|
تمام روزهای من
|
||
|
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد |
با چند تا از همکارها برای کاری رفتیم بیرون . وقت برگشت یعنی نیم ساعت قبل بازی پرسپولیس جلوی ورزشگاه آزادی بودیم . به بچه ها گفتم حالا که اینجا هستیم بریم فوتبال پرسپولیسو ببینیم . امان از مردهای متاهل که زن ذلیل می شن و هزار مدل بهانه جور می کنند . امروز پرسپولیس برد . ولی حرکت دروازه بان ابومسلم خیلی عجیب بود . انگار نه انگار که تا قبل از گل پرسپولیس خودش مشغول وقت کشی بود . طرفای ساعت 7 بود داشتم به نوار انگلیسی گوش می کردم . یه دفعه خواب عجیبی به من حمله کرد .یعنی آخرای نوار دیگه نمی فهمیدم چه خبره . رفتم نیم ساعت خوابیدم . از وقتی که چند هفته پیش یه فیلم تو کانال پرشیا دیدم که تو اون دختره بازیگر فیلم که بیماری قلبی داشت یهو خوابش می گرفت و نمی تونست خودشو کنترل کنه . می گم نکنه بیماری قلبی گرفتمو خبر ندارم . الان هم داشتم اهنگهای موبایلمو بروز می کردم .
پ . ن :
1- امسال که من هنوز نمی دونم برنده های جشنواره فیلم فجر کیا بودند از هر کی می پرسم خبر نداره .
2- ایران و تاجیکستان و افغانستان می خوان کانال مشترک تلویزیونی بزنند . حالا این کانال چطور در می آد خدا می دونه . ولی غصه نخورید هزینه های مالی اونو ایران قراره بده .
وقتی آدم بیشتر وقتش به خواب بگذره چیزی واسه آپ کردن پیدا نمی کنه .![]()
امروز دوستمو سرکار گذاشتم شدید که البته شرح آن در این مقال نمی گنجد . امروز بالاخره تیم اینترنتی ام اولین بازی نتشون انجام داد . قابل توجه اونهایی که می گفتن این تیم به جایی نمی رسه . امروز در زمین حریف 5-1 به پیروزی رسیدیم . ای کاش می شد بازیکنها حضور خارجی داشتند تا امشب با هم می رفتیم رستوران برای تشکر . دیگه فردا هم که تعطیله . خدایا روزهای تعطیل ما را بیشتر بفرما ...
یه سوال می پرسم فقط بعد از این که اولین بار سوالو خوندین سریع جواب بدید . برای این که تقلب هم نشه شرح سوالو اینجا می آرم . خود سوال تو ادامه مطلب . ببینم کی می تونه اولین بار بعد از خوندن – روی اولین بار تاکید کردمااااااااااااااااااااا – جواب بده :
فرض کنید راننده اتوبوسی هستید . (بی آر تی فرض بهتریه ) تو اتوبوس 32 مسافر هستند . در ایستگاه اول 3 نفر به اتوبوس سوار می شن و 4 نفر پیاده می شن . در ایستگاه بعد 6 نفر سوار می شن 2 نفر پیاده می شن . در ایستگاه بعد کسی سوار نمی شه 2 نفر پیاده می شن . تو ایستگاه بعدی 3نفر سوار می شن 5نفر پیاده . در ایستگاه بعدی 7نفر سوار می شن و باز هم دونفر پیاده می شن . تو ایستگاه بعدی 4نفر سوار می شن و 1 نفر پیاده می شه . تو ایستگاه بعد فقط 4 نفر سوار می شن و اوتوبوس به سمت ایستگاه آخر راه می افته ....
دربی مساوی شد مثل همه روزهایی که قرار بود مساوی بشه . اول اینکه شوت جباری رو خودش هم تو خواب نمی دید بره تو گل . این هنر فقط از دست دروازه بان پرسپولیس بر می اومد . آبشار علیزاده هم که دیگه جای بحث نداره . خدا رو شکر می کنم که این روزها آخرین روزهای دخالت پیروانی تو مسایل فنی بود مثل خیلی های دیگه ... . من وقتی ترکیب پرسپولیسو دیدم سر در نیاوردم با چه سیستمی می خواد بازی کنه . لااقل وینگادا روی نیمکت بود که جرات دو تعویضو داشت . تا دقیقه 93 هرجور فحش بود تقدیم بازیکنهای بی خاصیت تیم و مربیشون کردم . بعد از گل هم از خجالت سیستمی در اومدم که فقط دنبال اینه که بازی مساوی بشه . اصلا این فوتبال بود که خوشحالید با یه داور ایرانی برگزار شد . این بازی رو یه بچه 5 ساله هم می تونست داوری کنه . یادش بخیر مجتبی محرمی بهروز رهبری فر کرمانی و.... توی زمین از شدت تعصب وعلاقه واسه برد چاقو کشی می کردن . الان یه سری سوسول قرتی ریختن تو تیم یه شوت محکم نمی زنند که النگوهاشون نشکنه ... . کلا دیشب اعصاب نداشتم . حالا از اون طرف این جناب بهروان اومده تو تلویزیون هر چی ازش سوال می کنند ربطش می ده به بازی جوانمردانه و قضاوت خوب داور ایرانی . همون آقایی که در اول بازی یاد( صفر ایران پارک ) – به اسم دقت بشه – رو گرامی می داره . صبح سرکار بودم . حالا من و یکی دوتا دیگه می گیم بازی تبانی بود دو سه تا دیگه دارن خودشونو می کشن و کم مونده اشکشون در بیاد که سیاسی نبود . بابا من که متعصب ترین پرسپولیسی دنیا هستم می گم بازی تبانی بود . حالا شما از ما هم می رین جلوتر . دیگه هیچی . کلا حال هیچکاری نیست . فکر کنم الان فقط هایده می چسبه .
برای مستانه که با سه تار زندگی می کنه
برای نیلوفر که ترانه گلنار مدتی پس زمینه وبلاگش بود
برای اونهایی که منو چند سال عقب بردند
و به یاد دوستم که تنها خاطره خوب اون روزهام بود
تو خوابگاه نشسته ام در معدود روزهایی که تو محیط دانشگاه هستم . شب شده و من روی تختم ولو شدم و دارم روزنامه های زنجیره ای اصلاح طلب و می خونم . روزنامه هایی که دوستام تو اتاق بغل به خونشون تشنه اند . صدای ساز سکوت مرگبار خوابزده ما رو می شکنه . کسی داره غمهاشو با پرده های موسیقی بیرون می ریزه ... .
سه تار تو دستاش داره ناله می کنه . زمان چه زود می گذره . روزهای ما شده گوش دادن به نوارها و ترانه های موسیقی اصیل ایرانی ... و دلتنگی های ما شده یه سه تار که منتظر انگشتهای هنرمندیه که دلشو بلرزونه . شب می شه و بچه ها یکی یکی جمع می شن . امشب برنامه داریم . باز اتفاقی افتاده و باز هم باید با موسیقی همراه بشیم . امشب کمانچه هم اینجاست . – کمانچه سازیه که صداش خیلی شبیه ناله انسانه . ولی من عاشق سه تارم . این پسره رو می بینی اولش رفت گیتار خرید بعد اومد گفت گیتار بدردم نمی خوره رفت سراغ تار . حالا اومده به من می گه بهم کمک کن می خوام برم تو کار سه تار ... راستی تو چرا تو جلسات موسیقی که بچه ها می خونند چیزی نمی خونی . – من ... ! وقتی صدای ساز کنارم بلند می شه دهنم قفل می شه . هر چی تو ذهنمه از یادم می ره .- و خودش شروع می کنه به خوندن : دختر زیبا امشب برتو مهمانم ...
دلم گرفته. از تموم دنیا متنفرم . دنیایی که داره با تمام وجود تلاششو می کنه تا هرجوری هست بهم ثابت کنه رسما عددی نیستم و کم آوردم . سه تار باز اومده جلو : گلنار.... گلنار.... بیا تا که در غمت ناله سرکند عاشق وفادار ... . اشک در چشمهاش حلقه زده . – ببین این هیچ وقت ترانه گلنارو نمی خونه . چون اونو یاد عشقش می ندازه .... و من نمی فهمم که الان کمانچه داره ناله می کنه یا یه آدم .
نوار گلبانگ اولین کار شجریانه . اینو واست خریدم حالا که دارم می رم هر وقت گوشش کردی به یاد من باش . چند روز بعد البته نوبت من بود . نوار (تنها ماندم ) اصفهانی رو خریدم دادم بهش و گفتم اینو من واست گرفتم تو هم با این به یاد من باش . نوارو دید و خندید و من فهمیدم که اون با خنده اش داره می گه من اونو اصلا به عنوان خواننده قبول ندارم . – می فهمم اما تو انتخاب این نوار یه دلیلی وجود داره که به نظر من مهمه ... .
نمی دونم بالاخره فهمید یا نه ... من با اون نوار زیباترین و به یادماندنی ترین روزی رو که تو اون چند سال داشتم به اون هدیه کرده بودم .
پ . ن : این وبلاگ روزانه نویسی باقی می مونه .
صبح رفته بودم عابر خدا رو شکر که باز داره اسفند می آد و باز از همین الان دستگاهها رسما خرابند . به هر جون کندنی بود با مبلغی که دم دستم بود رسما 300000 تومان جور کردم تا کرایه خونه رو بدم . البته کرایه ماه بهمن و اسفند و با هم پرداخت کردم چون می دونم تو بهمن وقت این کارو ندارم . عصر هم رفتم انقلاب . یکی دوتا سی دی که دنبالش بودم گیر آوردم . از اونجا هم رفتم به یه فروشگاهی که یکی دوبار ازش لباس خریدم . دنبال یه شلوار پارچه ای بودم برای وقتی که می رم سرکار . شلوارو تنم پوشیدم صدای یکی رو شنیدم که اومده تو مغازه آقا شلوار لی داری . از اتاق پرو اومدم بیرون تا چشم طرف افتاد به من گفت آقا شلوار پارچه ای می خوام . از همینهایی که تو تن این آقاهه . اصلا همین رنگ همینو می خوام . حالا من خشکم زده . به فروشنده می گم آقا من همینو می خوام بده به من دنبال رنگ دیگه ای نگرد . از اول قرارمون این بود که من اینو فقط رفتم اینو تست بزنم . البته فقط می خواستم روی اون طرفو کم کنم ... بعدش نمی دونم چی شد وقتی از اتاق پرو اومدم بیرون طرف رفته بود .
فردا هم که دربیه . من تموم امروز مثل همه دربی ها دچار بیش فعالی شدم . یه انرژی شدیدی تو من وجود داره . حیف که پایه ورزشگاه رفتن ندارم . هر چند که شنیدم قراره بازی فردا 0-0 مساوی تموم شه .
امروز تهران بارون شدیدی بارید . واسه فوتبال یه کمی زودتر اومدم خونه . چه لذتی بردم وقتی گل مساوی کره به دروازه ایران رسید . و چه افسوسی خوردم که اون توپ به تیر دروازه اصابت کرد . گزارشگر بازی جناب خیابانی روی عدد 70000 قفل کرده بود از همون اول بازی که تماشاگر تو ورزشگاه نبود تا آخرش که جمعیت اومده بودند آمارو 70000 نفر اعلام می کرد . گیر هم داده بود هر جوری که بود می خواست بگه باقری امروز خوب بازی کرده . باقری امسال این همه بازی درست و حسابی تو پرسپولیس انجام داد این آقا این بازی باقری رو بهترین بازی چند سال اخیرش می دونست .
آقا امروز ما با این تیم آلمانیه بازی کردیم 7 گل دریافت نمودیم حالا خوبه که گل اولو ما زده بودیم ولی فکر کنم سایت مزخرفیه نمی دونم چرا اینقدر ازش تعریف کرده بود تو مجله . در حین بازی هیچکاری نمی تونی انجام بدی فقط باید تماشا کنی بینی کامپیوتر دلش به حالت می سوزه یا نه .
در راستای این که کلا تنوع طلب هستم امروز رفتم ادوکلن جدید بخرم . اونجا اینقدر ادوکلن ها روزیر و رو کردم تا رسیدم به هایپ . ولی الان که اومدم خونه اصلا از بوش راضی نیستم . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چه بادی می آد الان ....................
الان یه نفر از هلند برام آرزوی موفقیت کرد .![]()
امروز داشتم فیلم کشتی گیر رو می دیدم که داستان یه کشتی کج کار آمریکایی بود که تو دنیای بیرون جایی واسه زندگی نداشت . آخر فیلم هم با یه ایرانی - امریکایی به اسم آیت ا... مسابقه می داد . دیگه هیچ .
پ . ن : من فکر می کنم بار اساسی دولت فعلی ایران بر روی دوش زنان هستند . یعنی حکومت ما در حال حاضر بواسطه این که در بین زنان جایگاه داره مستحکم شده . مثلا شما تو راه پیمایی ها و شعار دادنها فقط صدای کوبنده زنان رو می شنوید . یا مثلا سفره ها و جلسات مذهبی و ... در بین دنیای زنها خیلی زیاده . از آنجا که مردان جامعه هم زن ذلیل هستند پس اوضاع روبراهه . خبری نیست جز دوری شما ...
من الان دیگه واسه خودم یه پا سرمربی هستم . یه تیم دارم تو اینترنت و الان یکی دو روزه دارم به امور تیم داری می پردازم . نکته اینه که تازه دیشب به من تایید برداشتن تیمو دادند . اما نمی دونم که کی تیم ما دوتا بازی برگزار کرد و هر دو رو باخت . خوب تیمی که مربی بالا سرش نباشه همینه . حالا از امروز دارم به کارها می رسم . چهارشنبه هم یه بازی تدارکاتی ترتیب دادم با فنرباغچه هامبورگ . ببینم بچه ها چکار می کنند حالا . واسه موفقیتشون دعا کنید .![]()
خبری نیست . جز این که نمی دونم امروز چرا یهویی ماشنهایی که به سمت تهران می اومدند زیاد شدند ..... و دیگر هیچ
به به ...... الان داشتم مردهزارچهره می دیدم ... من هم باید باز کردن قفلها رو یاد بگیرم
سوال هفته ) دوست رو واسه چی می خواین ؟ کسی باشه که باهاش درد دل کنید ؟ کسی که روزای سختی باهاتون باشه . جای دوست تو روزهای خوشی کجاست . اصلا بهشون فکر می کنیم .
پ . ن : امروز خاتمی تصمیم گرفت در انتخابات شرکت کنه .
تمام بدبختی های من
از تمام اتفاقات امروز بگذریم . دقایق پیش من چی کشیدددددددددددددددددددددددددم . تو حموم بودم واسه خودم اومدم بیرون می بینم برق نیست به دور واطرافم نگاه می کنم می بینم همه برق دارند الا من . یه چیزی گیر می آرم می پوشم تنم میآم بیرون که ببینم کنتور برق چه ایرادی داره . همین که می آم بیرون درو می بندم می فهمم چی شده .کلید همرام نیست . وااااااااااااااااااااااای . درحالیکه با عصبانیت می رم برقو وصل می کنم می بینم همسایه ام هم اومده می گه چی شده . می گم اینطوریه . می گه من داشتم می اومدم درست کنم چرا به من خبر ندادی . می گم حالا برو کلیداتو بیار . یه تلاش بیهوده . این درها هم که از بیرون آچارخور نیستند . آدرس یه قفل سازو ازش می گیرم . می رم بیرون . حالا تو این روز برفی تنم لباس درست و حساب هم نیست . دست می ذارم تو جیبم جیبهام خالیییییی . تو راه یه آقایی رو می بینم می گم کلیدساز تو دور و بر می شناسی . یه آدرس بهم می ده .می رم که می بینم تعطیل کرده . خوب این اتفاقات مال ۹ شبه . من همینطور که دارم می رم به سمت آدرس بعدی با خودم فکر می کنم امشب چکار کنم . الان تو جیبهام پول که نیست . دوستهام هم که همه متاهل هستند و زن جوون دارند . اینجا آشنایی هم که ندارم . امشبو تا صبح چطوری سر کنم . تو همین افکار به اخرین امیدم یعنی آخرین قفل ساز می رسم . بااااااااااااااااااااااااااااز بود . باور نمی کردم . سریع گرفتمش با خودم آوردم . تو راه بهم می گفت حتما حکمتی داره . من الان تو خونه نشسته ام ولی کاملا خالی شدم .
اتفاق مهم امروز اینه که ظاهرا قراره وینگادا بجای پیروانی بشه سرمربی پرسپولیس . خوب وقتی می گم مدیرهای ما این کاره نیستند اعتراض نباید کرد آخه مگه وقت قحط شده که الان در آستانه دربی مربی عوض می کنید قبلا خواب بودید یا بعد از بازی می مردید که آرامش تیمو به هم می ریزید .
دیگه هی چی اما ........
صبح داشتم شویی که مربوط به فیلم گاهی خوشی گاهی غم هندی هست و تو اون شاهرخ خان و امیرخان به همراه کاجول و رانی ایفای نقش می کنند نگاه می کردم . نکته ای که توی اون توجه منو به خودش جلب کرد دنیای رنگهایی بود که تو لباسهای اونها وجود داشت . انگار هر رنگی که تو دنیا می تونستی تصور کنی رو می تونستی اونجا پیدا کنی . یاد لباسهای خودم افتادم اولش که همیشه انتخابهای اولم مشکی یا سرمه ایی هستند . بعد یاد اون دوتا دختر با کلاسه که اون روز گفتم باهاشون همسفر بودم افتادم . رسیدیم جلوی یه هتل دیدم دارند با هم صحبت می کنند - ببین این هتلو که تازه ساختند دیدی می گن صاحبش خیلی پول خرج کرده ولی ببین چقدر رنگی درستش کرده چه لامپ های رنگی آورده تو حیاطش . خیلی بدسلیقه کار کرده . دهاتی بازی درآورده ....
واقعا به سر ملتی که مثلا روزگاری جزو شادترین ملتهای دنیا و بزرگترین تمدنها بود و بیشترین جشنهای دنیا رو داشت چی اومده .
پ . ن : اگر فکر می کنید که من با این دوکلمه نوشتن رنگ لباسهامو عوض می کنم اشتباه می کنید .
این عکسها رو هم ببینید کلا برای روحیه گرفتن بد نیست .
http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/SYAkq9qmr1I/AAAAAAAACXU/kwcTo4DG86c/s320/image002.jpg
http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/SYAkq7HeIdI/AAAAAAAACXM/pPCcGKcrJSw/s320/image001.jpg
http://1.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/SYAmzwmzCCI/AAAAAAAACXs/O792aS0D5EY/s320/image005.jpg
http://4.bp.blogspot.com/_ofaLGs1AkSw/SYAkrPZR75I/AAAAAAAACXc/28jNDOwjlzs/s320/image003.jpg
این یکی رو هم ببینید ... البته من از کاخهای شاه خاطره ای ندارم
امروز بهتر شدم . با این که فکر می کردم دیشب خیلی بخوابم اما صبح زود بیدار شدم . کنار تی وی بودم دیدم داره فیلم لیلی و مجنونو پخش می کنه . با این که تو این فیلم برعکس داستان اصلی لیلی و مجنون عاشق هم بودند . مخالف تو این قصه پدر لیلی بود و با این که لیلی تو این فیلم تقریبا زیبا بود در حالی که تو داستان اصلی اینطور نبود و در حالی که فیلم برعکس پایان زیبای نظامی پایان بسیار بدی داشت بطوری که لیلی و مجنون تو بیابون آخرش در کنار هم مردند ......... اما لحظات لطیفی هم داشت . مثلا اونجا که تموم قبایل صحرا دور تا دور خونه پدر لیلی رو محاصره می کنند و می خوان پدر لیلی رو بکشند و مجنون جلوی اونها رو می گیره و می گه به هر حال این پدر لیلیه . اگه این خبر به گوشش برسه ناراحت می شه و من نمی خوام ناراحتی اونو ببینم . اما اون صحنه زیبایی که مجنون تو صحرا یه بچه آهو رو می بینه که اسیر شده تو این فیلم بود . به قول نظامی :
چشمش نه به چشم یار ماند/ رویش نه به نوبهار ماند
گردن نزنش که بیوفا نیست / برگردن او رسن روا نیست
البته چون این شعرو خیلی وقت پیش خوندم زیاد ازش تو خاطرم نمونده ولی فکر کنم اینجا بود یا یکی دو بیت بعد اون که گفته بود :
این چشم و سرین اینچنین خوب / برهر دو نوشته غیر مغضوب
قمشه ای در نقدی که نسبت به این شعر می کرد یه جمله بسیار زیبا گفت : (چیزهای زیبا و زیبایی های عالم جزو غیرالمغضوب علیهم هستند .... )
خوب از بحث دور نشیم امروز بیشتر تو خونه موندم و همین باعث شد تا بالاخره یه روز تعطعل از غذای بیرون بی بهره باشیم و به خودکفایی برسیم . بدجور هم دلم می خواست بعداز ظهر برم بیرون تا یه سری کارهاموانجام بدم و یه دوری بزنم . اما نمی دونم چرا تموم اتفاقات تو روزهای آخر هفته می افته تا فرصت تفریحو ازت بگیره .
پ .ن : امروز یکی از بچه ها واسم تعریف کرد که جسد یه زن تو گونی پیدا شده ....
روز پر درد
امروز هوا سرد بود وحشتناک یاشاید هم برای من اینطوری بود . همینطوری که حدس می زدم دیشب تا صبح نخوابیدم . نمی دونم چرا اینجوریه که هر وقت مریض می شم شبش تا صبح کابوس می بینم . بطوری که نخوابیدن بهتر از اینجور خوابه . وقتی طرفای صبح صدای اذانو شنیدم با خودم گفتم چرا امشب تموم نمی شه . صبح از محل کارم رفتم دکتر . دکتر : دهنتو باز کن . من : ااااا . دکتر شما دجار آنژین خیلی شدید شدید . سمت چپ گلوت از ماده ....... پر شده خودت ندیدی ؟ نه عزیزم سرماخوردگی نیست . این علتش ویروسه . با تموم این حرفها یه پنی سیلین و استامینوفن . آنتی هیستامین واسم نوشت و یه چیزی برای شست و شوی دهان که مبوط به بیماری لثه است اینطور که روش نوشته هر چی فکر کردم ارتباطی پیدا نکردم . بعداز ظهر که می اومدم خونه همکارم پرسید الان که داروها رو مصرف کردی بهتر شدی ؟ گفتم هیچ تغییری نکردم . اونم بهم گفت برو هندوانه بخور . من سری قبلی آنژین شدم که یک ماه طول کشید و دکتر می گفت هندونه بخور!!!!!!!!!! اومدم خونه نیمه دوم بازی استقلال بود ولی من حال دیدن نداشتم کنار تلویزیون خوابیدم ولی این تلفن لعنتی ول کن نیست . انگار نه انگار که تموم دیشبو بیدار بودم .
پ . ن : امشب هم واسه کسی کامنت نمی ذارم . وبلاگها رو می خونم اما حال فکر کردن ندارم .
اول این که نبودن نوشا تو این شبها در نت اصلا اتفاق خوبی نیست بقول خودش هر شب یارغارمون بود و پایه وبلاگ نویسی . امیدوارم هرچه زودتر بیاد چون واقعا این شبها کمبودش تو نت احساس می شه .
دوم این که دوباره از بعد از ظهر سردردم برگشته . نمی دونم دیگه این مرض اسمش چیه . الان باز با یه قرص نشسته ام .
سوم این که امروزم حسابی شلوغ و پرترافیک بود . داشتم با این همکارهام بحث می کردیم در مورد زن . به این نتیجه رسیدیم که زن ( منظور کلا جنس مخالف) خارجی برای دوستی بهتره . البته همکارم که زیاد با خانمش گرم نیست به این نتیجه رسید . منم کافی فقط نخو بگیرم .
دیشب اولش که تو نود باز هم برنده نشیدیم . امااااااااااااااااا از طرفی نشستیم تا ساعت 2و نیم شب پای درد دل افشین پیروانی و آخرش هم فهمیدیم که افشین خان از ما دلخوره . ما رو بگو که تا حالا فکر می کردیم ما از اون گله داریم . داداش ناراحت نشو با خیال راحت یه ده تا باخت دیگه هم بده . کی به کیه . مهم اینه که تو مربیگری یاد بگیری .
از سایت هت تریک چیزی می دونید یا نه . یه سایت مسابقه فوتبال آنلاینه من تازه عضوش شدم بذارید ببینم چی می شه . بعد خبرتون می کنم .
صبح دوستم اومد گفت که دندونپزشکی نوبت داره . رفت حدود ظهر اومد گفت دکترهاش خانم بودند . من از اون موقع عجیب احساس می کنم که به دندونپزشکی احتیاج دارم .
امروز هم کار من شده بود آموزش اینترنت به همکاران . کی می تونه کاری کنه که کارمند پنجاه و اندی ساله بخواد اینترنت یاد بگیره . کی می تونه کاری کنه که کارمند با ۳۰ سال سابقه کار تایپ یاد بگیره . بجز من و البته خدای بزرگ![]()
![]()
امروز از ظهر تو تهران بارون خوبی بارید . صبح خانم مدیر ازراه رسید و ازم یه کار خواست که انجام بدم . کارش هم غیر قانونی بود . بهش گفتم چند دقیقه بهم وقت بده من تحقیق کنم . رفتم فکرامو کردم گفتم واسه چی من با این همه ادعا باید چنین کاری کنم . حالا گیرم این کارو کردیم فردا اگه خودش اومد گفت حالا من واسه امتحان کردنت یه چیزی گفتم تو چرا قبول کردی چه جوابی باید بدم . این شد که چند دقیقه بعد با جور کردن یه دلیل درست و حسابی گفتم این کار امکان نداره . و اون هم قبول کرد . بعدازظهر که اومدم به خونه بدجور غرق خواب بود که تلفن دوستم بیدارم کرد و ازم پرسید منطقه چند هستی ؟ گفتم این اطلاعات کاملا محرمانه است ............
امروز داشتم یه متن انگلیسی در مورد جویندگان طلا می خوندم . می گفت یه شهری بوده به اسم الدورادو که می گن ثروت افسانه ای داشته ولی پیدا نشده که کجاست . اما تو این شهر یه دریاچه ای بود به اسم مانوآ . اما دریاچه مانوا الان در ارتفاع 10000 فوتی وجود داره . بومی های اونجا بقدری طلا داشتند که همه ساله مقدار زیادی از اونوبرای این که به خداشون تقدیم کنند می انداختند تو دریا . اسپانیایی ها از این ماجرا با خبر شدند و تصمیم گرفتند به این شهر حمله کنند . بومی های اونجا هم از ترس تموم طلاهاشونو می ندازند تو دریاچه . وقتی اسپانیایی ها به اونجا می رسند یه چاه بزرگ حفر می کنندیه گوشه تا آب دریاچه رو به اون انتقال بدن اما بجز یه تکه کوچیک طلا چیزی پیدا نمی کنند . چند سال بعد انگلیسی ها تصمیم می گیرند زیر دریاچه تونل بزنند اما تونل با خاک خیلی سریع پر می شه . آخرش هم الان آمریکایی ها دارند اونجا کار می کنند .حالا ثروتی که از ته آب تخمین زدند حدود 3500 میلیون دلاره ....الان یادم افتاد دیشب تو کنفرانسی در ایران مبلغ بازسازی غزه رو همین دور و بر اعلام کرده بودند .
امشب زودتر اومدم نت .
از دیشب بگم . اولش که دمای خونه رو تا 1000 رسوندم . بعد دو سه تا قرص کدیین و ... خوردم و خوابیدم تا صبح هم همینطور کابوس می دیدم . خواب می دیدم صدای آمریکا هی می آد ازم مصاحبه می گیره می ره تو برنامه هاش پخش می کنه . این برنامه شاید تا صبح 2000 بار تکرار شد . صبح تو محل کارم جشن بود . به اصرار یکی از دوستان رفتم ببینم چه خبره . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم که دیدم یکی اومده ول کن میکروفن نیست . فکر کنم 3000 مرتبه تو صحبتهاش می گفت والفجر والیال العشر ... دیگه سر درد من زیاد شد رفت تو مایه های ترکیدن گفتم من دارم می رم . یعنی چی این سوزنش گیر کرده رو همین یه کلمه ... اومدم تو قسمت تو آرامشی که در اثر خالی بودن بود نشستم و چه لذتی بردم . البته بعد که همه اومدند سردرد و شکم درد و تازه یه درد شدیدی هم تو قفسه سینه ام احساس می کنم ... تشدید شد . اومدم خونه تی وی بازی پرسپولیس بود . نیمه اولش اینقدر افتضاح بود که تلویزیون رو روشن گذاشتم و خوابیدم تا فقط بفهمم نتیجه چی می شه که به زور بردیم . من نمی دونم پیروانی از پرسپولیس چی می خواد . کلا تو این چند ساله تیم شده مهد کودک که باید به قول علیرضا دبیر آدمهای کوتوله رو بزرگ کنه .بعداز ظهر هم شنیدم که علی کریمی قاط زده و مصاحبه کرده و گفته حاضرم منو بیرون بندارند مثل تیم ملی و همین برنامه رو سرش در آوردند اتفاقا .... . خدایا آخر عاقبت ما رو تو این مملکت گل و بلبل بخیر کن .
چهارشنبه راه افتادم به سمت شمال . تو ماشینی که می رفت تا ترمینال غرق در افکارم بودم که یه دفعه دیدم راننده داره با یه خانم درگیری لفظی پیدا می کنه . خانمه هم بهش گفت هول نکن . مرده یادم نیست چی گفت . فقط صحنه زبان دراز کردن دختر کوچولویی که تو ماشین نشسته بود تو ذهنم موند . رسیدم ترمینال تصمیم گرفتم با سواری برم . همسفرهام هم دوتا دختر بودند که با من تو صندلی عقب نشسته بودند و یه خانم که جلو نشسته بود . از همون لحظه اول که این دوتا دختر نشستند شروع کردند به پچ پچ و خنده . و کلا خیلی دخترهای با روحیه ای بودند . خیلی دلم می خواست از این تیپ دخترها لااقل تو محیط کاریم بودند . می خوام از دنیا اونها نوع نگاه اونها به زندگی و... سر در بیارم . من به این جور دخترها می گم دخترهای ساختار شکن . اونهایی که تو تفکراتشون نوعی اعتراض به وضع فعلی رو می شه احساس کرد . من تا حالا با همه جور پسر البته بجز خلاف سنگین ها دوست بودم . خیلی هم خوشحالم که در بین همه اونها مدتی زندگی کردم و تونستم خیلی نگاهمو به دنیا و آدمها عوض کنم . تو دخترها اما چه اونهایی که تو محیط کاریم هستند و چه اونهایی که تو فامیل و آشنا دیدم اکثرا یه مدل هستند . منظورم نوع تفکراتشون بود . البته باز هم این نوع دخترها با دخترهای خلاف سنگین اشتباه گرفته نشن . مثلا من اولش که نشستم دیدم اونها دارند در مورد آرایش موی و سر و اینجور چیزها حرف می زنند . با خودم گفتم اینها واقعا اینها چه دنیای خوبی دارند تنها دغدغه اونها شده آرایش مو و خاطره گفتن و خندیدن . اما بعدا فهمیدم که هر دوی اونها مشغول بکار هستند و دور از خانواده زندگی می کنند . هر کدوم واسه خودشون خونه مجزا درند . اما یاد گرفتند که اوقات فراغتشونو با تفریح و سرکردن با دوستان پر کنند .
خلاصه ماجرا ادامه داشت تا اونجا که وسط خیابون راننده با یه سگ تصادف کرد . من اصلا حواسم نبود . داشتم با موبایلم ور می رفتم . که یه دفعه صدای جیغ اون دوتا منو به خودم آورد . حالا من هر چی به جلو نگاه می کنم می بینم خبری از ماشینی چیزی که بخواد بیاد رو سرمون نیست . از اون طرف یه صدایی رو هم احساس کردم . من حالا هاج و واج بودم . راننده رفت بیرون ببینه چی شده . دوتا دختر هم که از کار خودشون حسابی خندشون گرفته بود . حالا همین بهانه شده بود واسه این که این دو تا دختر که اگه اون زن جلویی رو هم بهش اضافه کنید می شن سه تا گیر بدن به پسره . که چرا سگو زدی کشتی . و پسره هم این وسط می گفت سگ چیه من فکر جلوپنجره ام هستم که شکسته و دیگه دخترها اون چیزی رو که می خواستند گیر آورده بودند به روشهای مختلف پسره رو اذیت می کردند و می خندیدند و خوب معلومه که منم نمی تونم جلوی خنده ام بگیرم .
رسیدیم پلیس راه راننده رفت پایین و زن جلویه گفت من که با راننده مشغول بودم شما هم که با هم حرف می زدید این آقا تنها بود . من گفتم بابا من از 6 صبح سرکار اینقدر حرف زدم که الان با این فقط گوش می کنم و انرژی می گیرم . دختره گفت البته شما هم اینقدر بیکار نبودید همش مشغول اس ام اس بازی بودین و خندید ............. البته من اینقدر که اون تاکید داشت اس ام اس بازی نمی کردم اما با موبایلم مشغول کاری بودم که در اینجا گفته نمی شه .
دو روز من خیلی سریع گذشت . البته یه روز و نیم. طوری که خودم هم نفهمیدم چی شد . اما برگشتنم تو امروز به خوبی رفتم نبود . تا آبعلی رو خوب اومدیم تا رسیدیم به آبعلی . اونجا کلی آدم بی مسئولیت اومده بودند برای تفریح و مثلا تایرسواری . اما اینقدر نمی فهمیدند که نباید ماشینشونو اطراف جاده طوری پارک کنند که مزاحم رفت و آمد مردم نشن . این شد که بیش از یه ساعت اونجا معطل شدیم و کلا فکر کنم با دو ساعت تاخیر رسیدیم . منم حالا سردرد گرفته بودم . همین که از ماشین پیاده شدم لرزیدم تا بیام خونه . تا الان قرص خوردم .درجه بخاریو خیلی بردم بالا . هنوز هم جرات ندارم لباسهامو از تنم در بیارم .
پ . ن : قابل توجه همه دوستان عزیز امشب فقط آپ کردم . به علت سردرد بیش از حد نه می تونم به کامنتها جواب بدم . نه بیام تو وبتون . امشبه رو بی خیال ما شید تا ببینم فردا چی می شه .................
۱- دیشب اخر شبی حسابی ترکوندیم تو برنامه نود . تا جایی که من دیدم یک میلیون و هشتصد هزار تا اس ام اس داشت که با توجه به زمانی که از برنامه بود و سرعت اومدن اس ام اس آمار از دو میلیون حتما زده بالا . نه این که اینقدر عادلو دوست داشته باشیم . اینها واسه این بود که به اونهایی که دو کلمه حرف منطقی نمی فهمند و ظرفیتشو ندارند قدرت خودمونو نشون بدیم . عادل خیلی شارژ بود دیشب بر عکس هفته قبلش .من که خودم به تنهایی سه تا اس ام اس فرستادم . وقتی آدم تو۹۰ دقیقه دو میلیون رای واقعی و ثبت شده بیاره معلومه که باید جلوش گرفته بشه .
۲- تیم فوتبال دختران و پسران استقلال البته در مقطع نوجوانان از این فرصت استفاده کردند و با هم مسابقه فوتبال برگزار کردند . نتیجه اش هم که از قبل مشخص بود . بعد از جریمه هایی برای بعضی از اشخاص تیم فوتبال زنان استقلال کلا تعطیل شد .
۳- فردا می رم شمال . بهترین راه فرار از توهمات فکر کنم فعلا اینه .
۴- دیروز یه اس ام اس ناشناس برام اومد . سلام عزیزم صبح بخیر به خاطر این روزها تا آخر شب مهمون داریم همین که به خونه می رسم خوابم می بره خوشگلم.......... لطفا در اس ام اس دادن دقت کنید ما جنبه نداریماااااااااااااااااااااااااااا
الان داشتم یه کلیپ می دیدم که تو اون جمعی از بازیگران سینمای ایران داشتند ترانه ای ایران ای مرز پر گهر رو می خوندند خیلی جالب بود . یه چیز جالب دیگه ای که امروز تو تی وی دیدم این بود که یه شطرنج باز حدود صدتا بچه چهار پنج ساله رو دور خودش جمع کرده بود داشت با اونها مسابقه می داد اسم مسابقه هم بود حمایت از مردم غزه . چند هفته پیش هم شنیدم که یه نفر در حمایت از مردم غزه 2000 تا طناب زده . چه حمایتهایی واقعا وجود داره . مثل این می مونه که آدم شب تو خونه اش بگیره بخوابه بگه در حمایت از مردم غزه امشب می خوابیم .
امشب برنامه نوده . الان نمی دونم که این برنامه پخش می شه یا نه . روزهای بی حوصلگی من هنوز هم ادامه داره . البته خدا رو شکر می کنم که این بی حوصلگی ام انگیزه ام روتو کارها و فعالیتهایی که دارم ازم نگرفته .
نمی دونم دیگه چی باید بنویسم . راستی روزهای قبل چی می نوشتم ؟؟؟
می بینم که دعاهای دیشبم مستجاب شد . امروز یه دفعه خبر دادند که امروز مدیرعامل داره می آد واسه بازدید . ما هم تو اتاق بودیم . آقا هم تا چشمش به من افتاد سریع گفت تو الان اینجا چه کار می کنی . تو باید بری تو قسمت ... مشغول بشی . از اون طرف هم خانم مدیر ما هی دودستی می کوبید تو سرش که بابا این تنها آدم فعال ماست و... . منو بگئ که انتظار داشتم مدیر بیاد ازم تقدیر کنه به خاطر خدماتی که در طول این سالها انجام دادم . امروز داشتم فکر می کردم . این که من از این قسمت برم تو قسمت دیگه مشغول کار بشم واسم بد نیست . تازه از لحاظ حقوقی هم بهتر می شه . خیلی هم دلم می خواد این دوستانم که این همه ادعا می کردند رو تو روزهایی ببینم که از شدت فشار برن تو حالت زایمان . اما از طرفی دلم واسه این چند سالی که اونجا کار کردم می سوزه . با کمترین امکانات از اونجا چیزی ساختم که خودم خیلی ازش راضیم . این که می گم زیر فشار می رن همکارهام هم واسه اینه . چون سیستم های جدیدی که پیاده کردم دیگه سیستمهای قدیمو گذاشته کنار . سطح توقع مراجعین رو هم برده بالا . دلم واسه اینجایی که هستم خیلی می سوزه . می دونم کمتر از دو ماه حاصل تمام زحماتم به باد می ره . متاسفانه کار کردن درست یه بخش مثل سلامتی برای انسانه . تا وقتی وجود داره هیچکی سوال نمی کنه چطور و از کجا بوجود اومده . وقتی به خطر می افته همه دادشون در می آد . البته آخرش نفهمیدم نتیجه بحث مدیر و مدیرعامل به کجا رسید . چون مدیر عاملهای دولتی تو این چند سال اصلا این کاره نیستند و چیزی هم بارشون نیست . به هر حال من امروز باز هم به این فکر فرو رفتم که کدوم یکی از این دوتا رو باید انتخاب کنم .
امروز هوا واقعا عجیب بود . بعضی وقتها برف می بارید . بعضی وقتها آفتابی می شد . امروز ناگهان تصویری از این چند سال گذشته جلوی چشمم اومد . سالهایی که نتیجه اش دیواری بلند شد که بین من و دور و بریهام بوجود آورد .هر چقدر تو این سالها از موفقیت اطرافیانم خوشحال شدم و با شنیدن خبرهای بدشون حالم از خودشون بدتر شد احساس کردم موفقیتهام جز حس حسادت تو اطرافم چیزی بوجود نیاورد وکسی دلش نخواست خبری هم از روزهای تلخم بگیره . عملا هنوز هم خیلی ها بهم می گن تو که مشکلی نداری و حتی وقتی بحث به اینجا می رسه همه مشکلات رو هم واسه خودشون می خوان . خیلی ها سعی کردند جلوی کارهامو بگیرند اما همون حرفی که همیشه گفتم خیلی بهش اعتقاد دارم منو دلسرد نکرد . رودخانه ای که جریان داشته باشه هیچ سدی نمی تونه جلوی اونو بگیره .این روزها وقتی به آیینه نگاه می کنم پسری رو می بینم که دیگه تو چهره اش شادابی و نشاط گذشته نیست . پسر قصه ها خسته شده .
بعضی ها تو محیط کار مثلث می کشند بعضی ها مربع بعضی ها هم ... البته همه اینها تو ذهن اونهاست و زوایایی پیدا می کنند که همه چیز اونا به هم ربط داره . اما من بقول حاج آقا رضا مارمولک دنبال راه در رو هستم . واقعا از خیلی چیزها اذیت می شم . چیزهایی که خودم هیچ نقشی در اونها ندارم . به خیلی مسایل حساس شدم . گاهی وقتها دلم می خواد داد بزنم . اما مجبورم فیلم بازی کنم و با لبخندی تلخ چیزی نگم تا حرمتها شکسته نشه . حرمت خانواده فامیل دوست ..... چه چیز خنده داری ...حرمت دوست ... فکر می کنم سهراب به همین حس رسید که گفت : قایقی خواهم ساخت ... خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این شهر غریب .
بعضی وقتها می گم خوش بحال امام علی (ع) . لااقل یه چاهی پیدا می کرد که دردهاشو با اون بگه . اینجا اگه چاهی هم پیدا بشه توش کلی وسایل جاسوسی و استراق سمع پیدا می کنی . بقول اون نقشی که داریوش ارجمند داشت تو فیلم اعتراض .- این دنیا دیگه دنیای ما نیست . ما جایی اینجا نداریم . ما زیادی هستیم تو این دنیا چون نمی تونیم مثل بقیه فکر کنیم .
یه روزی کلینتون و هیلاری با هم می رن بیرون . وقتی به پمپ بنزین می رسند یه مردی می آد جلو و با هیلاری خوش و بش می کنه . بعد که می ره کلینتون از هیلاری می پرسه این کی بود . و هیلاری می گه : این دوست سابقم بود . کلینتون می گه پس شانس آوردی که باهاش ازدواج نکردی چون اینجوری الان تو زن یه فروشنده بنزین بودی . هیلاری هم در جواب می گه اتفاقا اون بدشانسی آورد که با من ازدواج نکرد چون الان رییس جمهور آمریکا بود .
پ . ن : من سریال یوسف و زلیخا رو نگاه نمی کنم ... اما وقتی خدا می خواد یوسف رو امتحان کنه چرا زلیخا رو به چشم یه زن بد نگاه می کنند . اگه زلیخا نبود بالاخره یکی باید این کارو می کرد .
امروز بکلی خونه نشین بودم . صبح یه تکه فیلمی رو که یکی بهم داده بودند که تا براش مونتاژ کنم آهنگ خوبی پیدا نکردم و بی خیال شدم . بعد سی دی زبان و حمام و ناهار و ... نوبت به خواب رسید هنوز تازه پادشاه اول نیومده بود که تلفن زنگ زد . بر رفیق بد لعنت . دیگه خوابم نگرفت . منتظر شدم تا بازی استقلال که من باز هم می گم این تیم طبیعی برنده نمی شه . مطمئنم که گلهاشونو با سحر و جادو می زنند تو هر بازی گلهاشون عجیب و غریبه .
دیشب کانال ۷ ایران ( منظور شبکه بی بی سی )فیلمی پخش کرد در مورد یه پسری که پدر ایرانی و مادر امریکایی داشت و اومده بود تو تهران برای معافیت سربازی اش و... یه دختر که مثلا همسایه اش بود ازش پرسید تو دخترهای ایران چه نکته جالبی می بینی . پسره هم گفت من هر جای دنیا که رفتم وقتی به دختری نگاه می کردم اونا خیره نمی شدند و سرشون می انداختند پایین . اما تو ایران جالبه که هر چی به یه دختر نگاه می کنی اونم تا آخرش نگاه می کنه ......
البته جالب بود اما کشفی که من کردم دخترهایی که جدیدا از تو خیابونها رد می شن دو حالت بیشتر ندارند . یا با موبایلشون مشغولند حالا هر جوری یا با یکی دارند راه می رند . گزینه سوم احتماش ۲ درصده که اون هم شما هستید دوست عزیز . لذا اعتراض نکن ![]()
امروز پرسپولیس مساوی کرد . اینها آخر و عاقبت ورزش سیاسیه درجایی که حتی گزارشگر تلویزیونی هم حق اظهار نظر نداره . صبح هوا کمی بارانی بود ولی بعد دیگه خبری نشد . امروز عصر که بیرون بودم احساس کردم شهر خلوته . نمسی ونم علتش چی بود . دقایقی پیش داشتم مصاحبه رادان رو تو مجله نسیم هراز می خوندم . به نظر من با این که خیلی تو بازی از گلزار قویتره ولی هنوز به حقش تو سینمای ایران نرسید . بحثی هم در مورد فیلم بی پولی بود که امسال با بازی رادان و لیلا حاتمی در جشنواره فیلم فجر به نمایش در می آد . رادان خیلی از بازی حاتمی تعریف کرده . اما گزارشگر مجله با این که اونو شانس اول بهترین بازیگر زن می دونه ولی وجود اتفاقات و فشارهای سیاسی که حتی منجر به آتش گرفتن سینماش شد رو مانع از رسیدن اون به این مقام می دونه .
پست دوم امشب (نامه فدایت شوم ..........)
پست جدید نوشا یادم انداخت که یکسال از راه اندازی این وبلاگ می گذره ...............
سالها پیش دفتر خاطراتی داشتم که اتفاقاتی رو که برای خودم تو دیرستان می افتاد می نوشتم . از بارش برف و خرید کردن و دوستان و فامیلهام تا انتخاباتی که خاتمی از توش بعنوان رییس جمهور در اومد . بعد از مدتی وقتی یه روز از دانشگاه اومدم خونه دیدم دفتر خاطراتم دست به دست می شه و هر کی داره اونو می خونه . اون روزها خیلی ناراحت شدم که نوشته های خصوصی ام اینطور کنکاش می شه . اما بعدا که بیشتر فکر کردم دیدم همه اونهایی که دارند این دفتر و می خونند دارند به نوعی دنبال نقش خودشون می گردند . یعنی می خوان گذشته های خودشونو تو خاطرات من پیدا کنند . از اون موقع که این تفکر در من بوجود اومد خیلی خوشحال شدم که می تونم این حسو به اونها بدم و از طرفی هم افسوس می خوردم که چرا بیشتر به اطرافم توجه نکردم . خیلی از بچه هایی که اون دفتر خاطرات رو می خوندند بعدها دفتر خاطرات قطوری نوشتند . اما برای من این فرصت دیگه دست نداد .
پارسال که وبلاگ نویسی می کردم بعضی از دوستانم از جمله مرجان وبلاگی داشت که در اون از خاطراتش می نوشت و باز هم این انگیزه در من بوجود اومد که دوباره به خاطره نویسی روی بیارم .از طرفی هم این کار تا حدودی تنهایی ام رو پر می کرد . اما این دفعه وضع من با قبل کلی فرق داشت . الان من تو یه شرکت مشغول کار هستم و بعضی نوشته ها و اظهار نظرهام اگه به دست فرصت طلبان می رسید کلا به مشکل می خوردم . از طرفی هم اصلا به سانسور اعتقاد ندارم . به نظرمن آدمی که تو خلوت خودش هم خودشو سانسور کنه اومدنش تو دنیا فقط فضا پر کردنه . آدم یا کاری رو نباید انجام بده و یا اگه انجام بده باید کامل انجام بده .....
با این که این وبلاگ بیشتر روزانه نویسیه و شاید چیز مهمی توش نباشه که بدرد دوستام بخوره . اما خیلی از دوستان مهربون نتم که به نوشته های بعضی هاشون هم شدیدا وابسته شدم با لطف خودشون می آن اینجا و نظر می دن . همین باعث می شه من تو نوشته هام خیلی حساس بشم و سعی کنم تو پستهام یه چیزی بیارم که بدرد اونها بخوره .
یه معذرت خواهی هم از تمام دوستانی که تو این مدت از نظراتی که تو وبهاشون نوشتم دلخور شدند انجام می دم . هر چند سعی می کنم نظراتم زیاد گزنده نباشه . اما مطمئنا اگه وقتمو بذارم و مطلبی رو بخونم نمی تونم بی دلیل ازش تعریف کنم . باید اون چیزی که به ذهنم می رسه به نوعی بگم . حتی اگه این گفتن با زبان طنز باشه .
خیلی هوا این روزها اذیتم می کنه . کلا تنفس سخت شده . الان یه تماس داشتم که نه شماره افتاده بود نه شمارش درست بود . یه کمی عجیب بود . نمی دونم چرا جدیدا هر وقت می آم پشت کامپیوتر می شینم مطالبی که می خوام بنویسم یادم می ره . به هرحال . امروز خبرورزشی تیتر زده بود فردوسی پور خاموش شد و روزنامه گل هم ضمن تحلیل کامل اتفاقات دوشنبه شب یه کاریکاتور زیبا هم کشیده بود که عکسشو در ادامه می آرم . یه معضلی که من اساسا دارم اینه که در طول این چند سال آخرش نفهمیدم که حقوقم چقدره . یعنی اینطوری شده که هیچ دوماهی دریافتی هام مثل هم نبوده . مثلا یه بار اعلام می کنند 100 تومان به حقوق کارمندان اضافه شده . بعد یک دفعه 12 ماه ماهی 70 هزار تومان ازت اضافه دریافتی کم می کنند . بعد هم هر چی بالا پایین می پری که کی اضافه گرفتی خودت خبر نداری سر در نمی آری . یا یه دفعه 200 مدل بیمه رو می بینی که تو فیش حقوقیت ازت کم می شه و هر ماه هم بیشتر می شه . بعد وقتی می ری دکتر باید فقط کلی پول ویزیت بدی ... خیلی عجیبه . من کلا سر در نمی آرم .
هر کسی که ادعا می کنه تو زبان این جمله رو به انگلیسی واسم ترجمه کنه
:
آقای اوباما چندمین رییس جمهور آمریکاست ؟؟؟؟؟؟

تا دقایقی پیش مشغول اوباما بازی بودیم . یعنی اوباما رسما شد رییس جمهور آمریکا و صحبت های خوبی در مرود علاقه به همزیستی با مسلمانان کرد و از صلح صحبت کرد و در عین حال گفت که جلوی قدرت طلبان خواهد ایستاد و گفت که ما به هر کشوری که مشت خودشو باز کنه دست می دیم .
اما مساله اصلی دیشب بود که نشسته بودیم پای برنامه 90 . قضیه از این قرار بود که به دنبال درگیری عادل با مسولین فدراسیون فوتبال عده ای گفتند می خوان جلوی برنامه 90 رو بگیرند . از طرفی هم دیروز روزنامه های ورزشی نوشته بودند که با شرکت در مسابقه اس ام اس دیشب برنامه 90 رکورد اس ام اس ها رو بشکیند تا مسولین بفهمند که محبوبیت فردوسی پور چقدره . حتی کار تا اونجا پیش رفت که تلویزیون بی بی سی گفت تا دقایقی دیگر جنگ اس ام اس ها در ایران شروع می شه . امااااااااااااااا
برنامه نود دیشب با یک ساعت تاخیر پخش شد یعنی حدود 11:30 . عادل فردوسی پور صداش گرفته بود و به زور حرف می زد . مهمان برنامه هم معلوم بود ترسیده بود و صداش در نمی اومد . برنامه خیلی سرد و بی هیچ بحثی انجام شد . عادل گفت امشب از یک ساعت پیش تا حالا سیستم اس ام اس برنامه به طرز عجیبی قطع شده و تا آخر برنامه هم درست نشدددددددددددد.
هوا این روزها تو تهران هم حال و هوای زمستون رو نداره متاسفانه و هم خیلی آلوده است باز هم متاسفانه .
نکته ) وقتی کاری از دستتون بر نمی آد بیخود انجامش ندید . چون بعدش کار آدمهای دیگه رو زیاد می کنید .
یه چیزی می خواستم بنویسم که یادم نمی آد الان چی بود

|
|