبح بودم صنایع هواپیمایی. یه برنامه ای در مورد استاندارد EFQMبود که من بدون آمادگی رفته بودم . بعد که برگشتم به مدیر تعالی شرکت گفتم چرا دستور کار این مراسمو از قبل به من اعلام نکرده بودید که آماده باشم و اونم کلی بهانه آورد که من هم خبر نداشتم . بعدازظهر اومدم هرچی دنبال یه کفش ورزشی بچگانه برای بردارزاده ام گشتم پیدا نکردم . برادرزاده ام پنج سال و نیمشه ومیره مدرسه فوتبال . هر وقت که می رم شمال  آخر شب می آد پیشم دراز می کشه و با هم تلویزیون می بینیم . آخرین باری که پیشم بود بهم گفت عمو برام یه کفش ورزشی می خری ؟ و منم بهش قول دادم که براش بخرم . اما شماره پاهاش 26 بود و کفشهای تو بازار همه 30 به بالا هستند . امروز رفتم تو اون یکی وبلاگم . دیدم یکی از بچه هایی که اومده اونجا برام کامنت گذشته تو این مایه ها که مثلا چرا اومدی تو وبلاگم این نظرو گذاشتی و ... خستگی کار و رو تنم گذاشتی . جالب  اینه که من اصلا به وبلاگ اون نمی رم یعنی یکی دوبار اون هم چند ماه پیش رفته بودم . اونم به این خاطرکه لینکش تو وبلاگ یکی از دوستام بود . رفتم به وبلاگش دیدم یکی واسش نظرشو بصورت طنز گذاشته و هیچ اسمی هم از من اونجا نیست . خیلی عصبانی شدم . مگه من مسخره ام که هرچی جلف بازی تو نت می بینند می ذارن به حساب من . من فقط برای دوستام سعی می کنم نظراتمو یه کمی غیر رسمی بنویسم تا دوستی اینترنتمون از حالت جملات رسمی در بیاد .

پ . ن :

1)احتمالا از فردا روزه بگیرم ببینم تا کی بدن جواب میده .

2) دیشب داشتم برای دوستام کامنت می ذاشتم که برقا قطع شد . اگه واسه کسی کامنت نذاشتم ببخشید .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

صبح مشغول صبحانه بودم که یکی از بچه ها پیداش شد و گفت امروز نزدیک مدیر نرید که همین الان با معاون درگیر شد و کارشون به فحش و فحش کاری کشید ( البته نه فحش های 18- ) . بعد علت و پرسیدم . فکر کنم الان بتونید حدس بزنید که این اختلافات از کجا بلند شده . همون خانمی که اون اوایل می گفتم خانم همگانی یه خرابکاری کرده بعد با معاون همدست شده تا یه جور مدیر رو دور بزنه . و مدیر هم خبردار شده . هرچند که من مدت پیش خبردارشدم که اینها دنبال یه برنامه می گردند و هرچند که یه مدت پیش با مدیر که تنها شدم براش داستان سریال امپراطور دریا رو تعریف کردم (البته اون موقع هنوز سریال تموم نشده بود ) و گفتم که بالاخره تو اون سریال فرمانده به دست فردی که باید زمانی که فرصت داشت اونو می کشت ولی بهش فرصت می ده تا دوباره به زندگی برگرده ، کشته می شه . اما خوب فکر کنم نگرفت من بهش چی گفتم تا امروز چوبش رو خورد .

یک خاطره ) امروز یاد این خاطره افتادم . تو زمان دانشجویی یه روز داشتم با دوستم از دانشگاه می رفتم خونه البته با اتوبوس . تو راه که اتوبوس برای استراحت ایستاده بود دیدم یه دختری که تو اتوبوس ما بود رفت سراغ یه پسری که اونم تو اتوبوسمون بود و گفت ببخشید می شه در اتوبوس رو باز کنید من وسایلمو از اون تو بگیرم . پسره البته با شوفر ماشین یه کمی شبیه بود . بعد پسره هم گفت ببخشید من شوفر نیستم . حالا این شد تا من دوستمو صدا زدم و ماجرا رو براش تعریف کردم و بعد از این که کلی خندیدیم دوستم گفت حالا می خوای منم برم بهش بگم . گفتم عمرااااااااااااااااااااااا . گفت حالا شرط می بندیم . چندلحظه بعد دوستم جلوی اون پسره ایستاده بود و می گفت ببخشد می شه در اتوبوس رو باز کنین تا وسیله ام رو از داخلش بگیرم .

پ . ن :

1-فردا به شرکت صنایع هواپیمایی ایران دعوت شدم . البته لطفا دم درب اونجا انتظار نکشید . چون این شرکت حدود 1000 تا کارمند داره .

2- یه نکته جالب. کلیما یعنی آب و نجارو یعنی کوه . با هم می شه کوه آب . برای این که همیشه روش برفه .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

دیروز یه عکسی تو گوشی موبایلم بود که اونو ریختم تو فلش و بردم عکاسی تا برام چاپ کنه . اونجا هم بعد از ده دقیقه ور رفتن با فلش گفت عکس تو کامپیوترم باز نمی شه . حالا من بعد از این که اومدم خونه فلش و وصل کردم به کامپیوتر و دیدم که  یه سری فیلهای عجیب غریب گرفته . بعد فهمیدم که ویروسی شده و علاوه بر اون کامپیوترم هم ویروسی شد که هیچ آنتی ویروسی جواب نداد در نتیجه امروزدوباره کل هارد رو دوباره پارتیشن بندی کردم و ویندوز نصب کردم . مونده فلشی که یکی دو ماه پیش براش بیست و اندی پول دادمو حالا اصلا جرات ندارم که به کامپیوتر وصلش کنم . ( مردیم از بس که تواین مملکت آدمهای مختلف با کوله بار ادعا دیدیم و آخرش هیچکاری از دستشون بر نمی اومد . ) دیروز رفته بودم انقلاب و داشتم کتاب می خریدم یکی یه دفعه اومد تو  و به همه بچه هایی که اونجا کار می کردند بستنی داد . وقتی که من قیمت کتاب رو حساب کردم دختر حسابدار گفت آقا این مال شماست . – خودت بخور به جای من . من که دارم می رم تو راه نمی تونم بستنی لیوانی بخورم . و فکر کنم دختره ذوق کرد . تو انقلاب یه دختر و پسری داشتند می رفتند . یه دفعه دختره همچین چک و خوابوند تو صورت پسره که همه اطرافیان متوجه شدند . هر چند که مثلا گفتگوی اونها دوستانه بود و هر چند که دختره وقتی متوجه نگاه من شد سرخ و سفید شد و هر چند که من خیلی سعی کردم خنده ام رو کنترل کنم . امروز عصر یه نفر داشت زنگ خونه رو می کند . رفتم در و باز کردم دیدم دوتا پسر هستند می گن : این واحد برای اجاره است ؟ - نه ؟- به ما گفتند طبقه اول برای اجاره است . – شاید روبرویی باشه ... واحد روبرویی همون دختره است . دلم نمی خواد اون بره و به جاش دوتا پسر بیان تو ساختمون . این دختره خیلی آرومه . من در طول عمرم دختری اینجوری ندیدم . الان حدود یکسال و نیمه که باهاش همسایه ام . باور کردنی نیست که کمتر از ده بار دیده باشمش . من نمی خوام آرامشمو از دست بدم . دوست ندارم این دختره برررررررررررررررررررررررره .

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

دیشب نشسته بودم تا حدودهای ساعت یک که یه کانالی داشت فیلم یوسف و زلیخا رو که مال قبل از انقلاب بود بود پخش می کرد .فیلمو تا جای حساسش دیدم و خوابیدم . اما چیزی که منو مشغول کرد شعر زیبای یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ... از حافظ بود که بصورت ترانه تو این فیلم خونده شد . کلا من به اشعار حافظ علاقه خاصی دارم . خیلی از شعرهای امروزی رو که می شنوم سریع یه بیت از حافظ یادم می آد و بنظرم اکثرشاعرای امروزی از حافظ به نوعی وام  گرفتند . اما در بین شعر حافظ دوتا شعر هست که هربار می خونمش احساس می کنم کهنه نشدند . یکی همین شعر یوسف هستش که توش خیلی بیت های زیبا داره مثلا

گربهار عمرباشد بازبرطرف چمن / چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور ... یا این بیت

هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب / باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور  ... یا

در بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

و شعر بعدی این شعره

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش / گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش ...

آن سفر کرده که صد قافله دل همره است هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

من حتی دیدم که بعضی ها به تفال با حافظ اعتقاد عجیبی دارند . در مورد حافظ خیلی حرفها وجود داره که اصلا من اینجا نمی خوام به اونا بپردازم . اما می خوام یه چیزی میگم تا لااقل دوستایی که می آن اینجا تو انبوه خاطرات من گم می شن یه کمی این وبلاگ بدردشون هم بخوره . پیامبر (ص) هفت کاتب وحی داشت که آیات قران رو می نوشتند . این هفت نفر هر کدوم آیات رو به دونفر دیگه انتقال دادند . مشکل از سر این 14 نفر جدید بوجود اومد که نسخه های قرآنی که تو دستشون بود با هم اختلافات جزیی داشت . اون هم نه تو معنی بلکه تو برخی کلمات . مثلا یکی یه جا (من) آورده یکی دیگه همونجا (عن )آورده که هر دو کلمه تو عربی معنی (از) دارند . یا مثلا یکی یه جا (و) آورده اون یکی نیاورده و از این جور حرفها . کلا اینجا 14 روایت در زمینه قرآن بوجود می آد که در مورد حافظ گفته شده اینقدر تسلطش رو قرآن زیاد بود که این 14 روایت رو می دونست تا جایی که خودش می گه :

عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ / قرآن زبر بخوانی در چهارده روایت

حالا دیگه خودتون آزادید که چه تصویری از حافظ تو ذهنتون بیارید . آدمی که تو حال و هوای عرفانی شعر می گه یا آدمی که اشعارش تو مجالس عیش و نوش به ذهنش رسیده .

پ . ن :

1)     امتحان امروز برگزار شد تو جلسه امتحان سختگیری نکردم .

2)     چه فیلمی که قبل از انقلاب در مورد یوسف و زلیخا ساخته شد و چه سریالی که الان پخش میشه ، کاملا غیر واقعی ، بی ارزش و تخیلی هستند .

3)     امشب برنامه المپیک رو می دیدم اولش یه آقایی گفت ورزشکارای ما مدال نگرفتند چون جوونها تو جامعه ما با هم دوست نیستند و بعد رییس فدراسیون کشتی هم گفت ما باید مداحهایی که تو جبهه های جنگ بودند رو همراه تیم می فرستادیم تا به تیم روحیه می دادند... تا زمانی که چنین تفکرات احمقانه ای تو مسئولین ما وجود داره  اصلا رفتن به المپیک بیخوده چه برسه به کسب مدال و من واقعا از مدال طلای ساعی بیشتر از شکستهای کشتی گیرها متاسف شدم .

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

فردا قراره یه امتحان در سطح شرکت برگزار کنم . خیلی از کارهای آموزشی که تو سطح شرکت انجام می شه به وسیله من انجام می شه . البته من علاقه خاصی به برنامه ها و کارهای آموزشی دارم و دلیل عمده اون هم اینه که تو فامیل تا چشم کار می کنه همه یا تو آموزش و پرورش شاغل هستند یا تو دانشگاه . ( هرچند که الان این نسبت عوض شده و حالا تا چشم کار می کنه همه پرستار بیمارستان دارند می شن ) . وقتی که من کنکور امتحان دادم یه دعوت نامه داشتم از آموزش و پرورش که برای مصاحبه و استخدام به اونجا مراجعه کنم . هرچند که همین گروه فراوونی که گفتم تو آموزش و پرورش بودند جلوی منو گرفتند و گفتند حالا ما این همه که تو آموزش و پرورش بودیم چه گلی به سر خودمون زدیم که تو هم پاشی بیای ... و اینجوری بود که بالاخره رفتیم و مهندس شدیم امااااااااااااااااااااااااا امروز که داشتم به این مسایل فکر می کردم یاد دوران بچگی ام افتادم . اون موقع هر کی که ازم سوال می کرد می خوای چه کاره بشی سریع می گفتم دکترررررررررررررررررررر . تو همون دوران بود که مثلا یادم می آد یکی از بچه ها می گفت می خواد فضانورد بشه یا یکی دیگه می گفت می خواد خلبان بشه . بعد که رفتم تو دوره راهنمایی یه فرمی رو آوردند به ما دادند و گفتند به ما بگید به چه مشاغلی علاقه دارید تا ما بهتون مشاوره بدیم که تو دبیرستان تو چه رشته ای بهتره تحصیل کنید بعد من هم انتخاب کردم پزشک ،خبرنگار ، مهندس عمران . همون روزها بود که بعد از روزهای پایان راهنمایی دیدم یکی از دوستان داره کتاب زیست شناسی رو پاره می کنه و می گه من که می خوام برم تو رشته ریاضی و من خوشحال که یه رقیب کمتر شد . این بود تا رسید به زمانی که تو دبیرستان موقع انتخاب رشته شد . بعد آشناهام به من گفتند اگه توانایی داشته باشی برو رشته ریاضی درس بخون از اونجا هم سال آخر تغییر رشته بده بیا تو علوم تجربی . اینجوری پایه ریاضیاتت قوی می شه و شانس قبولیت تو دانشگاه می ره بالا . البته این رو هم بگم اون موقع کمتر کسی جرات می کرد وارد رشته ریاضی بشه چون واقعا سخت بود . کتابهای الان با اون کتابها و دبیرهای الان با اونها اصلا قابل مقایسه نیست . خوب منم واسه این که روی اونها کم شه و ببینند که خیلی راحت می تونم ریاضی بخونم رفتم تو این رشته و البته مثل یه خط شکن بودم که بعد من 2 میلیون نفر از بچه های دوست و آشنا اومدند ریاضی . داستان ادامه پیدا کرد تا سال چهارم دبیرستان که باید تغییر رشته می دادم . در اون مقطع بود گفتم من که حالا سه سال ریاضی خوندم و سختی اونو پشت سر گذاشتم و با بچه های ریاضی همه شون دوست شدم . از طرفی شانس قبولی هم که تو ریاضی بیشتر بود چون همونطور که گفتم بچه ها کمتر می اومدند تو این رشته . اینجوری شد که تغییر رشته ندادم و تو ریاضی موندم و آخرش شدم گمشده حال حاضر . بعدترها که فکر کردم گفتم شاید خبرنگاری از همه اونها بهتر بود . چون تعطیلاتش زیاده ....

پ . ن )

1-     فرصتی شد تا با دوستان از نزدیک وارد هواپیمای جنگنده بشیم . فکر کنید که این هواپیماها یک کابین تنگ دارند که دور تا دور خلبان وحتی رو سقف پر از دکمه های مختلف هست . اینقدر جاش تنگه که احساس می کنی داری می ری تو قبر . من نمی دونم اگه خلبان یه جای بدنش بخواره چکار می کنه مثلا . خیلی کار سختیه کلا خلبانی هواپیمای جنگنده .

2-     شما بچه بودید دوست داشتید چه کاره بشید ؟؟؟

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

اومدم خونه دیدم داره مراسم اختتامیه المپیک پخش می شه . نشستم و دیدمش و بی خیال بازی استقلال شدم . مراسم به زیبایی مراسم افتتاحیه نبود . نکته جالب مراسم اونجایی بود که شهردار لندن بعنوان میزبان دوره بعد بازی ها پرچمو بدست گرفت . بعد نوبت به انگلیسی ها رسید  که خودنمایی کنند . اول یه انیمیشن از لندن پخش شد بعد یه اتوبوس دو طبقه قرمز که روش نوشته بود المپیک 2012 لندن اومد تو ورزشگاه . یه عده خواستن برن تو اتوبوس یه دفعه یه دختر انگلیسی از تو ماشین اومد پایین و  توپ فوتبالی که دست دختر چینی بود رو ازش گرفت برد تو ماشین . بعد یه دفعه طبقه بالای ماشین از هم باز شد و ماشین شد یه طبقه و قیافه  اش شبیه قطار شد . بعد از اون یه رینگ درست شد و یه گیتاریست توش شروع کرد به زدن گیتارو از داخل ماشین با آسانسور لیونا لویس خواننده انگلیسی اومد بالا و شروع کرد به خوندن . در همین حین بود که از طبقه زیر ماشین دوباره با آسانسور این دفعه همون دختر انگلیسی همراه دیوید بکهام و یکی دوتا زن که نمی دونم کی بودند اومدند بالا و دیوید بکهام توپ رو از دختره گرفت و شوت کرد میون افرادی که تو زمین حاضر بودند که افتاد دست یه دختر چینی و چه ذوقی می کرد .بعد دوباره نوبت چینی ها شد که اول مشعل المپیک خاموش شد و با سازه فلزی ونیروی انسانی یه آتش مصنوعی درست کردند بعدش هم آدمها چرخیدند روی اون سازه و شکل گلی رو درست کردند که هی باز و بسته می شد آخرش هم اونجا تبدیل شد به سن و خیلی از خوننده های چینی اومدند و شروع به خوندن آهنگهای پاپ و سنتی چینی کردند که یه آهنگ بود که در مورد بی جین (همون پکن خودمون .  خدایی من نفهمیدم چطور ما به بی جین می گیم پکن ) و خیلی زیبا بود .

استقلال امروز طبق معمول باخت . اما پرسپولیس باز هم مساوی کرد 50 درصد داور مقصر بود . 40 درصد مربی . 10 درصد هم بازیکنها .

پ . ن : تو تی وی دیدم تو مراسم استقبال از ساعی قالیباف هم رفته بود .

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

1-     دوستهای اینترنتی ام یکی یکی ناپدید می شن . کم کم توجیه موندن و نت برای من داره از بین می ره .

2-     تو یه جلسه ای با پسر دکتر حسابی بودیم مدت قبل اون هم طبق معمول از خاطرات پدرش می گفت تا اونجا رسید که گفت نفر اول شاگردهای انیشتین یه خانم بود و دکتر حسابی نفر دوم بود . بعد یه مدتی این خانمه غیبش می زنه . تا چند سال بعد اونو تو یه کشور دیگه می بینند . وقتی دکتر علت رو ازشون جویا می شه در جواب خانمه می گه : من دیگه ازدواج کردم و به اون چیزی که دنبالش بودم رسیدم .

3-     امروز هر کاری کردم نشد این پسورد که این دوست دکترمون داده باز کنم . آخرش هم کل کیس رو فرستادم واسه تعمیر . حالا خوبه که بشه از اون back up  گرفت تا حاصل دوسال تلاشم به هدر نره . امشب حال آپ طولانی تر نیست .

پ . ن : الان داشتم به ترانه سرسپرده اندی گوش می دادم . منو برد به خاطرات سالهای پیش ............

 

راستی گلشیفته فراهانی بخاطر همون مطلبی که نوشتم ممنوع الخروج شده .
 |+| نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

امروز خبری شنیدم در رابطه با بازیگری که خیلی کارهاشو دوست دارم . گلشیفته فراهانی در فیلم  Body of lifeبازی کرده . همبازیهاش هم در این فیلم راسل کرو و دی کاپریو هستند و گلشیفته نقش اول زن رو تو این فیلم بازی کرده و پیش بینی شده که این فیلم حتی شانس حضور در اسکار رو هم خواهد داشت .

بعد بالاخره ایران با هر زور زدنی بود مدال طلا گرفت . هر چند که اینقدر دوباره مسولین بی جنبه بازی در آوردند که آرزو کردم کاش همین یه مدال رو هم نمی گرفت . بعد در مورد اون مسابقه که دیروز در موردش صحبت کردم امروز هم مراحل بعدی اش ادامه داشت و در حالی که من غرق تماشای این مسابقه بودم کانال پخش کننده هوس اخبار به سرش زد و بعد از حدود 45 خبر دیگه مسابقه رو پخش نکرد و رفت سراغ دو میدانی . حالا برای این که شما هم تا حدودی از این مسابقه سر در بیارید چندتا عکس ازش تو ادامه مطلب می آرم . راستی اسمشو هم امروز تو سایت مسابقات پیدا کردم که    gymnastic Rhythmic   بود .

پ . ن :1- نمی دونم این بلاگفا باز چه مرگش شده که هم فونتهایی که می زنم هم تنظیمات و هم رنگشونو به هم می ریزه .

2- امروز یکی به من اس ام اس داد و ضمن تبریک مدال طلای ساعی آرزو کرد که ساعی شهردار تهران بشه .

3- خدایا ماییم و همین یه مدال المپیک . اونو از ما نگیرررررررررر. کاری کن ساعی دوپینگی در نیاد .


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 
  بالا