تبليغاتX
تمام روزهای من
 
تمام روزهای من
 
 
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
 
 


Miss day

خسته ام قصد آپ نبود اما چون خوابم هم نمی آد به این زودی یه آپ کوتاه ...... 

 صبح  با ماشین یکی از همکارها رفته بودیم برای کار بیرون . در برگشت گفت بریم پارک چیتگر که تو مسیره . گفتم  بریم . هنوز وارد مسیر نشده بودیم که دیدیم دو تا دختر دارند می رند به سمت پارک و دوتا پسر هم از اونطرف تو پیاده رو پشت سرشون می رند . به دوستم گفتم نگه دار بهشون گیر بدم یه کمی بخندیم . گفت : بی خیال  ......... و وارد پارک شدیم . اگه فکر می کنید وقتی که پارک شلوغه توش خبرهاییه سخت در اشتباه هستید نمونه اش امروز بود که روز خلوت بود ولی هر چند وقت دختر و پسرهایی رو می دیدی که از زیر درختها یهو پیداشون می شه . کلا جالب بود . قرار گذاشتیم بیشتر بیایم اینجا چون حسابی خوش گذشت . غروب دوباره بیرون بودم . باز دیدم که یه پسری افتاده دنبال یه دختره و از پشت همینجوری حرف می زنند و می رند . من رفته بودم تو مغازه خرید کنم . وقتی برگشتم اومدم به سر کوچه رسیدم دیدم همون دوتا تو خلوت خیابون ایستاده اند و دختر گفت ببخشد دیگه  ... و پسره می گه اااااااااااااه با این حال خیلی دوست داشتم باهاتون ارتباط داشته باشم . اینجوری بود که دختره ایستاده بود خیلی واضح داشت پسرو توجیه می کرد که چرا نمی تونه باهاش دوست باشه . واقعا که جامعه مدنی ایران خیلی پیشرفت کرده و گفتگوی تمدنها همه جا برقراره ...........

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

نوار غزه امروز تموم شد . فعلا صلح . حالا موندم اونهایی که با جنگیدن با هم بازی می کردند چطور می خوان تنهاییشونو پر کنند . بیچاره انسانهایی که زیر چکمه های قدرت طلبان قربانی می شن ..

لحظاتی قبل برای دومین بار عمو شدم . همینطور تا حالا سیل اس ام اس های ارسالی و دریافتی ادامه دارررررررررررررررررره

امروز یه بحث تو سر کار با همکارها تو لحظات استراحت بعد از ناهار پیش اومد که بخاطر این که احساس نکنید وبلاگ داره به سمت بدآموزی می ره و به خاطر این که امشب بهتره مودب باشیم سانسور می شود .................... 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

من نمی فهمم این آمریکایی ها چرا اینقدر عقده ای بازی در می آرن . حالا یه انتخاباتی انجام شد و اوباما پیروز شد دیگه هر جا رو نگه می کنی از اینترنت و ماهواره و روزنامه و مجله پر شده از پوشش دادن اخبار اوباما . دیگه کم مونده که از ........... هم گزارش تهیه کنند  .خوبه که ادعا می کنند مهد دموکراسی هستند.

در خبری دیگر ( به سبک صدای آمریکا بخوانید) خاتمی گفته از بین من و آقای موسوی یکیمون در انتخابات شرکت می کنیم . بعضی ها در فکر کابینه ای رویایی با ریاست جمهوری خاتمی و معاون اولی موسوی هستند .

و نکته دیگر این که امروز دوربینو که ۱۰۰۰۰۰ خرج برداشت گرفتم آورد تا همه چی تموم بشه . از طرفی امروز استقلال هم برد . من که مطمئن هستم این قلعه نوعی یا جادوگری چیزی داره یا تو جیبش طلسمی شاخی نعلی چیزی وجو داره . واسه ما شاخ نشوااااااااااااااااااااااااااااا

نتیجه گیری اخلاقی ) واقعا خیلی بده که آدم اینقدر بی ظرفیت باشه که نتونی دو کلمه حرف خصوصی بزنی باهاش . من بعضی وقتها به دوستم یه سری حرفهایی رو می زنم که دو دقیقه بعدش تموم تهران می دونند . نه این که آدم بدی باشه . اما قضیه همون دوست نادانه . نمی دونه چیو باید بگه و چیو نباید بگه . امروز بهش گفتم خیلی بی جنبه اااااااای

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

۱- داشتم تو تی وی پرشیا فیلم فلسفی عشقی می دیدم که حسابس منو به فکر فرو برد . موضوع فیلم جالب بود هر چند که شاید بازی هاش چندان خوب نبود .

۲- صبح داشتم برنامه ورزش و مردم می دیدم که آقای تاج از اعضای فدراسیون فوتبال اومد می گفت الان شرایط طوری هست که حتی بخوان تو محلات هم مسابقه برگزار کنند باید از فدراسیون اجازه بگیرند . اس ام اس فرستادم که آیا آقای تاج اجازه می دن ما تو خونمون بازی کنیم .

۳- امروز پرسپولیس برد. اینجور بازی کردن و اینجور برد گرفتن نه منو راضی می کنه . نه دردی از پرسپولس دوا می کنه .

۴- اوایل که می اومدم نت زیاد به خیلی ها اعتماد نداشتم . بعداااااااااااااااا  اعتماد پیدا کردم . الان دوباره دارم می رسم به نقطه اول .

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

 صبح کار بانکی داشتم . از طرفی هم دوستم کامپیوترش مشکل داشت تلفنی واسش حل کردم . این تعمیرکاره هم تموم بعدازظهر علافم کرد که زنگ می زنه وخبری نشد . اینطوری  تنها روز بیرون رفتن من هم تموم شد .

چند روز پیش تو محیط کار داشتم با یکی از همکارهای زن صحبت می کردم . بحث اینترنت  اومد وسط گفت می ری تو نت چکار می کنی . گفتم به سایت هایی که علاقه دارم سر می زنم . به وبلاگهای دوستام سر می زنم . وبلاگ می نویسم . چت می کنم ....

پرسید چت هم می کنی گفتم آره مگه ایراد داره ؟ گفت با کیا چت می کنی . گفتم دوستام ... دختر ، پسر ، زن ، مرد ( حالا اینجا برداشت نشه که من تموم مدت تو نت در حال چتم .این بخش فکر کنم در ماه بطور میانگین یکی دوبار بیشتر اتفاق نیفته . اما مساله حساسیت طرف بود. ) گفت : اه مگه زنها هم چت می کنند . گفتم مگه ایراد داره ؟؟؟ گفت آره درست نیست زن چت کنه ؟ گفتم : چرا من این ور دنیا نشسته ام و طرفم اون ور دنیا واسه چی درست نیست ؟؟ گفت خوب کلا درست نیست زنی که ازدواج کرده با یه مرد دیگه  وقت بگذرون . گفتم : الان من که دارم با شما صحبت می کنم اگه اینطوری بخوای حساب کنی که گناهش بیشتره . تازه شما بچه هات همسن من هستند حالا یه کمی هم کمتر  ......

من نمی دونم که این حرف درستیه یا نه . اما فکر می کنم انقدر برای نت و چت کردن تو ایران تبلیغ منفی شده که آدمی که چت می کنه باید مثل قاچاقچی مواد مخدر کارشو پنهان کنه .

 


الان شبکه تازه تاسیس بی بی سی داره یه گزارش جالب در مورد جراحی دماغ در ایران پخش می کنه

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

چشام بدجور می سوزه .امشب خیلی بی حوصله ام . نه حوصله نت دارم نه ماهواره نه مطالعه نه گوش دادن به نوار انگلیسی نه موسیقی نه فیلم و .............. . تو اینجور مواقع باید چکار کرد ؟فردا هم باید برم دوربینو پس بگیرم . طرف می گه صدتومان هزینه داره


یادم باشه امشب قرار بود یه بحث مهم کنم که حالش نبود .
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

روز بدشانسی

صبح که دیدم برف نمی اومد قرار شد برنامه ای که دیروز به خاطر بارش برف لغو شد  امروز انجام بدم . وقتی که داشتم از شمال می اومدم یکی از بچه ها دوربین یلم برداری خودشو که ایراد داشت داد به من و گفت ببرش نمایندگی واسه تعمیر . از طرفی هم یکی از بچه ها زنگ زد و ازم خواست قیمت گوشی بگیرم . از شرکت اومدم بیرون . رفتم تا رسیدم به محلی که پارسال یه بار رفته بودم اونجا . هر چی گشتم خبری از نمایندگی نبود آخرش از یکی پرسیدم گفت نمایندگی از اینجا رفته به فلااااااااااان جا . بزرگترین مشکلی که من تو این چندسالی که تو تهران هستم به اون برخوردم اینه که خیلی از مردمش محله های شهرو نمی شناسند . این یعنی این که اگه یه جا رو نشناسی حسابی حالت گرفته است . حالا من به زور یه تلفن سکه ای گیر آوردم تا ۱۱۸ رو که هر کاری کردم با موبایل نگرفت گیر بیارم آدرسی شماره تلفنی چیزی پیدا کنم . رفتم زنگ بزنم گوشی موبایلم از دستم افتاد زمین و ..... رو صفحه اش یه خط کوچیک افتاد . حسابی داشتم دیونه می شدم . گوشی که ماه گذشته با قیمت بالا خریدمش سر هیچ و پوچ روش خط افتاد . حالا نکته جالب اینه که در حینی که داشتم با عصبانیت شماره می گرفتم و خبری نبود یکی اومد گفت تلفن قطعه ببین یکی داره کنارشو تعمیر می کنه . با عصبانیت و در حالی که به زمین و زمان فحش می دادم . بی خیال دوربین شدم و اومدم چهارراه ولی عصر تا برم جمهوری سراغ گوشی ..... تو راه یکی منو دید گفت آقادوربین و داری واسه تعمیر می بری . گفتم آره و اون منو به یه جایی برد که دوربین رو تعمیر کنه .من دوربینو گذاشتم اونجا . تو اون لحظه اونقدر اعصابم داغون بود که اصلا نفهمیدم طرف کی هست و دوربینو بهش دادم .... اما به هر حال گفت تا فردا تعمیرش می کنه . اومدم برم سراغ گوشی قیمت که اول می گرفتم بودمثلا ۲۳۰ وقتی می گفتم حالا پس از این که گوشی رو تست می کردیم می گفت البته باید ۱۰ تومان هم حداقل روش نرم افزار و برنامه و از اینجور داستانها بریزم که من پس از یک ساعت بی خیال شدم کلا . اومدم ناهار خوردم وقتی رسیدم خونه دیگر ساعت سه ونیم شده بود و وقت سرکار رفتن نبود .اومدیم خونه دو دقیقه بخوابیم که تلفن هی شروع کرد به زنگ زدن ..........

مرجان که از علاقمندان به گوگوشه یه سایت برای گوگوش راه اندازی کرده . می دونم تو این مدت خیلی زحمت کشیده . می تونید به سایت شاه ماهی هنر ایران زمین برید و ضمن استفاده از مطالبش در صورت تمایل با نظرات و نوشته هاتون به اون در ادامه کارش کمک کنید .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

قسمت اول این پست یه کمی اخلاقی نیست .لذا می تونید نخونید اما من چون باید تو خلوتم حرفهامو بزنم اینجا می گم :

من واقعا از این دوستان خودم  که متاهل هستند تعجب می کنم . اصلا نمی تونم بفمم که اونها واسه چی این همه دنبال فیلمهای( سه ایکسی ) می رن و براش له له می زنند . بعد حالا جالبه که همه اونها ادعای خانواده دوستی و رابطه دوستانه با زن و خانواده خودشون رو دارند . حالا باز اگه آدم مجرد باشه شاید توجیهش بشه کرد . اما مرد متاهلی که مخفیانه دنبال اینجور فیلمها می ره... اونم نه یکی دوبار ... به نظر من با مردی که با زن دیگه ای بجز همسرش رابطه داره هیچ فرقی نداره . یعنی اون هم اگه زمینه فرهم بود همین کارو می کرد اما حیف که مسایلی مثل ترس و ... جلوشو می گیره . بنظر من این جور ادمها هر چی هم که ادعا کنند به خانواده خودشون علاقه ای نداند ................................

امروز تهران برف می بارید از صبح ( صبحی که من می گم یعنی اون موقعی که هنوز خروس از تو لونه اش بیرون نیومده ) که می رفتم سرکار تا عصر که بر می گشتم این ماجرا ادامه داشت . امیدوارم بارندگی ادامه پیدا کنه . امسال تا الان خبری از سرما نبود ........

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

بعضی ها سیستمشون اینجوریه که خوششون می آد دور و ورشون شلوغ باشه . همیشه یا باید تو مهمونی باشند یا مهمونی بدن . تو مهمونی هاشون هم باید پر باشه از سروصدا . بعضی ها هم سالی یکبار فامیلاشونو دعوت نمی کنند . مثل این دوست من که می گه در طول این شش هفت سالی که با خانمش ازدواج کرده تنها یه بار عموی خانمش اونا رو  به خونه اش دعوت کرده اون هم وقتی بوده که از مکه اومده بود .

خوب اونی که بالا گفتم تو بحث اجتماعی بود . اما تو زندگی شخصی هم بعضی ها دوست دارند دور و ورشون و شلوغ کنند . با هر چی که دم دستشون می آد . از کاغذ و روزنامه گرفته تا وسایل عجیب غریبی که خودشون هم نمی دونند چیه ولی می گن حالا بذار باشه یه روزی بکار می آد . باز هم نمونه اش دوستمه که هروقت تو محیط کار یه چیزی رو تواینترنت می بینیم می گه اینو واسم بگیررررررررر . یا هر جزوه نوشته مقاله در مورد هر موضوعی که باشه سریع بهش علاقمند می شه و نگهش می ده . بهش می گم اینا رو می خوای چکار .اصلا وقت خوندنشونو داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نتیجه بحث فوق اینه که من امروز کلی از چیزهایی که از مدتها قبل تو محیط کارم بود رو ریختم بیرون . اینقدر که آخرش به نفس نفس افتادم . به نظر من هر چیزی که در موردش شک کنی که باید دورش بندازی یانه بهتره که دورش بندازی ... هر چیزی که برات مهم باشه هیچوقت در مورد دور انداختن یا فراموشیش شک نمی کنی .......

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

امروز یکی از همکارهام که خیلی سابقه کار داره یه جایی گیرم آورد . عجیب بهم می گفت که تو حیفی حتما ادامه تحصیل بده و از این جور حرفها  ........ هر چی هم من می خواستم دو کلمه صحبت کنم اون دوباره تکرار می کرد . آخرش ازش خداحافظی کردم و اون البته از ۲۰۰ کیلومتری حرفشو تکرار می کرد . البته من خودم قبلا به این موضوع فکر کرده بودم . اما به نظر تو مملکتی که لیسانسش هم نمی تونه یه کاری در ارتباط با مطالبی که خونده پیدا کنه درس خوندن تو مدارک بالا وقت تلف کردنه . باید زودتر بدویی دنبال پول . یه استادی زمان تحصیل داشتم که مدرک دکتراشو تو انگلستان گرفته بود . یه روز به یکی از بچه ها که از هولش ۲۴ واحد هر ترم بر می داشت و درسخون بود می گفت تو اینقدر داری می دویی فکر می کنی چه فرقی با اینا داری . اشاره اش به ما بود . اینها ۵ سال درس می خونند و تو دانشگاه لذت می برند و از فرصتهاشون استفاده می کنند . اما تو بعد از این همه سال که رفتی و مثل ما دکترا گرفتی تازه باید بیای از اول شروع کنی و دنبال خونه و ماشین بدویی .

امیدوارم این پست جنبه منفی نداشته باشه . من الان مطالعه می کنم . اما برای دلم . چیزهایی رو می خونم که دلم می خواد . روزها حتما به سی دی زبان گوش می دم . وقت کنم اسپانیایی می خونم . کتاب کامپیوتر می خونم . حتی مجله ها و روزنامه ها و کتابهای جانبی از قبیل شعر و داستان و تاریخ و سیاسی و مذهبی و ........ اما فقط واسه خودم مطالعه می کنم .

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

بالاخره خانه رسیدیم . یعنی از خانه به خانه رسیدیم . هوا که حسابی تابستونیه . شمال هم که خوب بود. تو راه برگشتم هم با یه راننده نشستیم به اختلاط . من عجیب به اختلاط با راننده ها علاقه دارم . نکته جالبش اینه که این آقاهه یه آدم کله گنده از آب دراومد که از بد روزگار داره مسافرکشی می کنه و کلی هم دلش پر بود از این روزگار. اما در مسیر رفتنم تا ترمینال در روز یکشنبه کنار پلنگ صورتی نشستم از اونجا که این اتفاق جالبتره تو ادامه مطلب اینو می آرم . اگه یه روزی اون کتاب رویایی رو که دلم می خواد بدم واسه چاپ دادم اینو هم حتما توش می آرم اگه هم نشد که الان  اینجا براتون میگم تا تو دلم نمونه که ماجرا رو واسه کسی تعریف نکردم .

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

روزهای عزاداری داره می رسه .

این روزها این سالها برای من تبدیل شده به یک جور جنگ داخلی . قدیمها وقتی بچه بودم چقدر با این روزها حال می کردم . اما وقتی بزرگتر شدم دیگه این ایام واسه ام اون روزهای پاک قدیم نشد . کم کم فهمیدم مراسم عزاداری اون چیزی که من ازش تصور داشتم تو بچگی نیست . چه اتفاقاتی که توی این مراسمها نمی افته . چه ریا و خودنمایی هایی که انجام نمی شه . الان می رم و در گوشه ای می ایستم و می بینم صفهای عزاداری رو که در کوچه های تاریک چهار تا سینه زن دارند و در جاهای خلوت و شلوغ صفشون چهارصد نفره می شه . می بینم که برای زنجیر زدن باید بدنت مثل بدن رانی بازیگر هندی انعطاف پذیری داشته باشه تا تک نزنی . می بینم کوچه های تنگ و تاریکی رو که اگه با چراغ قوه تو اونها نری پات بین دخترو پسرهایی که اونجاها افتاده اند گیر می کنه . می بینم آدمهایی رو که واسه شام و ناهار دادن حسابی خرج می کنند و مثلا حاضر نبودند دو روز قبلش دوستشونو کنار خیابون آدم حساب کنند .می شنوم چشای قشنگ عباس و زوزه سگ رقیه و ............... و احساس می کنم بعضی وقتها که انرژی دوبرابر پیدا کردم مثل کسی که به موادمخدر دسترسی داره

از فردا دارم می رم که دوباره ببینم ...

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

باز هم من ...........

مهمونهام امروز رفتند . روزهای خوبی داشتیم . فرستادمشون شمااااااااااااااااال . همانجایی که می گن هوا سرده بارندگیه . ما که تو تهران بجز آفتاب چیزی نمی بینیم . البته یه شب بارون اومد ولی بخیر گذشت . امروز گذارم افتاد به انقلاب . زمان نماز جمعه بود و جلوی دانشگاه هم حکومت نظامی بودو کل مسیر تا چهار راه ولی عصر بسته بود که مجبور شدیم محاصره رو بشکنیم و برای ماشین گرفتن تا اونجا پیاده بریم .  در برگشت هم دیدم مردم دارن از دانشگاه می آن بیرون به سرعت برق حرکت کردم .امروز کانال پی ام سی داره بهترین های گوگوش رو پخش می کنه(قابل توجه مرجان ) من هم هر چی دنبال فلشم گشتم پیدا نشد و تنها زمانی پیدا شد که برنامه تموم شد . اما دقایقی پشت صحنه فیلم کودک درون که همیشه اسمش یادم می ره رو دیدیم . دیگر ملالی نیست جز دوری شماااااااا

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 

 

این آپ دیشبم بود :

دیشب مهمون داشتم . یکی از دوستام بهم زنگ زد که چون نیاز به پول داشت امروز پول به حسابش واریز کردم . از طرفی وقتی به محل کارم رسیدم دیدم طبق معمول بلایی سرکامپیوتر آوردند که هیچ نرم افزاری رو باز نمی کنه در نتیجه تموم تلاش من امروز نصب ویندوز بود .

نکته جالب اینه که یکدفعه نمی دونم چی شد که من از دیروز بعد ازظهر همش فکر می کردم دوشنبه است و دیشب منتظر برنامه نود بودم . امروز هم واقعا هنگ بودم یعنی یه ساعت فکر می کردم امروز دوشنبه است بعد ساعت دیگه خوبخود مثل ساعت کامپیوتر روسه شنبه قفل می شد . این حالت ادامه داشت تا عصر امروز در دقایقی که فکر می کردم امروز سه شنبه است یکی از دوستام بهم زنگ زد و وقتی در بین جملات فهمیدم که امروز دو شنبه است رفتم سراغ تقویم تا بطور کامل به این روز پر از هنگ بودنم ادامه بدم . تازه اول صبح هم هر چی گشتم شماره حساب دوستمو که دیشب گذاشته بودم تو جیبم پیدا نمی کردم . بعد اومد بهش زنگ بزنم یکی دیگه گوشی رو گرفت معلوم هم بود تازه بیدار شده (ساعت9 ) با صدای لطیفش می گفت بله .... یعنی شماره هم اشتباه بود . در ادامه دقایقی قبل اس ام اسی داشتم از همراه اول که نوشته بود غزه کربلاست امروز عاشوراست . معلومه که اونها هم اشتباه گرفته بودند .  به این صورت روز ملی اشتباهات به پایان رسید اگه تا آخر شب اشتباه دیگه ای بوجود نیاااااااااااااااااااااد .

 اما در ادامه گویا بلاگفا هم هک شده بود و پیغام زیر رو در ورود نمایش می داد تا روز ملی هنگ کامل شده باشه .

Hmm, www.blogfa.com isn't loading right now.

The computers that run www.blogfa.com are having some trouble. Usually this is just a temporary problem, so you might want to try again in a few minutes

 


امروز پرسپولیس باخت تا نتیجه داشتن یک مدیرعامل استقلالی که با بی تدبیری تیمو به دست یک مشت جوان بی تجربه داده مشخص بشه . یادش بخیر شش ماه پیش هی ما تو سرمون می زدیم که بابا این آقا استقلالیه و هیچکی گوشش بدهکار نبود .

چند شب پیش داشتم بازی تیم ملی رو می دیدم گل ایران اینجوری بود که برهانی شوت می زنه توپ می خوره به تن یکی دیگه از بازیکنهای ایران و اون می چرخه و توپ می ره تو گل و برهانی کل زمینو می دوه و خوشحالی می کنه ... نکته جالب اینه که برهانی قبلا تو استقلال هم چندبار از این کارها کرد . از اون روز به بعد من هر وقت یه بازی رو می بینم که توش گل ردوبدل می شه با خودم می گم الان برهانی داره خوشحالی گل زدنو انجام می ده .

آخر هفته مهمون دارم یعنی از فردا

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

دیروز هوس کردیم بنشینیم پای برنامه زن امروز . در این برنامه کتابی رو ازیک نویسنده ایرانی به اسم پردیس مهدوی به زبان انگلیسی معرفی کرد . خانم که تو دانشگاه استاد دانشگاهه اومده تو ایران و با یه سری از بچه های اهل پارتی و زنهای خیابونی گشته و به این نتیجه رسیده که جوانهای ایرانی قبل از ازدواج با۲ تا ۶۵ نفر رابطه جنسی دارند . حالا این که من دیشب بقول نوشا شبیه علامت سوال بودم فکر کردن به این موضوع بود . آخرش هم یه ایمیل فرستادم برای این برنامه که بابا من هر چی فکر می کنم یکی دوتا رو می شه قبول کرد اما حیوونها هم با ۶۵ تای دیگه رابطه جنسی ندارند این درست نیست که این خانم که اسم خودشو گذاشته استاد دانشگاه بره با اونایی که پارتی می رن بگرده و در مورد کل جامعه تئوری بده .

امروز یکی برام دوتا پوستر از تام کروز و ایگلسیاس آورد . اما رفتم یه مجله بخرم حواسم نبود که این مجله همون مجله ماه قبله بیش از ۲۰۰۰ تومان براش پول دادم ...

این هم غزه در امروز ...............

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت   توسط گمشده 

 

صبح که از خواب بیدار شدم خیلی بی حوصله بودم .نمی دونم چطور بود که از همه شاکی بود . خانواده ، دوستان فامیل همکارها و حتی دوستان اینترنتی ام ........... احساس می کردم که همه یه جور دست به دست هم دادند تا اذیتم کنند . احساس می کردم این که واقعیتها رو بیان می کنم مورد قبول هیچکی نیست . فکر می کردم همه دوست دارند در رویا زندگی کنند و به آدمهایی که اونها رو می برند تو رویا احترام می ذارن . با خودم فکر کردم همه انسانهایی که دور و برم هستند دارن فیلم بازی می کنند و از این چیزها که خیلی وقته تو این وبلاگ می نویسم  ... شروع این تفکرات هم از اتفاقی بود که تو محیط کارم افتاده بود ... حس کردم مثل بچه ایی شدم که خوابش کم بوده و بیخود بهانه می گیره . دوباره خوابیدم تا ساعت 12 بعد که بیدار شدم تموم این افکار مزاحم از ذهنم رفته بود . پا شدم رفتم بیرون  ناهار خوردم  . بعد اومدم تو خونه یه کمی از شماره جدید مجله نسیم هراز و خوندم بعد هم راه افتادم رفتم بیرون و تا حدود ساعت 7 بیرون بودم که حوصله اینکه بگم کجا بودمو در حال حاضر ندارم . چون خیلی زیاده .

تو مجله نسیم تو صفحه های ابتدایی مطلبی نوشته بود در مورد دادگاه دختری که به صورتش اسید پاشیده شده . عکس دختر تو دادگاه بود که دوتا چشمش تخلیه شده بود و صورتش سوخته بود و یه عکس هم از دوران قبل از اسید پاشی از خودش تو دستش بود که واقعا دختر خوشگلی بود ... خیلی دلم گرفت . اول این که گفته شده این پسر دانشجو بوده . بدم اومد از جایی که من یه روز توش درس خوندم و امروز اینها توش هستند . البته در زمان من هم دانشجوی خلاف بودند تو دانشگاه اما دیگه قاتل نبودند . وقتی درها رو همینجوری باز کنه نتیجه اش این می شه  .................

بحث دوم این بود که قاضی برای این پسر مجازات مقابله به مثل رو در نظر گرفته بود . هر چند که این مجازات چشمهای دختر رو بهش برنمی گردونه اما شاید به حق نزدیکتر باشه . اما با این وجود کارشناسان دادگاه می گفتند این مجازات انجام نخواهد شد و احتمالا چند سال پسر زندانی بشه . داشتم با خودم فکر می کردم که چه حکمی می تونه برای این آدم مناسب باشه تا این که به این نتیجه رسیدم حالا که قراره این آدم زندانی بشه بهتره ایام زندانش تو یکی از باغ وحشهای ایران باشه ... فکر کنم تنها جاییه که لیاقتشو داره .

پ . ن :

 1-میلاد پیام آور صلح و رحمت مسیح برهمه دوستان عزیزم مبارک باد . چقدر عالیه واقعا که انسان آدم مورد علاقه اش رو این طور معرفی کنه ..........

2- حاج آقا علیپور فرمودند تماشاگران پرسپولیس بی فرهنگ هستند تصمیم گرفتم برای این که حرف حاج آقا اشتباه در نیاد در اول فرصت برم ورزشگاه آزادی و از خجالتش در بیام . آدمی که به همراه تیم ملی تو جام جهانی حسابی بخور بخورکرد حالا حرف از فرهنگ می زنه .

 کریسمس در عراق

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

سلاااااااااااااااااااااااااااااام

خواهرم اومد اینجا دیشب با شوهرش مهمونم بود . از وقتی هم اومد فقط تو آشپزخونه مشغول بود . بعدش هم امروز صبح رفتند قم . به من گفتند می آی بریم جمکران . من هم گفتم من به این مسجد اعتقاد ندارم واسه همین نمی ام اونها هم گفتند البته ما بیشتر داریم واسه خرید می ریم و این که با یکی از فامیلهای شوهرش اونجا قرار داشتند .

امروز هوااااااااااااااااااااااااااااااااااا خیلی آلوده بود . مه دود تو ارتفاع پایین تر از قد انسان دیده می شد . آری اینگونه بود که من اینترنت اکسپلورر ۷ را دانلود کردم و احساس می کنم که بهتره . یعنی شبیه موزیلا هست که با اغفال دوستان حذفش کرده بودم .

این خانم همسایه ام واقعا فکر کنم مشکل دارررررررررهااااا . دیشب صداشو شنیدم که می گفت شهروز بیا اینجا . حالا من تو این فکر بودم که دیدم منظورش از شهروز گربه است . خوبه که حالا اسم یکی از همکارهااااااااااااااااام شهروزهاااااااااااااا. بعد چند دقیقه بعد صدای جیغش بلند شد . فهمیدم که شهروز رفته تو اتاقش و اونو عصبانی کرده .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 

مادري بود و دختر و پسري
پسرك از مي محبت مست
دختر ار غصه پدر مسلول
پدرش تازه رفته بود از دست
يكشب آهسته با كنايه طبيب
گفت : با مادر اين نخواهد رَست
ماه ديگر كه از سموم خزان
برگها را بود بخاك نشت
صبري اي باغبان كه برگ اميد
خواهد از شاخة حيات گُسست
پسر اين حال را مگر دريافت
بنگر اينجا چه مايه رقت هست
صبح فردا دو دست كوچك طفل
برگها را به شاخه ها مي بست

اگر خدا بخواهد وبلاگها با سرعت اینترنت ایران باز می شود ...................

پ . ن : احتمالا چند روز آینده مهمون دارم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت   توسط گمشده  | 
 
  بالا