|
تمام روزهای من
|
||
|
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد |
قبض تلفن دوره قبلو به علت این که وقت نداشتم و یادم نبود پرداخت نکردم . تو سری جدید که قبض واسم اومده بود مبلغو با هم جمع زده بود و نوشته بود واستون مهلت پرداخت نذاشتیم قبض رو پرداخت کنید و مراجعه کنید . امروز قبضو پرداخت کردم اومدم داستانو واسه یکی از دوستام گفتم اون هم اومد گفت منم ماه قبل پرداخت نکردم ولی این ماه وقتی پرداخت کردم و قبضو بردم مخابرات فقط خانمه یه نگاهی بهش کرد و بهم تحویل داد . تو این حرفها بودیم که یکی دیگه از دوستام اومد و گفت منم ماه قبل پرداخت نکردم .... فکر کنم ماه گذشته ماه فشارقبض دولت بود .
امروز اولش که استقلال مفت برد . بعدش هم نشستم و رقابت نفس گیر والیبال نوجوانان ایران و هند رو دیدم که با برتری ایران تموم شد و این جوری شد که هم رفتیم واسه فینال آسیا و هم رفتیم تو مسابقات جهانی
فردا می رم شمال . روزهای گمشده داره به سرعت می گذره ... به قول شاعررررررررررررر
تمام می شوم شبی ... فقط به من اشاره کن
خوب دیگه گوشت شترمرغ بطوررسمی وارد بازار شد . اولش اینجا بود که چند روز پیش ناهار ما تبدیل شده بود به کباب با گوشت شترمرغ . حالا من که تو این همه سال هنوز نتونستم گوشت مرغ و گوسفند رو بطور دقیق به سیستم غذایی ام شناسایی کنم ، موندم که این مشکل رو چطور حل کنم . قضیه بعدیش هم اونجا بود که اومدن بزرگترین ساندویچ دنیا رو با گوشت شترمرغ تو تهران درست کنند . بعد از نمایندگان گینس هم دعوت کرده بودند که رکوردشون ثبت شه . ولی همین که نمایندگان گینس رسیدند مردم هجوم بردن به طرف ساندویچ و .... . اینطوری بود که نمایندگان گینس گفتند ما نتونستیم رکوردی رو ثبت کنیم . و از طرفی مسولین ایران اعتراض دارند که ای آقا ... ما فیلمشو داریم و ثبت این رکورد حق مسلم ماست ... و این وسط یه عده مثل من 8 تا گنجشک دور سرشون می چرخه که مسولین عزیز ما دنبال چه رکوردهایی هستند . خوب وقتی در مملکتی که اسم مدرک تحصیلی رو بذارن یه مشت کاغذ باید تموم هم و غم مسولین اینجور رکوردها باشه .
هرچند که امروز باز هم پرسپولیس باخت ولی اومدم تا طبق قولی که دادم داستان فیلم مجموعه دروغها رو تعریف کنم . این فیلم برخلاف تعریفی که قبلا از اون می شد در حدی نیست که بتونه به اسکار برسه و نقشی هم که گلشیفته فراهانی بازی کرد در حد سروصداهایی که دور و بر این فیلم شد نبود . گلشیفته در این فیلم کلا حدود 15 دقیقه ایفای نقش کرد از مجموع دوساعت فیلم که واضحه که هرچقدر هم که یه بازیگر عالی کار کنه با 15 دقیقه بازی نمی توه جایزه اسکار رو برنده بشه . لیوناردو دی کاپریو بازیگر اصلی فیلم یک مامور سیا هست که تو اردن داره بر علیه گروههای تروریستی فعالیت می کنه و همونطوری هم که مشخصه در این راه خودش هم عملیات ترور زیادی انجام می ده و چندین بار مجروح می شه تا یه دفعه که زخمش خیلی زیاده می برنش به یه بیمارستان که پرستارش گلشیفته است که با نام عایشه دختری از پدر ایرانی که از کودکی در اردن زندگی کرده و به زبان عربی و انگلیسی صحبت می کنه و در این دیدارهایی که در کلینیک اتفاق می افته دوستی بین اونها بوجود می آد که حتی به دعوت عایشه به خونه اونها می ره تا با خواهر عایشه آشنا بشه ... اما لیوناردو وارد عملیاتی می شه که دستور داره یکی از سران طالبان رو بکشه و گروه طالبان از ماجرا خبردار می شه . لیوناردو خیلی زود متوجه می شه عایشه دزدیده شده لذا تصمیم می گیره که به تعقیب گروه طالبان بپردازه تا جایی که اونها پیداش می کنند و به قرارگاه اصلی خودشون می برن و در اونجا درست درلحظه ای که طالبان با ذکر آیات قرآن شکنجه لیوناردو رو شروع می کنند عوامل سیا سر می رسند و همه طالبان رو دستگیر می کنند . لیوناردو که باز در بیمارستان افتاده خیلی زود می فهمه که تمام برنامه ها کار سازمان سیا بوده تا اونو به عنوان طعمه به مخفیگاه طالبان بکشونه . و اینطوری می شه که لیوناردو برای این که عوامل سیا تمام داستان رو به عایشه گفتند و خودش هم نمی خواد عایشه رو تو خطر بندازه از زندگیش می ره بیرون . نکاتی که تو این فیلم هست یکیش ماهواره جاسوسی سیا است که از بالا تمام حرکات هر کی رو که بخواد زیر نظر می گیره و اینها همون بشقاب پرنده هایی هستند که هنوز برای ما معما شدند . یک نکته دیگه هم اینه که گلشیفته تو خونه اش بدون روسریه که به نظر می آد این سکانس باعث ممنوع التصویر شدن اون یا لااقل ناملایماتی که تو این مدت دیده شده .
پ . ن : الان همزمان دارم دی وی دی تصویری هایده رو نگاه می کنم رسیدیم به اینجا
پاییزه پاییزه تو گلخونه چشمهای سیات / گلریزه گلریزه تنها گل عشق دل منه کم کم می ریزه
پاییزه پاییزه تک برگ خزون تو دشت جنون / می ریزه می ریزه برگای گل امید منه کم کم می ریزه ....
صبح می خواستم برم بیرون . تی وی روشن بود داشت برنامه ای در مورد خانواده پخش می کرد من داشتم لباس می پوشیدم . موضوع برنامه هم در موردشمع سازی بود یه لحظه چشمم افتاد به تی وی و چیزی عجیبی توجه منو جلب کرد . موضوع از این قرار بود که دوتا خانم پشت یه میز نشسته بودند و داشتند توضیح می دادند حالا هر وقت که دوربین یه فضای باز از میز می گرفت پای یکی از خانمها از زیر میز مشخص می شد . البته توجه کند که تن این خانم بواسطه پوشش شلوار و مانتو کاملا پوشیده بود . بله این بود که تی وی عزیز اون یه تکه رو شطرنجی می کرد تا اسلام به خطر نیفته . فکر می کنم همین یه ذره برای این که نشون بده دید مسولین مملکت ما در مورد زنهای جامعه چیه کافی باشه .
بگذریم .......... رفتم بانک و کرایه خونه رو ریختم به حساب صاحبخونه . تو برگشت رفتم پیش دوستم که سی دی می فروشه . با کمال تعجب فیلم body of lies گلشیفته فراهانی و دی کاپریو رو که قبلا در موردش توضیح دادم تو دستش دیدم . گفتم این کی اومد !؟ گفت دیشب . گفتم بابا این هنوز تو آمریکا اکران شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فیلم رو گرفتم . لازم به توجه این نکته هست که من الان حدود 1 ساعت از فیلمو امروز دیدم و یه ساعت دیگه مونده واسه فردا . داستان فیلم هم با اونی که قبلا گفتم متفاوته حالا فرداشب توضیح می دم . نکته جالب توجه اینه که گلی تو این فیلم کاملا انگلیسی و عربی صحبت می کنه و نقش یه دختر عرب ایرانی الاصل رو تو اردن بازی می کنه . فردا شب منتظر داستان فیلم باشید .
چند روز پیش یکی از دوستام بهم اطلاع داد که رسیور جدید اومده که رو فلش ضبط می کنه . اینطور شد که من زنگ زدم و امروز رسیور رو عوض کردم تا بزودی محصولات فرهنگی گمشده رادر بازار شاهد باشیم .
تیم دایی بازیش رو با کره شمالی به هر جون کندنی که بود برد . اگه تیم ملی ایران ( پرسپولیس) با کره بازی می کرد ۵ گل بهش می زد حیف که دیگه ایران الان چند ساله تیم ملی نداره .
امروز یکی از همکارها مریض بود و خونه افتاده بود زنگ زد و گفت نمی آم . روزهای خسته کننده ایه . هر چند که فردا یک روزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز بزرگ و ملیه . خدا رو شکر که تو این روز ملی لااقل علی دایی پیداش نمی شه .
دوستان چقدر تعاریف جامعی از آزادی نوشتند . واقعا به معلوماتمان اضافه گردید . امروز تیم فوتسال ایران همونطور که پیش بینی می شد مساوی کرد و از گردونه جام جهانی حذف شد . تو این دولت هم که اینقدر پشت نانوایی ها هم باد خورده که الان وقتی ساعت 6 هم که از خونه بیرون می آی هنوز از نون (همون نان خودمون) خبری نیست . در نتیجه که صبح باید صبحونه ات تبدیل بشه به یک استکان چای . امروز یکی از نمایندگان مجلس اومده بود پیشمون که طبق معمول بعضی ها داشتند خودشونو براش می کشتند . چه دوران خوشی بود زمان خاتمی جان که با راحتی می نشستیم و با وزیرها صحبت می کردیم . بعضی ها رو هم که از در می ندازی بیرون از پنجره می آن تو . ماجرا این بازنشسته هاست که وقتی بازنشسته می شن دوباره برمی گردند و به عنوان نیروی قراردادی مشغول کار می شن . آقا اگه رحم به مملکت ندارین دلتون برای جونهای خودتون بسوزه که کنار خیابون نشسته اند و یا دنبال بلوتوث بازی هستند یا مدلهای جدید مواد مخدر ...
در حال رفتن به محل کار بودم که دیدم جلوتر تصادف شده . چند مر جلو نرفته بودیم که صدای آخ راننده منو از خماری در آورد . یه عابر با صورت غرق در خون کف خیابون افتاده بود . سر کار هنوز خودمونو جمع و جور نکرده بودیم که خبر آوردن یکی از همکارها که روز تعطیل به کوه رفته بود به پایین سقوط کرده . اوضاع کاری هم که حسابی شلوغه . بعدددددددددددددد... آهان فوتسال هم که امروز اوکراین رو شکست دادیم تا بریم واسه ایتالیا .بازی جالبی بود . پروژه اول هم که هنوز ادامه داره . پروژه دوم هم که قبل از پروژه اول شروع شده . خدا کنه که پروژه اول قبل از پروژه دوم نتیجه بده که من بسی به آن علاقه دارم . کی فهمید من اینجا چی گفتم ؟ ...
پ . ن : داشتم یه برنامه می دیدم جالبه که با مردمی که مصاحبه می کرد نمی تونستن تصور دقیقی از آزادی داشته باشند . به نظر شما آزادی یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان امشب دوباره سرم خیلی شلوغه . درگیر یه پروژه ملی اقتصادی امنیتی رفاهی آموزشی ... هستم که حسابی کلافه ام کرده .
و اینگونه ما بهبود یافتیم . و چرخ گردون چرخید و چرخید و آسمان به زمین سلام کرد و خداوند باز هم سایه رحمتش را بر انسان گسترانید . Thanks a lot everybody اما آنچه گذشت :
1- سریالهای ماه مبارک رمضان تمام شد اما سوتی های این سریالها تا سالها باقی می مونه . مثلااااااااا تو سریال روز حسرت خانم نابینا نشسته داره خاطره تعریف می کنه می گه من نابینا شدم و ....... همین که اولین بار (اون اقاهه که از فریده تو بچگیش نگه داری کرد ) رو دیدم فهمیدم که آدم ناسالمیه .
2- نشسته بودم با یکی از همکاران که سابقه کار بالا داره و البته زیر دیپلمه و کار خدماتی انجام می ده صحبت می کردم می گفت .... زمان ما کسی که ریاضی اش خوب بود املاش ضعیف بود . من ریاضی ام خوبه . اینجاها خیلی هستند که ریاضیشون ضعیفه . من جدول ضربو خوب یاد گرفتم . حس می کنم تو (منظور منم ) هم ریاضیت خوبه . آره . من احساس می کنم که جدول ضرب و کسرها وضرب و تقسیم اعداد اعشاری و ... رو بلدی .............
3- دیشب مهمان داشتم . البته هنوز هم که هنوزه حس تو نت اومدنم مثل قبلها بیدار نشده . فکر کنم این بیماری حسابی مخمو تکون داد .
4- پرسپولیس امروز باخت . هر چند که علی کریمی با هت تریکش روی خیلی ها رو کم کرد . اما عجیبه که قطبی اتوبانی که تو دفاع باز شده رو نمی بینه .
5- جدیدا خیلی از شعرها و آهنگهای که می بینم حس می کنم مثلا تمام اون شعر بر اساس دو سه خطیه که من تو دو سال گذشته آوردم تو نت . فکر کنم باید مواظب دزدی هنری باشم .
6- دوستان دانشجو درسهاتونو بخونید . ما خسته شدیم از بس چرخای این مملکت رو گردوندیم . حالا نوبت شماست .
شدت بیماریم فروکش کرد . البته پریشب بقدری کدیین خورده بودم که روزش کلا تو توهم بودم . همینه که بچه ها میرن معتاد می شن . یه چیزی می دونن که ما نمی دونیم . تو این چند روزه کلا حال انجام هیچ کاریو ندارم . حتی همین الان حوصله نوشتن هم ندارم . یه چیزی تو گوشه ذهنم اذیتم می کنه ..
دیروز رسیدم تهران . اول که فوتبال دیدم که حسابی اعصاب خرد کن بود . من که انتظار داشتم پرسپولیس حداقل با سه گل اختلاف برنده بشه . بعد از اون سر درد دیوانه واری بهم دست داد که فکر کنم از کسی که تو اتوبوس کنارش نشسته بودم و مریض بود منتقل شد . هر کاری هم که کردم خوب نشد . به زور اومدم تو نت وبهای دوستان رو واسه همه کامنت گذاشتم که حقیقت یادم نیست خودم هم چی گفتم . دوباره صبح که رفتم سرکار سردرده هجوم آورد . ظهر دیگه نتونستم تحمل کنم اومدم خونه . الان هم هر چی قرص می خورم ول کن نیست . این یعنی این که فکر نکنم امشب بتونم به وبلاگ کسی سر بزنم . بدینوسله از تمام دوستان استدعا دارد برای شفای تمام بیماران دعا کنید .
پ . ن : تی وی پرشیا داشت برنامه آهنگ های هایده رو پخش می کرد . رسید به ماجرای مردنش و داستانی رو که من قبلا شنیدم تایید کرد . اون شب هایده یه کنسرت داشت که اولش یاد هدیه شاعر بیشتر ترانه هاشو گرامی داشت و اعلام کرد هدیه روحش الان بین ماست و بقول سعدی مرده آنست که نامش به نکویی نبرند . بعد گفت این قطار سریع السیر برای همه در گذره . به هر حال باید قدر حال رو دونست و شاید فردا من هم در بین شما نباشم . بعد ترانه من می خوام به خونه خدا برم/ اگه میخونه نرم کجا برم رو اجرا کرد . نکته جالب اینجاست که هایده فردای این اجراش درگذشت .
روزهای ماه رمضان داره به پایان می سه .ای یعنی این که من از فردا تعطیل می کنم می رم شمال. البته برای دربی برمی گردم تا بچه ها احساس تنهایی نکنند و نتیجه غاییش یعنی این که استقلالی ها بیخود خوشحال نباشند . شب خونه نشسته بودم تلفن زنگ زد و یکی از دوستان اطلاع داده شمال طوفان شده وحشتناک . بطوری که در طول عمرشون ندیدند .بعد برق و تلفن و ... هم که داشتند قطع شده و فقط موبایلها اون هم به زور کار می کنند . به خونه زنگ زدم دیدم می گن آره اینقدر هوا خرابه که تموم در و پنجره ها رو بستیم وجرات باز کردنشونو نداریم . تازه از همه جای خونه آب داره می آد تو . این از این .
آخرش این دختر همسایه ام رفت و الان فکر کنم به جاش یه خانم اومده . البته من تا حالا ندیدمش . ولی یکی دوبار که صداشو شنیدم فکر کنم خانم میانساله . این هم از زندگی مااااااااااااااااااااااااااااااا . حالا منم دعا می کنم دعای هر کی که بوده خدا یه همسایه بهش بده که شب تا صبح از خونه اش سر وصداهای ترسناک بیاد تا خواب راحتو ازش بگیره .
این سریالها هم که دقیقا همونطوری که پیش بینی کردم دارند تموم می شن .
پ . ن : امروز یکی از همکاران گفت اسمت آخر یه سریال نوشته شده ...........!!
ظهر انقلاب بودم . اولش یه سی دی آموزش سنتور خریدم . بعداز اون در حین گشتن چشمم خورد به یه دست فروشی که کتاب مقدس می فروخت . کتابشو ازش خریدم . مشغول خوندنم . کتابش جالبه . امشب پرسپولیس به شدت پگاه رو شکست داد . علی کریمی هم که اومد تو ترکیب . صد هزار نفر تماشاگر هم رفته بودند تا جای خالی ما رو پر کنند . به امید پیروزی پرگل در هفته بعد .
پ . ن :
1- الان دو روزه دارم بجای اینترنت اکسپلورر از موزیلا استفاده می کنم . فکر کنم باحالتره .
2- طبق قوانین ایران هر سال اول فروردین ساعتها یک ساعت جلو کشیده می شن و بعد اول مهر درست می شه . اینو گفتم که اگه زحمتی نیست ساعت کامپیوترتون رو تنظیم کنید .
صحنه اول ) رضا نشسته است و منتظر اذان است . نرجس دارد به قل قل کتری نگاه می کند .
نر جس : رضا ؟ رضا: بله خانم . ن – الان دوباره تو برزخ بودم . ر- خوب چه خبر تازه ( در حالی که رنگ صورتش پریده است ) . ن – دیدم که اونجا ناراحت نشسته ای . ر- مگه دفعه قبل نگفتی من خوشحال بودم . ن – اینو دیگه باید از خودت بپرسی . چهره ات نگران بود . همش بحث زن بود . قانون حمایت از خانواده . ر- خب یه کمی این قانون این روزها نگرانم کرده ( درحالی که زیر لب طوری که نرجس نمی شنود می گوید جیمز وات خدا لعنتت کنه که هی نشستی و به آب جوش نگاه کردی) . ن- به هرحال اگه چیزی بود به من بگو . من می خوام کمکت کنم . ر- باشه خانم . راستی نرجس ؟ ن – هاااا . ر- روزت قبول باشه اذان شده .
صحنه دوم ) نرجس و رضا در ماشین نشسته اند .
رضا – نرجس ؟ نرجس – هااااااااااااااااااا ر- این حاج آقا ... کیه که من نمی شناسمش . ن- غصه نخور استادمه محرمه . ر- غصه که نمی خورم فقط صبح که خواب بودی گفت اگه نرجس خانم بیدار شدند بهش بگو تشریف بیاره تا حقایق بیشتری از برزخ براش بگم . نرجس ( در حالی که زیر لب می گوید اون هم با اون حقایقش ) : باشه می رم حالا . ر – راستی دیروز پسرخاله دخترعمه معصومه تصادف کرد عمرشو داد به شما . ن – دیشب معصومه تو برزخ بهم گفت . خدا این مسعود رو لعنت کنه که هرچی آتیشه از گور اون بلند می شه .. . – گوشی حاج آقا زنگ می خورد و از آن طرف خط یکی در مورد سود 500 میلیونی سرمایه گذاری اش تا الان خبر می دهد . حاج آقا لبخند می زند
صحنه سوم ) نرجس و رضا نشسته اند و دارند سریال بزنگاه می بینند . تلفن زنگ می زند .
نرجس – برش ندار تا سریال ببینیم . .. تلفن می رود روی پیامگیر . صدای یک زن است – الو گوشی رو بردار . الووووووووو .تنبل گوشی رو بردار (صدا شبیه صدای هدیه تهرانی در فیلم شوکران است .) ن- این دیگه کی بود . ر- فکر کنم زن 22 مسعود بود . نرجس با عصبانیت گوشی را بر می دارد و شماره مسعود را می گیرد .ن- مسعود این خانمها کی هستند هر روز به خونه زنگ می زنند . م – من چه می دونم مامان من الان دوماهه از دست معصومه دخترمون نتونستم از خونه برم بیرون . الان هم فریده رفته بیرون . ای کاش بود از خوش می پرسیدی ... نرجس گوشی را قطع می کند . ن – رضا ؟ ر- هااااااااااااااااااا ن- حالا من می گم ها تو نگو هاااااااااااا. تو که مودب بودی . ر- ببخشید جوگیر شدم . ن- ایکاش تو این دنیا بجز من و تو آدم دیگه ای نبود . یک دفعه حواس نرگس می رود بطرف تی وی . نادر مشغول لحیم کاری (استعمال مواد مخدر) است . دود غلیظی به هوا می رود . نرجس باز به مکاشفه می رود . رضا دودستی می کوبد توی سرش .
پ . ن ) 1- امشب نرجس خانم می گفت گناه هرچی که باشه برای من فرقی نمی کنه .... منو بگو که تاحالا فکر می کردم پیامبره ... استغفرا...
2- تو حقوق این ماه یه چیزی ازم کم هم شد . من الان دو روزه که دستمو می ذارم تو جیبم و راه می رم . به همه هم گفتم از این به بعد منم مثل یه کارمند عادی هستم . حقوق اصلیمو که دولت می ده . اینها فقط یه کمی روش کار می کردند و اونو می بردند بالا که گفتم دیگه نه اون مبلغتونو می خوام نه کار اضافه انجام می دم .
پی نوشتی بر بی بی باران
از شمال تا جنوب ایران بیش از هزار کیلومتر فاصله است . من فقط یکبار به شهرهای جنوبی (اهواز ، خرمشهر ، آبادان و ... ) رفتم و اون هم تو سال 76 بود . با دوستان تصمیم گرفتیم به مناطق جنگی هم بریم .. همون روزی که راهنمای ما به ما می گفت هنوز کسی اجازه نداره از این مناطق بازدید کنه .اینجا پره از مهمات عمل نکرده . اگه مطمئن نیستید نیاید ...
سر سفره ناهار بود . ما بچه بودیم و تو حال و هوای کودکانه خودمون داشتیم ناهار می خوردیم . دایی ام اون روز خونه ما بود . خیلی بیقرار بود و با پدرم هی مخفیانه حرف می زدند . حرفهای مخفیانه ای که بعدها فهمیدم اینها علامت یه اتفاقه . مادرم مشکوک بود . آخرش پرسید چی شده ؟ و دایی ام در حالی که بغض گلوی اونو گرفته بود گفت : .... شهید شده . این صحنه هیچوقت یادم نمی ره . قاشق غذای مادرم که تا نیمه راه بالا رفته بود از همونجا افتاد پایین . و اونجا اولین باری بود که من معنی مرگ رو می فهمیدم . پدرم می گفت آخرین باری که اومده بود خونه ما با یکی دیگه از فامیلهامون که اتفاقا اون هم شهید شد تو میدون نزدیک خونه نشسته بودند . جوانهای 16/17 ساله . بهشون گفت چرا اینجا نشسته اید . گفتند داریم دختربازی می کنیم . گفت حالا عجله نکنید وقتی که دوران خدمت شما تموم شد حتما براتون دختر خوب گیر می آریم . و گفت : ما وقتی وارد اونجا می شیم دیگه اصلا امید برگشت نداریم ... یادم می آد که یه روز یه اعزام بزرگ تو شهرمون اتفاق می افتاد و فکر کنم حدود هزار نفر همزمان اعزام می شدند و همین باعث شده بود که بیشتر مردم شهر بریزن تو خیابون و یکی از اونها دایی ام بود . وقتی شب داشتم تصاویر اونو از تو تلویزیون می دیدم - همونی که الان بعضی وقتها یه تکه از اونو اول اخبار نشون می ده –پرسیدم اینها چرا باید بدوند . و گفت برای این که نشون بدن برای شهادت عجله دارند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وبعد از اون من چندین بار شهادت رو در بین دوستان و آشنایان وبچه های محلمون دیدم . روزی که در ادارات قرعه کشی می کردند و قرعه به اسم پدر من و چند تای دیگه از دوستاشون دراومد که برن برای جبهه . تعریف می کرد که راننده آمبولانس بود .تعریف می کرد وقتی اجساد شهدا رو می دید بغضش می گرفت . جوانهایی که بی سروصدا روی خاک افتاده اند و با آنها مثل یه تکه گوشت افتاده روی زمین رفتار می شه . می گفت عصبانی شدم . از ماشین پیاده شدم و رفتم تو سنگر فرماندهی که با اونها درگیر بشم . هنوز سر صحبت باز نشده بود که از بیرون صدای انفجار اومد وبعد از اون از آمبولانس چیزی نمونده بود .
پ . ن :
1- من اون روزها سنم زیاد نبود . اشتباه نشه ولی اتفاقات اون روزها عجیب تو ذهنم مونده .یه روز شروع کردم به نوشتن خاطرات اون روزها دیدم حدود 50 صفحه شد و هنوز هم کلی حرف مونده بود که آخرش خسته ام کرد .
2- دایی ام حدود 3 سال تو جبهه بود ولی وقتی چند وقت پیش می خواست برای سربازی تنها پسرش اقدام کنه برادران عزیز سپاه گفتند ما از شما هیچ سابقه ای نداریم .
3- می گفتند عزت و شرف ما در گرو جنگه . همونطوری که الان دارن دنبال یه بهانه برای جنگیدن می گردند . من هرچی تو اون روزها کنکاش کردم . چیزی ندیدم که عزت و شرف ما به اون بند باشه . فقط رسیدم به سخنرانی یکی دوسال پیش احمدی نژاد که گفته بود : ما با عراقیها فامیل هستیم .
|
|